" ناجـــه "
« حُقه »
از ماشین پیاده شد و به سمتِ پارک رفت.
مقنعهاش را کمی عقب کشید و روی نیمکت نشست. با نگاهش اطراف را میکاوید ، انگار منتظر چیزی بود ...
ساعتی گذشت. مردِ میانسالی با کیفِ دوشی از پیادهرو رد میشد.
نگاهِ دخترک رویِ نیمرخ مرد خیره ماند .
از رویِ چشمهایِ سبزش او را شناخت.
از جا بلند شد و به طرفِ چندپسری که همان حوالی در حال سیگار کشیدن بودند رفت.
چشمکی به پسرها زد و برایشان شکلک درآورد.
پسرها به طرفش آمدند و دورهاش کردند .
ساناز جیغ زد :
« کمککک ، یکی به دادم برسه!
کسی نیست؟ تو رو خدا کمکم کنید ... »
مرد از پارک دور شده بود ، اما صدایِ جیغ دختر مانع از ادامهی حرکتش شد.
سراسیمه برگشت و به طرف پسرها رفت.
درگیریِ کوچکی بینشان اتفاق افتاد و بعد هم پسرها دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند.
ساناز به هقهق افتاده بود .
مرد به طرفش رفت و پرسید :« حالتون خوبه؟ چرا این وقتشب تنها تو خیابونید؟ »
ساناز سرش را تکان داد و بریده بریده گفت :« ک کلاس داش داشتم. شما می میتونین تا خو خونه هم همراهم بی بیاین؟ »
مرد سرش را تکان داد و پابهپایِ ساناز حرکت کرد .
ساناز راه افتاد تویِ کوچهپس کوچههای مخوفِ اصفهان .
جلوی درِ خانهی قدیمیِ مادربزرگش توقف کرد و گفت :« ممنون ، همینجاست.
خیلی زحمت کشیدید. بفرمایید داخل، روی تخت داخل حیاط بشینید، خستگی در کنید. منم میرم یه لیوان آبمیوه براتون بیارم. »
مرد خیلی تشنه بود . دعوت ساناز را پذیرفت و وارد حیاط شد.
ساناز به خانه برگشت .
لیوانی را پر از آبمیوه کرد و مقدار زیادی سیانور را در آن حل کرد .
با لبخندی ساختگی از خانه بیرون آمد و لیوان را به مرد داد.
مرد یکنفس لیوان را سرکشید.
ساناز کنارش رویِ تخت نشست و با مرد سرصحبت را باز کرد :
من جونم رو مدیون شمام ، نمیدونم اگه شما نجاتم نداده بودین ، چه بلایی سرم میاومد ... »
مرد زیرلب خواهش میکنمی زمزمه کرد و خواست از جا بلند شود .
اما سرش گیج رفت و رویِ زمین افتاد.
دهانش کف کرده بود و نفسهایش منقطع شده بود .
چند لحظه بعد ، مرد دیگر نفس نمیکشید!
دخترک لبخندِ پیروزمندانهای زد .
موبایلش را از تویِ جیبش در آورد و شمارهای گرفت :« الو سیامک . کارش رو تموم کردم . زود بیا جنازه رو یه جایی گم و گور کن . »
دقایقی بعد سیامک آمد و جنازه را توی صندوق عقب ماشین گذاشت.
ساناز همانطور که به مرد خیره شده بود ؛
زیرِ لب گفت : « وقتی همهی پولهای بابامو هاپولی میکردی ، باید فکر اینجاش هم میکردی ، مردکِ کلاهبردار ! »
و به این فکر کرد که از آن گروهِ کلاهبردار ، دخلِ ۵ نفرشان را آورده و فقط دونفر دیگر باقی مانده ...
- گلنار .
" ناجـــه "
- نوشته :
« آنچه مرا به شعر گره میزند ، غم است... »
این جمله را امشب که غم مهمان خلوتم شده ، بهتر درک میکنم.
به هرچیز فکر میکنم ، شعر میشود در سرم.
واژهها انگار به رقص آمدهاند.
اشک میریزم و شعر مینویسم .
شعر مینویسم و اشک میریزم .
پیوند اشک و واژهست امشب ، یک پیوند غریب!
حالم را نمیفهمم .
گاهی نمیشود تعریفی پیدا کرد برای هجوم آشفتگی و بیخوابی!
خودم هم نمیدانم منشأ این همه درد از کجاست ، نمیفهمم آنقدر دلآشوبه برای چیست؟
من فقط میدانم این غم دارد شاعرترم میکند.
پس شاید دلگیر و بیرحم باشد ، اما غمِ شیرینیست ...
دلهرهها لحظه به لحظه بیشتر میشوند و ترسهایِ واهی کمکم تمام فکرم را پُر میکند .
آشفتهام ، حوصلهی ادامهی شرح نیست ...
- گلنار .
" ناجـــه "
[ ☕️📚 ]
- آدمیست دیگر ؛
گاهی دلش برایِ خودش تنگ میشود ...
گاهی دوستدارد دنیا را رها کند و گوشهای برای خودش غزل بخواند و قهوهای بنوشد .
آدمی گاهی خسته میشود ،
از دغدغهها ، فکرها و مشغلههایِ زندگی .
دلش خلوت میخواهد و آرامش : )
یک گوشهی دنج تا بیخیالِ عالم بنشیند و غرق شود در چیزهایی که دوست دارد .
کتابی بخواند ، هُنری بیاموزد یا حتی بخوابد .
و شاید جمعهها ، بهانهای برایِ این خلوتهایِ خودمانی باشد .
بهانهای برای لذت بردن از پاییز ، برایِ زمزمهی یک شعر و از یاد بردنِ اندوهها : )
جمعه را برای خودت باش .
بخند و بُگذر ؛ از تمامِ چیزهایی که غمگینت میکند .
رها کن غمهایی که نمیماند را .
و دلببند به خُدایی که در این نزدیکیست .
خدایی که تو را دوست دارد بیشتر از همهی آدمها .
تو را میفهمد ، بهتر از هزاران روانشناس و مشاور .
تو را در آغوش میکشد ، محکمتر از تمامِ مخلوقات .
پس چه کسی لایقتر از اوست ، برایِ محبت کردن و دلبستن؟
غمهایت را بسپار به او . دلت را گره بزن به محبتش و نگران هیچچیز نباش .
خودش همهچیز را درست میکند .
جمعهات را دریاب عزیزِ من : )🌱
- گلنار .
آره عزیزم ؛
آخر صبر ، سبزه :)🌱