eitaa logo
نیم پلاک
642 دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
6.6هزار ویدیو
374 فایل
کانال #اختصاصی شهدا #سبک_زندگی و #خاطرات https://eitaa.com/nimpelak_m @abbasma
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حقیقت
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزه یک «زیر حکمی» را نجات داد! شهدا رفاقتشون دوطرفه است براش وقت بذاری، برات وقت میذاره زیر دین هیچکس نمی‌مونه @hagigei
831.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تا خود را نسازیم و تغییر ندهیم جامعه ساخته نمی‌شود شهید ابراهیم هادی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
6.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهر شهید ابراهیم هادی:« آقا ابراهیم این مدت به خواب کسی نمیومد خیلی پریشون بودیم وقتی به خواب اومد اقا ابراهیم چرا نیستی؟ کجایی؟ چرا انقدر به خواب ما دیگه  نمیای؟!پریشونیم.» گفت:«از اون موقع که حاجی اومده،ماکارمون زیاد شده من شدم مسئول دفتر حاجی 🥀 ┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄
هدایت شده از مَهوا
‌‌برادرشھیدیعنی: واسطه‌بین‌تووخدا :)
1.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴🌷🇮🇷🌹🌴 نوای سوزناک ... اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدً وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج ┈••❀🕊❀••┈ 🌴
هدایت شده از روایتگری شهدا
🔻نامش را فراموش كردم، اما پسري سيزده ساله بودكه پدرش راننده بود و در يك سانحه از دنيا رفت. ابراهيم خيلي مراقب اين پسر بود. برايش خرج مي كرد، او را باشگاه برد و وقتش را پر كرد. بعد متوجه شد كه اينها مستأجر هستند و چند ماهي است اجاره منزلشان عقب افتاده ... 🔻روز بعد همان پسر در جمع ما گفت: خدا اين همسايه روبرويي ما رو حفظ كن. تموم اجاره هاي عقب افتاده را پرداخت كرد و به صاحبخانه ما گفته كه از اين به بعد اجاره ها را او پرداخت مي كند. او خوشحال بود و ابراهيم هم ساكت. اما من مي دانستم كه ابراهيم با همسايه صحبت كرده و هزينه ها را پرداخت كرده!! خدای ابراهیم فرموده است: فَأَمَّا الْيَتيمَ فَلا تَقْهَرْ و اما (به شکرانه این همه نعمت كه خدا به تو داده) یتیم را خوار و رانده و تحقیر مکن. (ضحي/9) برگرفته از کتاب: خدای خوب ابراهیم ☀️  @shahidabad313 ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
❤️ 🔹خواهر شهید ابراهیم هادی تعریف میکرد که: یک روز موتور شوهر خواهرم را از جلوی منزل مان دزدیدند، عده ای دنبال دزد دویدند و موتور را زدند زمین. ابراهیم رسید و دزد زخمی شده را بلند کرد، نگاهی به چهره وحشت زده اش انداخت و به بقیه گفت: اشتباه شده! بروید. ابراهیم دزد را برد درمانگاه و خودش پیگیر درمان زخمش شد. آن بنده خدا از رفتار ابراهیم خجالت زده شد. ابراهیم از زندگی اش سوال کرد، کمکش کرد و برایش کار درست کرد. ️طرف نمازخوان شد، به جبهه رفت و بعد از ابراهیم در جبهه شهید شد... 🔹اگر مثل ابراهیم هادی هنر جذب نداریم، دیگران را هم دزدتر نکنیم.
وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً خداوند در قرآن کریم پس از نام بردن از پیامبران و صدیقین و شهدا، آنها را بهترین رفقا معرفی می کند. 🌴 🌴
هدایت شده از خوش سفر
وقتی فهمید برخی از دختران محل از تیپ و قیافه اش خوششان آمده خیلی ناراحت شد! از فردایش دوستانش،اونو با سری تراشیده و ریشی بلند و لباسی گشاد می‌دیدند می‌گفت نباید دیگران بخاطر من به گناه بی افتند .................... شهیدانه زندگی کردن اجرش شهادت است ‌..................... الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ اللهم الحقنا باالشهدا و الصالحین و الرزقنی الشهادت فی سبیلک اللهم احینا حیات الشهید و امتنا ممات الشهید https://eitaa.com/karevanhazratroghaeh
💠 پرچم متبرک 💠 🌺در ایام زیارتی حضرت رضا پرچم متبرک حرم، توسط خادمین به شهرهای مختلف کشور می‌رود و مردم با حضرت رضا انس بیشتری برقرار می‌کنند. یکی از خادمین می‌گفت: در یکی از شهرهای مرکزی ایران، پرچم را آماده کردیم و پس از چند مرکز عمومی، راهی زندان شهر شدیم. در زندان صلوات خاصه را خواندیم و پرچم را از بین زندانیان عبور می‌دادیم. جوانی سخت منقلب شده بود و سرش را روی پرچم گذاشته و های های گریه می‌کرد. وقتی پرچم عبور کرد، پرسیدم جوان اینجا چه می‌کنی، گفت۳۳ سال دارم و ۱۳ سال است به خاطر تصادف و قتل یک عابر در حین رانندگی در اینجا مانده‌ام. خیلی برایش ناراحت شدم و دعا کردیم. عصر همان روز به منزل چند نفر از مومنین و خیرین که سن بالا داشته و زمین‌گیر شده بودند رفتیم. ☘در منزل یک پیرمرد و پیرزن حال عجیبی ایجاد شد. عکس جوانی روی دیوار بود، پرسیدم حاج خانم پسر شماست؟ گفت بله ۱۳ سال قبل در یک تصادف از دنیا رفت. رنگم پرید، یاد جوان داخل زندان افتادم و شروع کردم با آنها صحبت کردن. خدا به برکت امام رضا تاثیری در کلام ما قرار داد که راضی شدند از آن جوان بگذرند. 🦋صبح روز بعد پدر و مادر به سختی به زندان آمدند و اسناد آزادی آن جوان را امضا کردند. به سراغ جوان رفتم و گفتم: دیروز وقتی سرت روی پرچم آقا بود چه گفتی؟ اشکش جاری شد و گفت به امام رضا گفتم آقا به حق حضرت زینب عمه شما که طعم زندان و اسارت را کشیده شرایطم آزادی مرا مهیا کنید... 🔸بار دیگر همراه با پرچم متبرک گنبد حضرت به یک بیمارستان رفتیم. مسئول بیمارستان گفت ابتدا به بخش مراقبت‌های ویژه بروید، ماسک زدیم و با پخش صلوات خاصه همراه با چند خادم دیگر وارد اتاق اول شدیم. خانمی اونجا خوابیده بود که با دیدن ما صدای ناله و گریه‌اش بلند شد. پرستاران بالای سرش رفتند، وقتی کمی آرام شد گفت دیروز خواهرم به دیدنم آمد وگفت چند روزی نیستم و می‌خواهم به مشهد بروم. خیلی دلم شکست، همینطور با امام رضا درد دل می‌کردم. دیشب در عالم خواب آقا فرمودند این همه شما به دیدن ما آمدی امروز ما به دیدنت خواهیم آمد. الان که خادمان حرم را دیدم یاد ماجرای دیشب افتادم...