eitaa logo
نوحه سرایان سنتی مشهد مقدس
12.7هزار دنبال‌کننده
352 عکس
29 ویدیو
1 فایل
ارائه دهنده: نوحه_ذکر_دم بازاری_پاره دم_اشعار_سرود مدیریت: رئوف (مشهدالرضا «ع») ۰٩٣٨٣۰٧۰۰٣٢ ارتباط با ادمین @A_Rauof
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌است و بغضِ چندین ساله‌ی من چو کــوهـی بر گلــویم خــانــه کرده نمـی‌دانـم کـه ایـن بغـض نفـس‌گیــر چـــرا امشـب مــرا ، دیـــوانــه کرده غمـی بــر سـیـنه‌ام سـنگیـن نشـسـته چـــرا مـانـده نفـس در نــای، امشـب نمی‌پیچـــد صـــدایِ مـَـــردِ کــــوفـه چـــرا در کــوچــه‌‌هـا ای وای امشـب چـــرا دل می‌زند در سینه‌ام ، جوش چـــرا بــی‌تـــابــم و در اضـطــــرابم خــدایــا خود تو می‌دانی که امشب چـــرا چـشــم انتظـــــار بـــوتـــرابم چــــرا نـــــان آور خــــوانِ یتـــیمان نیـــامـد سـوی نخلســـتانِ کـــوفـه؟ مبـــادا فتـــنه‌‌ای گـــردیــده بـــرپـــا ز جهــل و بغــضِ نـامــردانِ کـــوفـه خبـــر آمــد کـه محـــراب خـــداونـد بـه خــون رأس مـولا گشـت گلگــون الهــــی! بشکـــن آن دسـت جفـــــا را که چشـم شیعیـان را کرد جیحـــون شکـسـت آیـیــــنه ی عـــــدل الهـــی بــه ســنگِ نـــامـــرادِ ابـــن ملجـِــــم فسـوسـا قـــاتــل آن شـــاهِ مــــردان بظـــاهـــر بـود اهــل دیــن و مُســلِم خــداونــدا از ایـن‌‌گــونــه مسلمـــان فــراوان‌است در ایـن عــالـم اکنــون کـه قلـب مهـــدی صــاحـب‌زمــان را کنــند از غصــه‌‌ها آغشـته در خـــون اَلا ای (ســاقــی) دل‌هــای عــاشــق! نظـــر فـرمـا به مـا چشـم انتظــاران شکـسـته ، سـاغـــر دل، از جـــدایـی خمـــاری شـد حــدیـثِ بـی‌قــــراران @nohe_sonnati
خدا ز خلق جهان جز تو انتظار نداشت جهان، بدون وجود تو اعتبار نداشت تو کیستی که خدا گفت جمله‌ی «لولاك» تو کیستی که خدا جز تو انتظار نداشت ز خلق ارض و سما نیست مقصدی جز تو بدون خلقت تو آسمان قرار نداشت هوا بدون هوای تو بود بی جریان زمین بدون تو بر گِرد خود مدار نداشت برای آن که خدا تا تو را به بار آرَد بهانه‌ای بجز از خلق بی‌شمار نداشت تویی تو باعث ایجاد خلقت عالم وگرنه از عدم اینجا کسی گذار نداشت بغیر ذات تو در «کعبه» کس نشد «مولود» کسی بجز تو مقامی درین دیار نداشت اگرچه هست طلا ، شیءِ پر بها اما یقین بدون نگاه علی، عیار نداشت به جز علی چه کسی بود لایق مردی؟ خدا جز او بخدا مردِ ذوالفقار نداشت تویی نتیجه‌ی خلقت که خامه‌ی تقدیر به پرده‌ی ازلی چون تو شاهکار نداشت بدون پرده بگویم، ز خلقت دو جهان برای حضرت حق، بی‌تو افتخار نداشت علی نبود اگر، باغ ها خزان می‌شد علی نبود اگر، فصل ‌ها بهار نداشت ‌ ‌زنی، که کفو تو باشد خدا بجز زهرا برای همسری تو ـ به روزگار نداشت رسول دست تو را در غدیر بالا برد که جز ولایت تو با کسی قرار نداشت گرفت باغ ولا از تو میوه‌ی توحید که بی ولای تو این باغ، برگ و بار نداشت دریغ و درد که با تیغ دشمنی مزدور که تاب رزم تو در وقت کارزار نداشت بریخت خون تو در خانه‌ی خداوندی که بهتر از تو درین عالم ابتکار نداشت جهان ز داغ تو مانند لاله می‌سوزد که باغی از گلی و شاخی از تو خار نداشت اگر که (ساقی) کوثر جهان ترا میداشت ز مَهد تا به لحد ، در جهان خمار نداشت به لوح سینه نوشتم خطی به خامه‌ی عشق جهان، بدون علی، قدر و اعتبار نداشت @nohe_sonnati
