سلام قسنگم خوبی
مثل همیشه عالی✨️🦋
راستی روزت مبارک خوشگلم💕💞
|✨;
مرسی شما چطوری
ممنونممم از نظرتتت
فدات بشم روز توهم مبارک😭🩷
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_28
یه خواب دیدم که خیلی ناراحتم و هیجان دارم
سریع بیدار شدم و آب خوردم
خواستم بنویسمش تو دفتر خاطراتم..
دفتر خاطراتم و از اتاقم آوردم روی میز ناهار خوری گذاشتم
نشستم روی صندلی
با یه خودکار شروع به نوشتنش کردم..
« به آرسام گفتم
- قول میدی بعدا بیای پیشم؟
چشمک زد بهم
+ قول میدم
لبخند زدم دستش و گرفتم،
باهم دوییدیم و رفتیم تو علفا غلت زدیم
و اصلا به فکر دنیای بیرون نبودیم..! »
تموم شد!
همینقدر کم بود،
ولی با همین یهکم کلی قلبم ترک برداشت
دفترو بستم
داخل کشو میز تحریرم گذاشتمش
یه حس عجیب داشتم
از اینکه این چند روز همش اسم «آرسام» تو گوشم میاد!
سرنوشت چه خوابی برامون دیده؟!
از فکرش بیرون اومدم
میگن هرچی بیشتر از یه چیز بترسی،
به سرت میاد
منم فراموشش کردم دیگه
سرم درد میکرد..
پاشدم از یخچال یه مسکن در آوردم
انداختم تو دهنم و بعدش آب و خوردم
یکم نشستم بلکه آرامش بگیرم
شاید این سردرد کوفتی بره!
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_29
اینقد صبر کردم ولی هیچی نشد
بدترم شدم
کلا بدنم داغ کرده بود
پیشونیم از حرارت میسوخت..
فکر کنم تب داشتم
صد در صد تب بود
گوشیمو برداشتم
اول خواستم به مامان بگم
ولی نه، نگران میشد
زنگ زدم به الهه
سریع بعد دو سه تا بوق جواب داد
+ سلام عشقم، جانم؟
- الهه، خیلی تب دارم
بدنم داغِ داغه..
میشه بیای پیشم؟ البته اگه زحمت نباشه برات
ترس و نگرانیش از لحنش معلوم بود
+ زحمت چیه قربونت برم،
بمیرم برات!!
سریع خودمو میرسونم چشم بهم بزنی اونجام
لبخند کم رنگی زدم
- باشه، فعلا
قطع کردم گوشیو پرت کردم اون سمت
حوصله هیچی نداشتم
اعصابم بهم ریخته بود
امکان نداره بخاطر خوابی باشه که دیدم
همینجور تو فکر بودم که صدای الهه اومد
+ هانا؟
قشنگم؟؟
بلند گفتم
- تو اتاقم!
تند گفت
+ اومدم اومدم
چند ثانیه بعد اومد نشست کنارم
چشماش اشکی شد
دستش و گذاشت روی پیشونیم
+ دورت بگردم چقد تبت زیاده..
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_29 اینقد صبر کردم ولی هیچی نشد بدترم شدم کلا بدنم داغ کرده بود پیشونیم از
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶-
• نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـیخـونَـم 🎯📜 ↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fg3leox&btn=میشنوم:)!
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_30
با خستگی و کلافگی گفتم
- خدا نکنه، واقعا نمیدونم چرا اینطوری شدم
همزمان که داشت از کنار تخت پا میشد، گفت
+ یکم صبر کن الان میام
سرمو به معنی اوکی تکون دادم
فقط چشمام و بسته بودم
که یکم بعد با لگن خیلی کوچولویی که توش یکم آب هست،
و با یه دستمال واسه روی پیشونیم نزدیک شد
دستمال و با آبِ تو لگن خیس کرد
یکم از آبشو گرفت و گذاشت روی سرم..
نیم نگاهی به صورتش کردم
- زحمت شد واست، ببخشید
کلافه و عصبی گفت
+ زحمت چیه اخه، تو جون بخوا
لبخند زدم
- ممنون که هستی
اونم با لبخند بهم خیره شد
بعد یه ربع دستمال و برداشت
دستش و گذاشت روی سرم
+ هوف هنوز داغی
دستمال و آب زد و دوباره گذاشت روی پیشونیم
+ ایشالا تا شب بهتر میشی
هومی کردم
- امیدوارم بشم
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_31
یهو انگار یه چیزی اومد تو مغزش
که بشکن زد
+ راستی
نگاهش کردم
- جان؟
سریع گفت
+ به مامانت خبر دادی تب داری؟
دستمو به نشونه نه تکون دادم
- نه ولش کن،
نگران میشه بعد میخواد بیاد اینجا راهش دوره
+ بعدا بفهمه عصبی نمیشه بنظرت؟
یکم صبر کردم بعد گفتم
- فکر اونجاشو میکنم حالا
سرشو تکون داد
+ اوم باشه..
بعد این حرفش سریع لب زد
+ چیز، به بابات چی؟ نمیگی به اونم
با تعجب گفتم
- نه اون بدتر نگران میشه
من فقط تورو داشتم، تونستم به تو بگم
+ فدات شم من همیشه واسه تو وقت دارم
لبخند زدم و یکم بعد خیلی ضعف داشتم
دیگه نفسای آخرم بود از گشنگی
- الهه
سریع اومد تو اتاقم
+ جان چیشد
با چشمای مظلوم گفتم
- گشنمه، میشه یه چیز خیلی ساده درست کنی بدی بخورم؟
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_31 یهو انگار یه چیزی اومد تو مغزش که بشکن زد + راستی نگاهش کردم - جان؟ س
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶-
• نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـیخـونَـم 🎯📜 ↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fg3leox&btn=میشنوم:)!