eitaa logo
نوحه سرایان سنتی مشهد مقدس
12.8هزار دنبال‌کننده
352 عکس
29 ویدیو
1 فایل
ارائه دهنده: نوحه_ذکر_دم بازاری_پاره دم_اشعار_سرود مدیریت: رئوف (مشهدالرضا «ع») ۰٩٣٨٣۰٧۰۰٣٢ ارتباط با ادمین @A_Rauof
مشاهده در ایتا
دانلود
برزینب مظلومه شب تار رسیده ناموس خدا برسر بازار رسیده دروازه ی ساعات پراز مردم شامی است برگوش همه خنده ی انظار رسیده از کرب وبلا وسفر کوفه سوی شام یک قافله با چشم گهربار رسیده برسوختگان در عوض تسلیت وگل هم آتش وخاکستر وهم خار رسیده برعترت پیغمبر اسلام دراین شام از قوم یهودی غم وآزار رسیده ای وای زحال دل زینب که دگربار برنیزه سر سید ابرار رسیده ترسم فکند از سرنیزه به زمینش سنگی که به پیشانی سردار رسیده دیدند که چون حجله ی خون کرده رخش را تیری که به چشمان علمدار رسیده با خواندن قرآن تو ای ناطق قرآن مرهم به دل خسته وبیمار رسیده بنویس «وفایی» که پی محو ستمگر زینب نه ، بگو حیدر کرار رسیده @nohe_sonnati
دلم گرفته و جانم ز زندگی سیر است هوای شام چرا این قدر نفس گیر است لباس عید به تن کرده اند مردم شام فضای شهر چراغان و غرق تزویر است نوای هلهله ی مردمان همانندِ صدای نیزه و تیر و صدای شمشیر است ز بام ها ز چه باران سنگ می بارد به سوی ما همه جا سیل غم سرازیر است ز دست و پای گلی روی ناقه خون ریزد حدیث غُربت او ناله های زنجیر است چه غافلند که بر اشک و آه ما خندند که در کمان دل خستگان همین تیر است قسم به آیه ی ناب"لیِذهِبَ عَنکُم" به روی نیزه سری از تبار تطهیر است پی هدایت مردم ز روی نی آید نوای قاری قرآن که غرق تفسیر است به عرش دوست زده تکیه قدر ما، امّا هنوز دشمن بیدادگر زمین گیر است مس وجود «وفایی» اگر که آوردی غبار درگه این آستانه اکسیر است @nohe_sonnati
او واسطۀ رحمت حق بود و کرم داشت ابر کرمش بر سر هر بام علم داشت بخشید سه نوبت همۀ ثروت خود را ارباب کرم بود که بر خلق کرم داشت تن داد به صلحی که در آن مصلحتی بود هرچند که مانند علی تیغ دودم داشت زهر آمد و زد برجگر و زود برون زد از بس دل او ماتم و اندوه و الم داشت وقتی جگرش ریخت میان دل آن طشت گفتند که این حجت حق اینهمه غم داشت؟ با دیدن اشک دو برادر همه دیدند "دلهای غریبان جهان راه به هم داشت"* حتی به تنش فتنه گران رحم نکردند بر پیکر خود زخمه ای از تیر ستم داشت بنویس «وفایی»که پس از این همه غُربت ایکاش که این حجت معبود حرم داشت @nohe_sonnati
ای که چون چشمت، ستاره چشم گریانی نداشت باغ چون تو، غنچۀ سر در گریبانی نداشت آسمانِ چشم تو از ابرِ غم لبریز بود غیر اشک و خون دل، این ابر بارانی نداشت سینۀ تو، میزبان داغ و درد و رنج بود «این مصیبت‌خانه کم دیدم که مهمانی نداشت» تو همان سردار تنهایی که در قحطِ وفا غم به غیر از سینۀ تو بیت‌الحزانی نداشت نی، ز تو آموخت پنهان کردن غم را به دل گر نمی‌آموخت از تو، نی نیستانی نداشت صبر تو شد چلچراغ نهضت سرخ حسین هیچ‌کس مانند تو عمر درخشانی نداشت بعد چندین سال رنج و خوردن خونِ جگر زهر پایان داد بر آن غم که پایانی نداشت تیرهای کینه وقتی بر تن پاکت نشست چون حسینت هیچ‌کس حال پریشانی نداشت روی بال قدسیان تا گلشن فردوس رفت عاقبت سامان گرفت آن دل که پایانی نداشت لاله‌ها همچون «وفایی» گریه کردند از غمت غنچه‌ای در باغِ هستی لعل خندانی نداشت @nohe_sonnati