شب قدر است و من قدری ندارم چه سازم؟ توشه‌ی قبری ندارم شب عفو است و محتاج دعایم ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به محبوبت رسیدی خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی ز ما کن کمی هم جای ما او را صدا کن بگو یارب! فلانی روسیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است گرفتار است و دارد آبرویی بری باشد ز عیش و کامجویی ز هر نامحرمی پوشیده دیده نگاهش چشم نامَحرم ندیده جوان است و نکرده او جوانی شده هر چند پشت او کمانی به خط و شعر ِ تر باشد گرفتار هنر چون مرکز و او خطّ پرگار امیدش هست باشد نافع خلق چو درویشان نپوشیده فقط دلق به تعلیم هنر، پا در رکاب است اگرچه دایماً در اضطراب است به قدر وسع خود کوشیده دایم نکرده خم، قدش را نزد مُنعِم به دور از فرقه‌ی اهل ریا هست نداده هیچ با نامردمان دست نرفته زیر بار ظلمِ ناکس عقاب‌آسا پریده؛ نه چو کرکس نخورده لقمه‌ای از نان مَردم نداده آبرویش را به گندم نداده دل به این دنیای فانی که تا شاید بگردد جاودانی همین باشد همیشه افتخارش که پشت همت خود بوده یارش تلاشش بوده، باشد بنده‌ای پاک نظر دارد همیشه سوی افلاک ولی گهگاه، از روی جوانی چو دیده از کسان نامهربانی ـ خروشیده‌ست و تندی کرده، هرچند همیشه بر لبش بوده شکرخند بگو یارب! تویی دریای جوشان درین شب رحمتت بر وی بنوشان مبادا «لیلة‌القدر»ت، سرآید گنه بر نامه‌اش افزون‌تر آید که غیر از تو ندارد تکیه‌گاهی اگرچه هست غرق روسیاهی مبادا ماه تو ، پایان پذیرد ولی این بنده‌ات سامان نگیرد که غیر از ذلت و رنجِ تباهی نمی‌ماند برای او ، الهی! به حق (ساقی) کوثر خدایا به حق پهلوی مجروح زهرا به حق بندگان خاص درگاه که غرق رحمت‌اند الحمدلله قلم زن بر معاصی من امشب مبادا در « جزا » باشم مُعذّب.. @nohe_sonnati
محرابِ کوفه ناگهان گلگون به‌ خون شد هفت آسمان در خون نشست و لاله‌گون شد برخاست بانگ «فزتُ رَبِّ الکعبه» بر عرش وقتی که رأس شاه مردان غرقِ خون شد مولای درویشان به دست ابن ملجم در سجده‌ی حق فارغ از دنیای دون شد هرچند بود آگاه از این صبحِ خونین صبحی‌ که با ظلمت قرین در اندرون شد با دست رحمت، قاتلش را کرد بیدار چون واقف از روز ازل، بر مایَکون شد در امتحان عشق، در نزد خداوند با سربلندی فارغ از این آزمون شد شد دستِ کین آغشته چون بر این جنایت هنگامه‌ی « اِنّا اِلَیهِ راجعون » شد از ضربتی که فرق مولیٰ را دوتا کرد عرشِ عظیم کبریایی بی‌سکون شد با کشتن شیرِ خدای بیشه‌‌ی عشق روباهِ شرک و تفرقه خوار و زبون شد از خونِ فرقِ مرتضی شاهِ ولایت کاخ ستم ویرانه گشت و واژگون شد داغی چنین هرگز ندیده چشم عالم آری! که آتش‌زا ترین داغ قرون شد ای (ساقی) کوثر ز داغت تا قیامت ! جامِ دوچشم شیعیانت، غرقِ خون شد @nohe_sonnati
