eitaa logo
نو+جوان
47.2هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
348 فایل
🌐 رسانه اختصاصی نوجوانان و دانش آموزان سایت Khamenei.ir 📭 ارتباط با نو+جوان @Alo_Nojavan ✅ سایت👇 🔗 Nojavan.Khamenei.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 | خدای او زنده است 💌 از شما خواسته بودیم این شب‌ها که برای عزاداری و حمایت از ایران عزیز به خیابون‌ها میرین، روی یک کاغذ بزرگ یا مقوا بنویسید: «خدای خامنه‌ای زنده است» و برامون بفرستین 📸 سفیر نو+جوان ✨مهفام نجاتی ✨هلما حمیداوی ✨محمد شیخعلی ✨مهدیه میرزائی یگانه تصاویر بالا رو برامون به https://shad.ir/safir_nojavan فرستادن. ➕ ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی ✌🏻 Shad.ir/Mosbat_ma
تا گوهر پیروزی.pdf
حجم: 2.4M
📱 نسخه مطالعه موبایلی خواندنی «تا گوهر پیروزی» 📖 معرفی کتاب «خون دلی که لعل شد» 👌 مناسب برای اشتراک در شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
📚 ✌️ «خون دلی که لعل شد» ✍️ | تا گوهر پیروزی 📚 آقا، مبارزه را از محرم سال ۱۳۳۴ شروع می‌کنند؛ یعنی دقیقاً هفتاد سال قبل از اینکه در اسفند ۱۴۰۴ به شهادت برسند. این هفتاد سال مبارزۀ رهبر عزیز ما، بخش‌های مختلفی دارد. ما فقط بخش کوچکی از آن را دیده‌ایم و از باقی آن بی‌خبریم. کتاب «خون دلی که لعل شد» روایت ۲۳ سال اول این راه طولانی است: از سال‌های اولیه در مشهد تا پیروزی انقلاب اسلامی. 🔻 کودکی رهبر شهید 🔻 مسیر مبارزه 🔻 برشی از متن کتاب 🔻 و... 🔻 برای خواندن متن کامل خواندنی به سایت یا نو+جوان مراجعه کنید👇 🌐 nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=26205
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ این دو جمله حیاتی یادمون نره! 💌 همدیگه رو به ایستادگی و حق سفارش کنیم 🌷 شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و نوجوانان ایران اسلامی 🌱 @Nojavan_khamenei
⚠️ در دل تهدیدها ✌️ فرصت‌ها چه موقعی به وجود میان؟ 👊 به شرطی که اون چیزی که در دل‌هامون هست رو بهش عمل کنیم... 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | قوی در هر میدانی! 😏 سگ زنجیری که میدونین یعنی چی؟ 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
🔥 سیلی‌ها 🤔 قوی‌ترین ارتش دنیا رو دارید؟ باشه... چک می‌خورید از ما 🙂‍↔️ ✊ «در مواجهه‌ با پیروزی‌ها قرآن به ما درس میدهد: [میگوید] برو تسبیح کن؛ این مربوط به تو نیست، مربوط به خدا است؛ استغفار کن... در برخورد با حوادث مثبت این جوری باید برخورد کرد: دچار غرور نشدن، و از خدا دانستن که «وَ ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ وَلکِنَّ اللهَ رَمىٰ»» ۱۳۹۷/۱۲/۲۳ 🌷 شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و نوجوانان ایران اسلامی 🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