برگشتم از سفر گل در خون تپيده ام اي سرو سرفراز ببين قد خميده ام وقتی دلم به خون جگر موج می زند گویی كه من به جای تو درخون تپيده ام با بوسه بر گلوی تو رفتم ز كربلا باشوق بوسه ای به مزارت رسيده ام شمعم كه ازشرار غمت آب گشته ام گر قطره قطره بر روی خاكت چكيده ام از كربلا به كوفه و از كوفه تا به شام تنها به شوق ديدن رويت دويده ام از زخم تازيانه ندارم شكايتی زخم زبان ز كوفی و شامی شنيده ام از جذبه ی نگاه تو از روی نيزه بود با خطبه ام حماسه اگر آفريده ام داغ رقيه ی تو در آن شام غم نهاد يك داغ ديگری به دل داغديده ام با كوله بار غم به سويت آمدم ولی هرگز خلل نديد و نبيند عقيده ام اين چامه ای كه گفت«وفایی»ز قول من تنها اشاره ای بود از آن چه ديده ام @nohe_sonnati
  مدینه رو به سوی تو دوباره آوردم به همرهم دل پر از شراره آوردم مدینه باز مکن در به روی من زیرا ز کوی عشق غمی بی شماره آوردم مدینه سوی تو این کاروان عاشق را گهی پیاده و گاهی سواره آوردم من این سفینۀ در خون نشسته را با خود ز موج خیز بلا تا کناره آوردم مدینه این چمن غنچه های پرپر را ز زیر تیغ غم و سنگ و خاره آوردم ستاره های شب افروز من به خون خفتند کنون خبر ز شب بی ستاره آوردم پس از شکفتن لبخند خون گرفتۀ عشق خبر ز کودک و از گاهواره آوردم در این رسالت عظمی، تمام عالم را به پای خطبه خود بر نظاره آوردم دلم ز غارت گلچین لبالب از خون است اگر اشاره ای از گوشواره آوردم اگر زی وسف زهرا نشانه می طلبی نشانه پیرهنی پاره پاره آوردم <<وفایی>>از غم و دردم اگر سخن گفتم ز صد هزار سخن یک اشاره آوردم @nohe_sonnati
ای مدینه سوی تو با دیدۀ تر آمدم با برادر رفته بودم، بی برادر آمدم ای مدینه دربرویم وامکن راهم مده چون که بی امید جان خود براین درآمدم ای مدینه تاکه گویم شرح حال خویش را همچو مادر برسر قبر پیمبرآمدم ای مدینه همره یک کاروان رنج وملال سوی تو با کودکان ناز پرور آمدم ای مدینه سوختم از آتش داغ حسین چون پرستویی مهاجر گرکه بی پرآمدم کاخ استبداد را با خطبه ام آتش زدم دشمنان را ناتوان دیدم ، توانگر آمدم وقت رفتن قاسم وعباس واکبر داشتم بی علی اکبرو عباس واکبر آمدم دیده ام خونین بدن گلهای باغ عشق را ازکنار گلشنی در خون شناور آمدم یوسف آل علی را دشمنان کشتند ومن همره پیراهنش با دیدۀ تر آمدم گرکه ریزم برسر خود خاک غم،عیبم مکن کزکنار پیکری صد چاک وبی سر آمدم گرکه نشناسد مرا عبدالله جعفر بگو زینبم من کز سفر با دیدۀ تر آمدم با «وفایی»کزخودم دادم نشان، ازاین دیار اشک ریزان رفتم و،با دیدۀ تر آمدم @nohe_sonnati