شب قدر است و من قدری ندارم چه سازم؟ توشه‌ی قبری ندارم شب عفو است و محتاج دعایم ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به محبوبت رسیدی خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی ز ما کن کمی هم جای ما او را صدا کن بگو یارب! فلانی روسیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است گرفتار است و دارد آبرویی بری باشد ز عیش و کامجویی ز هر نامحرمی پوشیده دیده نگاهش چشم نامَحرم ندیده جوان است و نکرده او جوانی شده هر چند پشت او کمانی به خط و شعر ِ تر باشد گرفتار هنر چون مرکز و او خطّ پرگار امیدش هست باشد نافع خلق چو درویشان نپوشیده فقط دلق به تعلیم هنر، پا در رکاب است اگرچه دایماً در اضطراب است به قدر وسع خود کوشیده دایم نکرده خم، قدش را نزد مُنعِم به دور از فرقه‌ی اهل ریا هست نداده هیچ با نامردمان دست نرفته زیر بار ظلمِ ناکس عقاب‌آسا پریده؛ نه چو کرکس نخورده لقمه‌ای از نان مَردم نداده آبرویش را به گندم نداده دل به این دنیای فانی که تا شاید بگردد جاودانی همین باشد همیشه افتخارش که پشت همت خود بوده یارش تلاشش بوده، باشد بنده‌ای پاک نظر دارد همیشه سوی افلاک ولی گهگاه، از روی جوانی چو دیده از کسان نامهربانی ـ خروشیده‌ست و تندی کرده، هرچند همیشه بر لبش بوده شکرخند بگو یارب! تویی دریای جوشان درین شب رحمتت بر وی بنوشان مبادا «لیلة‌القدر»ت، سرآید گنه بر نامه‌اش افزون‌تر آید که غیر از تو ندارد تکیه‌گاهی اگرچه هست غرق روسیاهی مبادا ماه تو ، پایان پذیرد ولی این بنده‌ات سامان نگیرد که غیر از ذلت و رنجِ تباهی نمی‌ماند برای او ، الهی! به حق (ساقی) کوثر خدایا به حق پهلوی مجروح زهرا به حق بندگان خاص درگاه که غرق رحمت‌اند الحمدلله قلم زن بر معاصی من امشب مبادا در « جزا » باشم مُعذّب.. @nohe_sonnati
شب‌است و بغضِ چندین ساله‌ی من چو کــوهـی بر گلــویم خــانــه کرده نمـی‌دانـم کـه ایـن بغـض نفـس‌گیــر چـــرا امشـب مــرا ، دیـــوانــه کرده غمـی بــر سـیـنه‌ام سـنگیـن نشـسـته چـــرا مـانـده نفـس در نــای، امشـب نمی‌پیچـــد صـــدایِ مـَـــردِ کــــوفـه چـــرا در کــوچــه‌‌هـا ای وای امشـب چـــرا دل می‌زند در سینه‌ام ، جوش چـــرا بــی‌تـــابــم و در اضـطــــرابم خــدایــا خود تو می‌دانی که امشب چـــرا چـشــم انتظـــــار بـــوتـــرابم چــــرا نـــــان آور خــــوانِ یتـــیمان نیـــامـد سـوی نخلســـتانِ کـــوفـه؟ مبـــادا فتـــنه‌‌ای گـــردیــده بـــرپـــا ز جهــل و بغــضِ نـامــردانِ کـــوفـه خبـــر آمــد کـه محـــراب خـــداونـد بـه خــون رأس مـولا گشـت گلگــون الهــــی! بشکـــن آن دسـت جفـــــا را که چشـم شیعیـان را کرد جیحـــون شکـسـت آیـیــــنه ی عـــــدل الهـــی بــه ســنگِ نـــامـــرادِ ابـــن ملجـِــــم فسـوسـا قـــاتــل آن شـــاهِ مــــردان بظـــاهـــر بـود اهــل دیــن و مُســلِم خــداونــدا از ایـن‌‌گــونــه مسلمـــان فــراوان‌است در ایـن عــالـم اکنــون کـه قلـب مهـــدی صــاحـب‌زمــان را کنــند از غصــه‌‌ها آغشـته در خـــون اَلا ای (ســاقــی) دل‌هــای عــاشــق! نظـــر فـرمـا به مـا چشـم انتظــاران شکـسـته ، سـاغـــر دل، از جـــدایـی خمـــاری شـد حــدیـثِ بـی‌قــــراران @nohe_sonnati