📖 | پاس آخر 3️⃣ قسمت سوم _ بخش دوم ✍️ زهرا حسن‌آبادی 🤐 سینا می‌گوید: «من که از اول گفتم این‌جوری نمی‌شه!» مهرزاد نفسش را فوت می‌کند بیرون و سرش را می‌چرخاند به‌سمت انتهای کوچه. فکر می‌کند کاش سینا دست از نق زدن برمی‌داشت... کاش خود مهرزاد به گروه پیشنهاد نمی‌داد لیگ را دو دسته کنند و یک دسته را بگذارند برای بچه‌های کوچک‌تر! کاش، وقتی بچه‌ها به پیشنهادش روی خوش نشان ندادند، یاسین طرف او را نمی‌گرفت! باز به جان پوست کنار ناخنش می‌افتد. صبح که لیگ دستۀ هم‌سن‌وسال‌های خودشان شروع شد، لااقل چهارپنج نفر آمدند. اما حالا حتی یک پسربچۀ زیر نُه سال هم نیامده. طی چند روز اخیر، خبر برگزاری لیگ هر دو دسته را تا جایی که می‌توانستند توی بوق و کرنا کردند. به دوست‌ورفیق‌هایشان گفتند، از بلندگوی مسجد اعلام کردند، به درودیوار محله اطلاعیه زدند. پس چرا از بچه‌های کوچک‌تر کسی نمی‌آید؟ 🤔 صدای آهستۀ یاسین از بغل‌دستش حواسش را پرت می‌کند. «تو چرا سیاه می‌پوشی؟» سر مهرزاد یک لحظه می‌چرخد به‌سمت یاسین و دوباره برمی‌گردد آن‌طرف. «به‌خاطر رفیقم.» تمام فضای بیرون و درون سر مهرزاد را صدای ضربه‌های توپ روی زمین پر می‌کند. دیگر تحمل این صدا را ندارد. باز می‌ایستد و چند قدم از باغچه دور می‌شود. دور می‌زند و چشمش می‌افتد به یاسین. او بود که، در حمایت از پیشنهاد مهرزاد، به بقیه گفت: «این روزها بچه‌های کوچک‌تر بیشتر از ما بازی‌لازمن.» یاسین آخرش بچه‌ها را قانع کرده بود، مثل داراب. 🔸 روزی که از سینما برمی‌گشتند، داراب دستش را دراز کرد سمت پسربچۀ سبزپوش تا از روی زمین بلندش کند. پسر موقع بلند شدن به اطراف نگاه کرد. کسی آن حوالی دیده نمی‌شد، اما از جایی نامعلوم صدای ضربه‌های توپ و دادوهوارهای پسرانه می‌آمد. داراب پرسید: «تو مال همین محله‌ای؟» 🔹 بالأخره صدای پسر درآمد: «آره.» داراب رفت پشت‌سر پسر و خاک لباسش را با دست تکاند. «ایول! پس بریم پیش بچه‌محل‌هات، بهشون بگو من رو هم بازی بدن.» «اون‌ها بزرگ‌ترن. خودم هم باهاشون بازی نمی‌کنم.» هنوز داشت با پارگی آستینش ورمی‌رفت. داراب نیمچه هُلی به پسر داد که حرکت کند و خودش هم پشت‌سرش راه افتاد. «این بار رو مجبوری به‌‌خاطر من بازی کنی.» 😥 مهرزاد سر جایش ایستاده بود و نمی‌دانست چه ‌کار کند. فوتبال بازی کردن با دوجین آدم غریبه؟ از آخرین کارهایی بود که ممکن بود توی زندگی‌اش انجام دهد. چند قدم که بینشان فاصله افتاد، داراب سرش را برگرداند طرف او. «تو می‌آی یا می‌ری خونه؟» البته که مهرزاد ترجیح می‌داد برود خانه، اما داراب به‌خاطر او آمده بود سینما... این را همین دو دقیقه پیش فهمید. وقتی پیچیدند تو این کوچۀ بن‌بست.‌.. ⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید... 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | از فداکاری تا پیروزی 🏔️ اگر مقاومت کردین، قله رو فتح می‌‌کنین ✅ دو تا وظیفه ما رو آقا گفتن... 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
😍 پویش قرآنی 0️⃣3️⃣ ✨ ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم 📸 شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین 🎁 تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین 😇 برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین 👇 💢 shad.ir/Mosbat_Ma 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @nojavan_khamenei