مدینه رو به سوی تو دوباره آوردم به همرهم دل پر از شراره آوردم مدینه باز مکن دربه روی من زیرا ز کوی عشق غمی بی شماره آوردم مدینه سوی تو این کاروان عاشق را گهی پیاده و گاهی سواره آوردم من این سفینۀ در خون نشسته را با خود ز موج خیز بلا تا کناره آوردم مدینه این چمن غنچه های پرپر را ز زیر تیغ غم و سنگ و خاره آوردم ستاره های شب افروز من به خون خفتند کنون خبر ز شب بی ستاره آوردم پس از شکفتن لبخند خون گرفتۀ عشق خبر ز کودک و از گاهواره آوردم در این رسالت عظمی، تمام عالم را به پای خطبه خود بر نظاره آوردم دلم ز غارت گلچین لبالب از خون است اگر اشاره ای از گوشواره آوردم اگر ز یوسف زهرا نشانه می طلبی نشانه پیرهنی پاره پاره آوردم «وفائی» ازغم و دردم اگر سخن گفتم ز صد هزار سخن یک اشاره آوردم @nohe_sonnati
در و دیوار عالم را سیه پوشید ای مردم که غم در سینه ی اهل ولا جوشید ای مردم تمام لاله ها سر در گریبانند از این غم که زهرا در غم بابا سیه پوشید ای مردم مدینه زین غم و حسرت فضایش درد آلود است در آن وادی شمیم درد و غم پیچید ای مردم فضای آسمان ها را اگر پوشیده ابر غم غروبی غم فزا دارد کنون خورشید ای مردم به پاس آن که گل ریزد به روی قبر پیغمبر گل اشک از دو چشم خویش زهرا چید ای مردم هنوز از لاله های باغ بوی داغ می آمد که خار فتنه در راه علی روئید ای مردم اگر رسم است گل می آورند از بهر دلجوئی چرا دشمن به باغ وحی هیزم چید ای مردم نه تنها آستان عصمت حق سوخت در آتش که عرش از ناله ی زهرا به خود لرزید ای مردم نمی دانم چه آمد بر سر باغ و گل و غنچه که جبریل امین با چشم خونین دید ای مردم خدا را شکر در سوک و غم آل عبا عمری «وفایی » را خدا سوز جگر بخشید ای مردم @nohe_sonnati
ز هجران تو اشک من روان شد زبان درد من آه و فغان شد تو رفتی و پس از تو ای پدرجان علی تنهاترین مرد جهان شد الا ای قبله‌گاه آرزویم نشسته بغض داغت در گلویم اگرچه چشم خود را بسته‌ای باز تبسّم می‌کنی بابا به رویم پری بشکسته چون پروانه دارم چو شمعم گریه‌ی مستانه دارم برای گریه از هجران رویت میان بیت‌الاحزان خانه دارم @nohe_sonnati
اینجا به زائران دل خرسند می‌دهند دائم نوید لطف خداوند می‌دهند رنگین کمان و بارش باران چه دیدنی‌ست وقتی به زائران تو لبخند می‌دهند از روضۀ منّور تو چشم شور دور در دست خادمان تو اسپند می‌دهند آیات نور در حرمت کم که نیستند نقاره‌ها مدام مرا پند می‌دهند دارد نبی دو بضعه، از آن روی زائران اینجا تو را به فاطمه سوگند می‌دهند از آن زمان که گفته‌ای «ان کُنتَ باکیا» ما را هنوز بغض گلوبند می‌دهند حاجت که هیچ، رزق «وفایی» خسته را بی آن که یک سؤال بپرسند می‌دهند @nohe_sonnati
این جاست که هر دلبر و دلداده بیاید هم شخص گرفتار، هم آزاده بیاید در این حرم قدس که باغی زبهشت است هرکس به توّلای تو دلداده بیاید پُر نور شود آینۀ بود و نبودش آنکس که چو آئینه‌دلان ساده بیاید اینجا میِ توحید به زوّار ببخشند هردل که بود تشنۀ این باده بیاید پرواز ز خود تا به خدا از حرم توست از بهر سفر هرکه شد آماده بیاید این گنبد و گلدسته نشانی‌ست که گوید هرکس که بهشتی‌ست ازاین جاده بیاید بر سر در این کعبۀ امیّد نوشتند هرکس که به کارش گره افتاده بیاید از حق طلب جلب رضای تو نماید هرگاه «وفائی» سر سجّاده بیاید @nohe_sonnati