همیشه چشم امیدم به آسمان بوده‌ست به سوی خالق غفار و مهربان بوده‌ست اگرچه در همه جا می‌توان خدا را دید نگاهِ سینه‌ی من محو آسمان بوده‌ست چو نیست دیده‌ی بینا به بیکران جهان زمین به دیده‌ی مخلوق، بیکران بوده‌ست زمین چو ذرّه‌ی ناچیز در دل هستی‌است که گم، میان سپاهِ ستارگان بوده‌ست شبی همای خیالم به آسمان پَر زد که دید عالَمی از چشم ما نهان بوده‌ست کسی که هستی عالم، طفیل هستی اوست کسی که خلقت او ، برتر از گمان بوده‌ست کسی که سایه‌ی او نقش بسته روی زمین کسی که بر سر مخلوق، سایبان بوده‌ست کسی که آینه‌ی ذات حق‌_تعالیٰ هست کسی که روح خداوند لامکان بوده‌ست کسی که احمد(ص) او را به آسمان‌ها دید کسی که با او در عرش، همزبان بوده‌ست کسی که نیست قرین‌اش به وسعتِ عالم کسی که در وصفش خامه ناتوان بوده‌ست کسی که مَدّ نگاهش، در آسمان جهان... به‌وقتِ خلقتِ او نقشِ کهکشان بوده‌ست کسی که مَدحش را می‌توان به قرآن دید کسی که نامش زیب و فرِ اذان بوده‌ست کسی که مِهرش در هر دلی که افتاده‌ست برای سنجش او ، وقت امتحان بوده‌ست کسی که غصب ولایت نمود از او دشمن کسی که با غم و مِحنت هم‌آشیان بوده‌ست کسی که گرچه خودش بود ساقی کوثر نصیب او به جهان جام شوکران بوده‌ست کسی که تیغ شقاوت نشست بر سر او... از آنکه خار به چشمان دشمنان بوده‌ست علی ست شاه ولایت که در سپهر وجود نشانه‌ای ز خداوند بی نشان بوده‌ست زمین به هستی او فخر می‌کند بر خود که زیر پای شهنشاه انس و جان بوده‌ست زمان ببالد بر خود که اوست همزادش جهان بنازد بر او که جاودان بوده‌ست علی ست (ساقی) کوثر، که ساغر کرمش هماره حسرت لب‌های عرشیان بوده‌ست بدان‌جهت که بوَد همنشین حق در عر‌ش همیشه چشم امیدم به آسمان بوده‌ست @nohe_sonnati
ای داده جان به راه خدا ، حمزه یار نبی، به وقت غزا ، حمزه بودی به «جنگِ بدر» سپهسالار بر دفع دشمنان خدا ، حمزه ای بهترین ز نسل بنی هاشم همچون علی ز شأن و صفا ، حمزه در آسمان مَعرفتی بی شک ـ رخشان‌تر از سُهیل و سُها ، حمزه شیر نبرد عرصه‌ی هیجایی ای فاتح الغزا ز قضا ، حمزه از بُغض هنده همسر بوسفیان آن زاده‌ی عناد و جفا ، حمزه ! کُشته شدی به «جنگ اُحد» زیرا کُشتی ز بس ز خیل دغا... حمزه شد سینه‌ات دریده به دستورِ عفریته‌ی اسیر زنا ، حمزه آن کس که بود جدّه‌ی ناپاکی مثل یزید بی سر و پا ، حمزه که کُشت سبط پاک پیمبر را در سرزمین کرب و بلا ، حمزه تو سینه‌ات دریده شد اما او... بُبریده شد سرش ز قفا ، حمزه ای نور چشم حضرت پیغمبر ای یاور رسول خدا ، حمزه خوانْدت نبی به نزد مسلمانان : محبوب قلب خود ز وفا ، حمزه مَدحت نگفته است کس آن گونه که بوده است و هست سزا ، حمزه باید تو را ستود و سخن‌ها گفت چون لایقی به حمد و ثنا ، حمزه نامت شده‌ست حک به دل تاریخ «سیّد» به لوحه‌ی «شهدا» ، حمزه بر (ساقی) غمین، نظری فرما در رستخیز روز جزا ، حمزه... @nohe_sonnati
