" ناجـــه "
- تو بگو پاییز را چگونه بسُرایم که انتهایش به غم ختم نشود ؟
چگونه از شب حرف بزنم ، بیآنکه قطرات اشک جاری شوند ؟
چگونه زندگی کنم که اندوه سراغ مرا نگیرد ؟
میشود مگر ؟ نه جانم نمیشود ...
انگار بندِ ناف پاییز را با غم بریدهاند ؛
آنگونه که حتی اگر در اوجِ لذت هم باشی ،
حادثهای ، خاطرهای یا سخنی تو را پرتاب میکند به گذشته و غم میشود شرح حالت : )
اینها را مکتوب میکنم ، برایِ تمام شبهای پاییز ...
امشب حجم غم ، کماست .
غلیظ و پررنگ نیست : )
شاید چون پناهی هست تا به آغوشش پناهنده شوم و بیمهابا اشک بریزم .
شاید چون جایی هستم که عزیزِدل امام رضا (ع) را در آغوش خود دارد : ))
ولی غم ، همچنان به قوتِ خود پابرجاست .
شاید کمرنگ ، شایدِ کوتاه ، اما هست ...
پاییز اساسأ از غم زاده شده : )
و شب اوجِ غلظتِ غمست!
حالا حساب کن شبهای پاییز ، چه میشود : )
به قول حامدعسکری :
ای ملائک که به سنجیدنِ ما مشغولید ،
بنویسید که اندوهِ بشر ، بسیار است : )
- گلنار .
" ناجـــه "
جزئیاتِ مقدس : ) شبِ ولادتِ حضرتِ زینب (س)✨🕊
- خستگیِ بعد از کلاس را ، با چایِ حرمِ بانو درمان کردیم. عروس و دامادهایِ دلربا را به تماشا نشستیم و سرشار از ذوق شدیم :)
زیارت مختصری کردیم و رفتیم پاساژ قدس کتابها را بگیریم .
توی راه حرف زدیم ، خندیدیم و استادها را سوژهی بحث کردیم .
از کتاب فروشیها قیمت گرفتیم و تصمیم گرفتیم فعلا صبر کنیم ...
شب ولادت حضرت زینب بود و حرم لبریز از زائر . هر ثانیه سوژهی جدید میدیدم و چون فرصت ثبتشان نبود ، فقط تماشا می کردم. باید تندتند میرفتیم که به اتوبوس برسیم . اتوبوس غلغلهی جمعیت بود .
به زور سوار شدیم و وسط اتوبوس ایستادیم!
ذهنم پر از فکر و خیال بود . میدانستم اگر به آنها بها دهم ، گریهام میگیرد .
ایرپاد را توی گوشهایم گذاشتم و به پادکستهایِ حامدعسکری پناه بردم .
حامد روایت میکرد و من در پاییزیترین شبِ آبان غرق شده بودم در امواجِ صدایش ...
اطرافم پر از هیاهو بود .
اما من غرقِ دنیای خودم بودم ...
اتوبوس که به دانشگاه رسید ، از ادامهی پادکست دلکندم و دل به فاطمهای دادم که ماشینزده شده بود و حالت تهوع داشت ...
نگرانیهای مادرانهام ، اینجا بیشتر نمود پیدا میکرد .
دیگر برایم مهم نبود چقدر غم روی دلم تلنبار شده ، فقط به فاطمه فکر میکردم و بهتر کردن حالش : )
به خوابگاه برگشتیم ، شام خوردیم و اعصابخوردیهایمان را با خنده و مسخرهبازی درمان کردیم .
حالا دیگر باید چراغها را خاموش کنیم و بخوابیم ، فردا پر از اتفاقاتِ تازه و غافلگیرکنندهست! :)
- گلنار .
#روزهایِخوابگاه .
هدایت شده از خونه؟
Mohsen Chavoshi2_144321899550622242.mp3
زمان:
حجم:
4.8M
هنوز هم مثل همیشه، هر وقت غصهها زیاد میشن و دل و ذهنم زیر بار خستگی و درد خم میشن، نگاهم میره سمت تو.
انگار فقط نگاه به توئه که میتونه صدای دردهای درونم رو ساکت کنه. هر بار که دنیا تیره و سنگین میشه، حضور تو مثل نوریه که یادم میندازه هنوز چیزی برای آرام گرفتن هست؛ تو، که با بودنت یادم میدی هنوز میشه از میان تمام زخمها، به آرامش رسید. شاید زمان گذشته باشه، اما هنوز پناه منی در طوفانهای زندگی؛ همونجور که همیشه بودی.
" ناجـــه "
هنوز هم مثل همیشه، هر وقت غصهها زیاد میشن و دل و ذهنم زیر بار خستگی و درد خم میشن، نگاهم میره سمت
من هنوز آهنگ قبلی رو هضم نکرده بودم!
بس کن مرد ، بس کن این حجم از غم رو ...