" ناجـــه "
برایِ چهلوچهارمینشبِپاییز ...🍁
- چهارشب پیش رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم ، نمرهی خونهی شما رو دادیم گرفت.
یه دل سیر به صدات گوش کردیم .
صدا تو پیغامگیر عین قدیما مهربونه : )
همونجایی که میگفتی :« اینقدر منو نخندون دیوونه . »
یادته ؟ یادت رفته از بس نبودی ...
" ناجـــه "
برایِ چهلوچهارمینشبِپاییز ...🍁
اگر به دامن وصلِ تو ، دست ما نرسد ؛
کشیدهایم در آغوش، آرزویِ تو را : )🧡
- اگه میتونستی پرواز کنی، کجا میرفتی؟
+ میرفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین میزدم و آروم بهش می گفتم :
« سالگرد شهادتت مبارک!
ممنون که درحقم برادری کردی : )
ممنون که حرفامو شنیدی و حاجتمو دادی😭
ممنون که برام معجزه کردی :) »
- بهجامونده از گلزار شهدا .
- تهران ، تابستان ۱۴۰۴
" ناجـــه "
- اگه میتونستی پرواز کنی، کجا میرفتی؟ + میرفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین میزدم و آرو
عمیقاً محتاجِ این لوکیشنم ،
محتاجِ گریههای از تهِ دل و سردردهای بعدش ، محتاجِ تیغِ آفتاب ، محتاج خلوتِ دونفره و دوستانه ، محتاجِ نفسکشیدن تو جغرافیایی که بویِ شهدا میداد : )
شاید الان فاصلهی زمانی کمتری رو باید طی کنم، ولی دیگه اونی که باید باشه، نیست!
تنهایی هیچی مزه نمیده .
بدون یه همراهِ دوستداشتنی ،
حتی گلزار شهدا هم حال نمیده ...
کاش میشد بازم باهم بریم🥺✨
" ناجـــه "
آن شب تمام وسعت تبریز شعر شد
چشم تو شعر ، هستی من نیز شعر شد
عطرِ دلت رسید و دلم را فرا گرفت
گلهای سرخِ روی دل میز ، شعر شد
پاییز گفت : عشق حرام است، خندهمان؛
در پیش چشم لشکرِ پاییز ، شعر شد!
من عاشق صدای تو ؛ یک شهر محو ما
با شوق حرفهای تو، هرچیز شعر شد
شالی که دور گردن من بود ، باز شد
حسی که از هوای تو لبریز ، شعر شد
باران و بوسه ،حسِ غزل ، رعدوبرق عشق؛
آن لحظه زیر بارش یکریز ، شعر شد : )
- ناشناس✨
" ناجـــه "
_
« آخرین ترانه »
چند روز پیش مجبور شدم برایِ برداشتن چندتا وسیله به انباری سر بزنم .
در انباری رو که باز کردم ؛ بویِ خاک و عطرِ خاطرات به سمتم هجوم آوردن . .
هرجایی رو نگاه میکردم ، یه خاطره ، یه حرف ، یه ماجرا برام مرور میشد و من تواناییِ کنترل کردنشون رو نداشتم !
تلاش کردم جلویِ بغضم رو بگیرم و نذارم به اشک تبدیل بشه ..
همهچیز داشت خوب جلو میرفت ،
وسایلی که نیاز داشتم رو برداشتم و خواستم در انباری رو ببندم که چشمم پیانویِ گوشهی دیوار رو نشونه رفت .
دلم هُری ریخت . قلبم برای چندثانیه از تپش ایستاد و نفس کشیدن یادم رفت!
بازم حواسم پرتِ تو شده بود . .
پرتِ تو و اون روزایی که تماماً آبی بود .
یه آبیِ ملیحِ دلبر . دقیقاً عینِ آسمونِ اول صبح!
اون روزا ، به عشقِ تو ، پیانو خریدم درحالی که اصلا بلد نبودم بنوازم!
تو گفته بودی خیلی صدایِ پیانو رو دوست داری و من دلم میخواست چیزی برات بخرم که حالت رو خوب میکنه .
اوایل فقط کنج خونه خاک میخورد و جفتمون نگاهش میکردیم .
گذشت تا وقتی فهمیدم یه آکادمی موسیقی کلاس پیانو گذاشته ، بهت گفتم و خیلی استقبال کردی ازش ، منم اسم دوتامون رو نوشتم : )
تابستونِ اون سال، پابهپایِ هم پیانو یاد گرفتیم و لحظههای بیتکراری رو رقم زدیم .
حالا دیگه میتونستیم از پیانویِ خاک خوردهی گوشهی خونه استفاده کنیم.
یادمه هنوز ؛ اولین باری که تو آهنگ رو خوندی و من ملودیش رو زدم .
صدایِ دخترونهی تو ، تا عمقِ وجودم نفوذ میکرد و من با ظرافتِ بیشتری مینواختم . هییی ؛ چه روزایی بود ..
یه پا گروه موسیقی بودیم واسه خودمون .
محال بود تولدها و سالگردهای ِعقد و عروسی بدونِ نواختنِ یه قطعهی جدید بگذره .
ولی حالا ..
حالا دیگه خیلی وقته که سراغِ پیانو هم نرفتم ، درست از همون نیمه شبی که رفتی .
درست از همون ثانیهای که دستم رو رویِ نبض دستت گذاشتم و دیدم نمیزنه!
همون روز ؛ وقتی تنِ بیجونت رو به خاک سپردم همهی خاطراتت رو جمع کردم که کمتر به یادت بیفتم .
تو رفته بودی، زیر خروارها خاک خوابیده بودی و من دیگه نمیتونستم برت گردونم!
چارهای نداشتم جز اینکه تلاش کنم فراموشت کنم . پیانو رو جمع کردم و گذاشتم تو انباری و دیگه دست بهش نزدم!
ولی چند روز پیش که دوباره پیانو رو دیدم، تصمیم گرفتم آخرین ترانه رو بنوازم و بعد پیانو رو بفروشم . .
امروز پنجمین سالگرد نبودنته ...
و من آخرین ترانهم رو برایِ تو نواختم .
آخرین ترانه ؛ حسِ این پنج سال بدونِ تو بود . بدون تو و خندههات ، چشمات ، صدات . بدون تو و انگشتهات که ترکیبشون با کلاویههای پیانو بینظیر میشد .
آخرین ترانه ، پایانِ داستانِ تلخِ ما بود . . .
- گلنار .
- یکعاشقانهی کوتاه ؛
[ متنی که قرار بود پادکست بشه و نشد ... ]