وقتی کـه دل بـه بنـــد شمــا مبـــتلا شود از بنـــد هرچه هست به دنیـــا رهـــا شود یا ثـامـن الحجــج! نظـــری کن به چاکرت کافتــاده است بلکـه به لطـف تو پــا شود آقـا گِــره فتــاده به کارم اگر ؛ چــه غـــم؟ وقتی که هـــر گــِـره به نگــاه تـو وا شود گر قـرعــه‌ی زیــارت‌تــان بــر مــن اوفتـد فــارغ ز غصـــه‌هـــا دلِ ایــن بیــنوا شود بـوســم اگر ضــریــح تو را ای امـامِ مِهــر ایــن قلـب نـاامیــــد، قــریــن رجـــا شود یک لحظـــه افتخــار اگـــر شـاملــم شـود چشــمانـم آشــنا بـه حـــریــم شمـــا شود بـر دیـدگـانِ مــاتِ نشـسـته به خــون مـن گــَرد حـــریــم اقــدس‌تـان تـــوتیـــا شود چون دارویی که هست شٍفابخش قلـب‌ها دردِ دلِ شـکـســتـه بــه یـک دم ، دوا شود طبع خموش من‌که به‌مِحنت نشسته‌است بـــار دگـــر ، ز نـــاز نگـــاهــت رســا شود کن یک نظـــر به (ساقی) افتــاده؛ از کرم تــا بـــاز، بـا نگـــاه رئـــوف تـو پــــا شود @nohe_sonnati
دوبیتی به قربانگاه اسماعیل، قـربـان کن دل خود را که تا شاید در آن جا حل نمایی مشکل خود را در آن وادی اگر قربـان نمایی نفس شیطــانی شود حجّــت قبــولِ بــارگــاهِ حـیّ سبحــانی @nohe_sonnati
پرتوی شد جلوه‌گر در دیر راهب چون شفق وقت سحر در دیر راهب طور سینا را ببین این جا که امشب نور حق شد جلوه‌گر در دیر راهب رأس شاه تشنه کامان در دل شب کرد عالم را خبر، در دیر راهب... از پلیدیِ یزید و لشکر دون... گفت شرحی سر به سر در دیر راهب چون کلام حق شنید آن راهب از سر عاری از خوف و خطر در دیر راهب انقلابی در درونش گشت برپا تا که با عشقی دگر در دیر راهب کرد جاری بر زبان خود شهادت با دو چشم پر گهر در دیر راهب شد مسلمان از عنایات سری که کرد بر راهب نظر، در دیر راهب حضرت زهرا عزیز مصطفی هم با غم و خونِ جگر در دیر راهب آه و واویلا کنان بر شاه عطشان می‌زند بر دل شرر در دیر راهب از شرار آتش بیداد دشمن... می‌زند دل بال و پر در دیر راهب مادر گیتی ندید این‌سان مصیبت آن چه آمد در نظر در دیر راهب این بُوَد رمز عبودیت که خالق... می‌کند این‌سان هنر در دیر راهب بس‌که سنگین است بار این تألم خم کند پشت بشر در دیر راهب داد (ساقی) با بیان الکن خود شرح حالی را ز سر در دیر راهب زآن سری که میان ظلمت شب بود رخشان چون قمر در دیر راهب @nohe_sonnati
اربعین آمد چسان از غم ننالم یا اخا در عزایت روز و شب آشفته حالم یا اخا بر فراز نیزه چون قرآن تلاوت کرده‌ای صوت تجويدت بپیچد در خیالم یا اخا سر زدم بر چوبهٔ محمل ز داغی جانگزا گر ازین ماتم ننالم ازچه نالم یا اخا با اسیران و یتیمان حرم در شام غم همنوا با آه و افغان و ملالم یا اخا تا نفس باقی بوَد با دشمنان روسیاه در جدالم در جدالم در جدالم یا اخا پرده از چهر یزید دون کشیدم تا کنم ظلم او را بر مَلا بر خلق عالم یا اخا تا کنم تصویر شرح ماجرایت را به حق می‌شود خامه به کف قال و مقالم یا اخا می‌کنم مظلومی‌ات را بر همه عالم عیان گر دهد از لطف حق عمرم مجالم یا اخا تا رقیه دید رأست را میان تشت خون گشت پرپر از غمت این نو نهالم یا اخا خواستم آگه نگردد دشمن از داغ دلم مخفی از چشم عدو آهسته نالم یا اخا خواستم تا نزد دشمن خم نگردد قامتم گرچه از بار مصیبت چون هلالم یا اخا چون تویی خون خدا و هست خونخواهت خدا متکی بر آن خدای ذوالجلالم یا اخا اربعین‌‌ست و چو کوهی استوارم پیش خصم تا بسوزد از شکیبِ بی مثالم یا اخا شعر (ساقی) میزند آتش به جان عالمی گر دهد شرح غم و درد و ملالم یا اخا @nohe_sonnati