eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از وحید یامین پور
امروز، اول نوامبر در برخی تقویم‌ها روز جهانی نویسنده بود. یک نگرانی پنهان در دل برخی اهالی ادبیات هست که نکند در روزگار هوش مصنوعی بتدریج زمانی فرا رسد که جایی برای نوشتن و خواندن باقی نماند. همینگوی، تولستوی، کامو و داستایفسکی به پرومته و آشیل و رستم و کاوه بپیوندند و همگی با هم جهان ما را ترک کنند.
29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی که رویاها به حقیقت پیوست :)🌱
" ناجـــه "
- حدود دوهفته از شروع دانشگاه می‌گذرد . حالا دیگر همه‌ی گوشه‌وکنارهای دانشگاه را سرک کشیده‌ام . با اکثر بچه‌های روانشناسی آشنا شده‌ام . با آدم‌هایی حرف میزنم که شبیه خودم فکر می‌کنند و دنیا را مثل من می‌بینند. گروه‌های دوستی جدیدی تشکیل داده‌ام و زندگی خوابگاهی را تجربه می‌کنم ... چالش‌های جدید ، خنده‌های تا ۱۲ شب ، حرف‌هایِ درگوشی ، غر زدن‌های دسته‌جمعی ، کلاس‌های تا غروب ، حرم‌ها و جمکران‌های رفاقتی ، هیئت‌های نمازخونه ، مهمونی‌بازی‌های نیمه‌شبی و همه و همه انگار مرا بزرگ‌تر کرده ... آستانه‌ی تحملم گویی هزار برابر شده . خسته می شوم ، ولی همچنان امیدوار و ادامه‌دهنده‌ام✨ من حالا پر از شور و اشتیاقم ؛ برای یادگیری مطالب جدید و تجربه کردنِ روزهایِ بی‌تکرارِ پیشِ‌رو . پر از ذوق به خاطرِ کشف مکان‌های تازه ، چشیدنِ طعم‌های جدید و شنیدنِ لهجه‌های رنگارنگ و متفاوت . تفاوت فرهنگ‌ها و سبک‌های زندگی ، حالم را خوب می‌کند . گاهی سعی می‌کنم شبیه بقیه حرف بزنم و خودم هم از نوع حرف زدنم ، خنده‌ام می‌گیرد . امشب نگاهم که به ماه افتاد ، ناخودآگاه زیرلب شعری زمزمه کردم . سحر خندید و نگاهم کرد. با حرص گفت :« آررره ، همین کارا رو کردی که یه نمره الکی هاپولی کردی دیگه! » خندیدم. منظورش نمره‌ی استاد ادبیات بود، به خاطر غزلی که سروده بودم . فکر نمی‌کردم توی دانشگاه هم اینقدر زود کشف شوم ؛ ولی دوشنبه عصر که بعد از مدت‌ها کلاس ادبیات داشتیم ، سخت‌ترین کار دنیا پنهان کردن ذوق‌ها و برق زدن چشم‌هایم بود . پنهان‌شان که نکردم هیچ ، بلکه کاملاً هویدا شد . همه فهمیده بودند عاشق ادبیاتم . شاعر و نویسنده بودنم هم دیروز مشخص شد و حالا همه مرا خانم شاعر صدا می‌کنند😅 قبل از دانشجو شدن ، تصور بدتری از جو دانشگاه و بچه‌هایش داشتم . ولی حقیقت خیلی شیرین‌تر از تصورات من است :)) شاید دلم برای خانه تنگ شده باشد ، اما فضای دوستانه‌ی خوابگاه و دانشگاه را دوست دارم . تجربه‌ی جالبی‌ست ، دوست دارم تک‌تک روزهایش را عمیق و با لذت نفس بکشم تا روزی نیاید که حسرتش را بخورم ... رسیدن به روزهای دانشجویی را برای همه‌تان آرزو می‌کنم :)✨ - گلنار ‌.
چَهرازی.6369070868.mp3
زمان: حجم: 3.4M
برایِ چهل‌و‌چهارمین‌شبِ‌پاییز ...🍁
" ناجـــه "
برایِ چهل‌و‌چهارمین‌شبِ‌پاییز ...🍁
- چهارشب پیش رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم ، نمره‌ی خونه‌ی شما رو دادیم گرفت. یه دل سیر به صدات گوش کردیم . صدا تو پیغام‌گیر عین قدیما مهربونه : ) همونجایی که می‌گفتی :« اینقدر منو نخندون دیوونه . » یادته ؟ یادت رفته از بس نبودی ...
" ناجـــه "
برایِ چهل‌و‌چهارمین‌شبِ‌پاییز ...🍁
اگر به دامن وصلِ تو ، دست ما نرسد ؛ کشیده‌ایم در آغوش، آرزویِ تو را : )🧡
- اگه می‌تونستی پرواز کنی، کجا می‌رفتی؟ + می‌رفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین می‌زدم و آروم بهش می گفتم : « سالگرد شهادتت مبارک! ممنون که درحقم برادری کردی : ) ممنون که حرفامو شنیدی و حاجتمو دادی😭 ممنون که برام معجزه کردی :) » - به‌جامونده‌ از گلزار شهدا . - تهران ، تابستان ۱۴۰۴
" ناجـــه "
- اگه می‌تونستی پرواز کنی، کجا می‌رفتی؟ + می‌رفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین می‌زدم و آرو
عمیقاً محتاجِ این لوکیشنم ، محتاجِ گریه‌های از تهِ دل و سردردهای بعدش ، محتاجِ تیغِ آفتاب ، محتاج خلوتِ دونفره و دوستانه ، محتاجِ نفس‌کشیدن تو جغرافیایی که بویِ شهدا می‌داد : ) شاید الان فاصله‌ی زمانی کمتری رو باید طی کنم، ولی دیگه اونی که باید باشه، نیست! تنهایی هیچی مزه نمیده . بدون یه همراهِ دوست‌داشتنی ، حتی گلزار شهدا هم حال نمیده ... کاش می‌شد بازم باهم بریم🥺✨