هَللیاَناَراکَ ؟ :)
" ناجـــه "
هَللیاَناَراکَ ؟ :)
- محبوبِ ابدیِ من ؛
سهشنبه شب که باز نگاهم ، مسجدِ فیروزهای دلربایتان را در آغوش کشید ،
تازه فهمیدم چقدر دلم برایتان تنگ شده بود ...
انگار قلبم ماهی دورافتاده از آب بود و حالا دوباره به اقیانوس خویش برگشته بود .
چشمهایم بیامان میبارید و من به حال خود رهایشان کرده بودم ،
کجا امنتر از آغوشِ پدرانهی شما ، برایِ گریستن ؟
به خلوتِ خود گریختم و ترجیح دادم دور باشم از همه و نزدیک باشم به شما : )
چه حس خوبی داشت ، نماز خواندن برایِ لبخندِ شما و چه رزق خوبی بود دعایِ توسل در صحنِ جمکران : ))
محبوبِ من ؛
ببخش که دور شده بودم ،
ببخش که حواسم نبود بودنِ شماست که جان میبخشد به ما ..
ببخش که غصهی همه را میخورم و غصهی شما را نه!
شما ببخش این همه بیمعرفتی را ...
درست است که رسم عاشقی را خوب نیاموختهام ، اما آنقدر دوستتان دارم که دلم ذرهای اندوه شما را تاب نمیآورد🥺
کاش دلتان از من نگیرد .
چشمهایتان به خاطر من بارانی نشود و
از من ناامید نشوید : )
عزیزِ قلبم ،
چقدر دیگر باید منتظر بمانم ؟
یعنی میشود شما را ببینم ؟
فقط کاش دیر نباشد ...
کاش باقی ماندهی غیبتتان را بر ما ببخشند و چشمانمان منور شود به جمالتان : )
راستی ...
اگر آمدید و من آن روز نبودم ،
بدانید خیلی آمدنتان را آرزو کردم : )
دوستتان دارم گلِ نرگسِ قلبم✨
- گلنار .
هدایت شده از وحید یامین پور
امروز، اول نوامبر در برخی تقویمها روز جهانی نویسنده بود. یک نگرانی پنهان در دل برخی اهالی ادبیات هست که نکند در روزگار هوش مصنوعی بتدریج زمانی فرا رسد که جایی برای نوشتن و خواندن باقی نماند.
همینگوی، تولستوی، کامو و داستایفسکی به پرومته و آشیل و رستم و کاوه بپیوندند و همگی با هم جهان ما را ترک کنند.
" ناجـــه "
امروز، اول نوامبر در برخی تقویمها روز جهانی نویسنده بود. یک نگرانی پنهان در دل برخی اهالی ادبیات هس
روز جهانی نویسنده مبارکمون / مبارکتون :)✨
" ناجـــه "
- حدود دوهفته از شروع دانشگاه میگذرد .
حالا دیگر همهی گوشهوکنارهای دانشگاه را سرک کشیدهام . با اکثر بچههای روانشناسی آشنا شدهام .
با آدمهایی حرف میزنم که شبیه خودم فکر میکنند و دنیا را مثل من میبینند.
گروههای دوستی جدیدی تشکیل دادهام و زندگی خوابگاهی را تجربه میکنم ...
چالشهای جدید ، خندههای تا ۱۲ شب ،
حرفهایِ درگوشی ، غر زدنهای دستهجمعی ، کلاسهای تا غروب ،
حرمها و جمکرانهای رفاقتی ،
هیئتهای نمازخونه ، مهمونیبازیهای نیمهشبی و همه و همه انگار مرا بزرگتر کرده ...
آستانهی تحملم گویی هزار برابر شده .
خسته می شوم ، ولی همچنان امیدوار و ادامهدهندهام✨
من حالا پر از شور و اشتیاقم ؛ برای یادگیری مطالب جدید و تجربه کردنِ روزهایِ بیتکرارِ پیشِرو .
پر از ذوق به خاطرِ کشف مکانهای تازه ، چشیدنِ طعمهای جدید و شنیدنِ لهجههای رنگارنگ و متفاوت .
تفاوت فرهنگها و سبکهای زندگی ،
حالم را خوب میکند .
گاهی سعی میکنم شبیه بقیه حرف بزنم و خودم هم از نوع حرف زدنم ، خندهام میگیرد .
امشب نگاهم که به ماه افتاد ، ناخودآگاه زیرلب شعری زمزمه کردم .
سحر خندید و نگاهم کرد. با حرص گفت :«
آررره ، همین کارا رو کردی که یه نمره الکی
هاپولی کردی دیگه! »
خندیدم. منظورش نمرهی استاد ادبیات بود، به خاطر غزلی که سروده بودم .
فکر نمیکردم توی دانشگاه هم اینقدر زود کشف شوم ؛
ولی دوشنبه عصر که بعد از مدتها کلاس ادبیات داشتیم ، سختترین کار دنیا پنهان کردن ذوقها و برق زدن چشمهایم بود .
پنهانشان که نکردم هیچ ، بلکه کاملاً هویدا شد .
همه فهمیده بودند عاشق ادبیاتم .
شاعر و نویسنده بودنم هم دیروز مشخص شد و حالا همه مرا خانم شاعر صدا میکنند😅
قبل از دانشجو شدن ، تصور بدتری از جو دانشگاه و بچههایش داشتم .
ولی حقیقت خیلی شیرینتر از تصورات من است :))
شاید دلم برای خانه تنگ شده باشد ، اما فضای دوستانهی خوابگاه و دانشگاه را دوست دارم .
تجربهی جالبیست ، دوست دارم تکتک روزهایش را عمیق و با لذت نفس بکشم تا روزی نیاید که حسرتش را بخورم ...
رسیدن به روزهای دانشجویی را برای همهتان آرزو میکنم :)✨
- گلنار .