نو+جوان
👿 #داستان_دنباله_دار | شکارچی دیو بنفش
1️⃣ قسمت اول _ بخش دوم
✍️ محدثه اکبرپور
محمد پشتبهپنجره نشسته. وقتی چهارزانو مینشیند، برای خودش یک مثلث برموداست؛ از آن مثلثهایی که قاعدهشان دراز است. یک جوری این دو برادر به هم خیره شدهاند که من را یاد فیلمهای بزنبزن میاندازند. من فقط صدای نفسنفس زدنِ خودم را میشنوم و صدای تیکتیک ساعت را که دارد سۀ نصفهشب را نشان میدهد. یک نفس بلند میکشم و کف دستم را محکم میکوبم روی زمین. توقع دارم زمین بلرزد که نمیلرزد. نمیدانم این دو تا چلمن چرا بروبر من را نگاه میکنند.
🤯 «بکوبین دیگه!»
شایان میکوبد، بد هم میکوبد. شترق صدا میدهد و دستم کباب میشود. محمد هم نامردی نمیکند و یکی شترق میکوبد روی دست شایان. با ابهت میگویم: «هرچی میگم موبهمو تکرار میکنین. قسم به حقیقتها...»
آنها هم تکرار میکنند. شایان حسابی جوگیر شده؛ نیمخیز شده و از ته حلقش داد میزند. من سعی میکنم صدایم خشن و مرموز باشد، مثل فیلم ارباب حلقهها.
🟣 «قسم به ترسها! قسم به خونِ سیاهِ دیوِ بنفش!»
شایان با اخم نگاهم میکند و میگوید: «دیو بنفش نداریم که!»
محمد میگوید: «میخوای بازی کنی یا نه؟»
شایان میگوید: «مامان اختر تا خالا قصهش رو نگفته، قسم نمیخورم!»
محمد، که از لبخند یواشکیاش معلوم است از بازی جدید خوشش آمده، به شایان میگوید: «یه قسمه. بخور دیگه!»
شایان هم زود راضی میشود. فریاد میزنم: «قسم به خونِ سیاهِ دیوِ بنفش!»
آنها تکرار میکنند.
«ما از مرگ نمیترسیم، از ترس نمیمَرگیم!»
🤔 شایان میگوید: «هان؟! از ترس چی نمیشیم؟»
«از ترس نِ می مَر گیم، یعنی نمیمیریم با لهجۀ دیوها.»
محمد میخندد و شکم بزرگش بالا و پایین میرود. من بلندتر داد میزنم: «تکرار کنین!»
و آنها تکرار میکنند.
«حقیقت باد دیوِ بنفش! شجاعت باد ترس! طوفان باد باد! باد باد باد...!»
🥰 چقدر کیف دارد چند نفر هرچه میگویی گوش کنند. دستهایم را بالا میبرم تا آنها هم ادای من را دربیاورند بعد داد میزنم: «دیوِ بنفش! ترسوها و دروغگوها را بخور!»
تا میخواهند تکرار کنند، با یک اخم پرمایه شبیه اخمهای مامان اختر خفهشان میکنم. آخر به قول مامانم ابروهایم مثل ابروهای مامان اختر هشتیاند. قدوبالایم هم به مامان اختر رفته، بلند و کشیده. همه ساکت میشوند، بهجز ساعت.
🙄 شایان با چشمهای ماسیدهاش زل زده به من. بطری لیموناد را جوری میچرخانم که رو به شایان بایستد. شایان هم بدش نمیآید، خیلی هم کیف میکند. روی زانوهایش میایستد و با ادای حالبههمزنی میگوید: «شجا... خَقیقت!»
یکهو تغییر تاکتیک میدهد. محمد هم، انگارنهانگار که من یک هفته از او بزرگترم، سرخود با دادوفریاد و اخموتَخم میگوید: «اِ...! حقیقت؟ پس بگو ببینم! تو من رو لو دادی؟»
شایان باتعجب میگوید: «من؟ چی؟ من لوت دادم؟»
😈 آخ جان! دعوا. دارد دعوا میشود. محمد میگوید: «تو به مامان گفتی بهجای خونۀ کامی میرم گیمنت؟»
«نه، من خیچی نگفتم!»
و دادوهواری راه میاندازند که بیا و ببین! هی از محمد اصرار و از شایان انکار. محمد حسابی قاتی کرده. من هم، که باید خودی نشان دهم، وسط دادوبیداد آن دو تا هی به شایان میگویم: «دروغگو!» یک بار هم میگویم: «دیو بنفش بهت رحم نمیکنه، بدبخت!»
همۀ گندهایی را که محمد زده مادرش فهمیده. حتماً همین دو وجب بچه لوش میدهد دیگر! پس چی! شایان هم که همهاش میگوید: «نه، مامان خودش فهمید، مامان خودش فهمید!» عجب مامان فهمیدهای!
👊 محمد هم او را گوشۀ رینگ میاندازد و مشت پشتِ مشت...
«دروغ میگی. تو جاسوسی، جاسوس کوچولوی مامان! من رو باش که بهخاطر به دنیا اومدنت چقدر خوشحال شدم!»
یا خدا! شایان قرمز شده. کم مانده بزند زیر گریه و برود سر وقت مامان اختر.
«نه مخمد! من جاسوس نیستم... به جون خدا!»
تا این را میگوید، زیر پایم میلرزد. زلزله... زلزله است... لعنتی! دارد همهجا را میلرزاند. یا خدا! میدوم طرف در، زمین میخورم، بلند میشوم. تا در راهی نمانده. هی زیر پایم خالی میشود. بالأخره میرسم. اما در! گندش بزنند! در قفل است! من! شایان! کلید! پنجره! داد میزنم: «در قفله!» مینشینم و سرم را میگیرم...
⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | کی ضعیف شده؟!
👊 #متوهم_خیالباف حساب کار اومد دستت؟
😍 لبخند آقا رو وقتی میگن: «این تجربه اینبار هم تکرار خواهد شد» رو دیدین؟
📲 نسخه مناسب برای شبکههای اجتماعی
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
👊 تهدید در برابر تهدید
😎 ما ملتی نیستیم که بنشینیم تماشا کنیم
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌 #پویش | #آقایی_که_من_میشناسم
💌 دوست نو+جوان: امیرحسین علیپور
تو این ویدئو از امیدواری آقای شهیدمون میگه
⁉️ تو هم بگو که کدوم ویژگی آقا برات از همه جذابتره 👇🏻
https://shad.ir/safir_nojavan
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 https://shad.ir/Mosbat_Ma
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟
🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پدر شهیدشان
1️⃣ منبر دوازده سالگی
✅ پدرم کارهایی انجام داده بودند و بهاصطلاح رایج، در چشم مرحوم آقا، گل کرده بودند. فرض کنید ظاهرا ایشان در سن خیلی کم، دو شاگرد پیدا میکنند که آنها آدمهای بزرگسال بودند و میآمدند پیش ایشان درس میگرفتند و گویا یکی از همان افراد میآید و از ایشان دعوت میکند که در یک مجلس روضه زنانه مسئله بگوید.
🌷 آن زمان در مجالس، مسئلهگو حضور پیدا میکرد و از روی کتابهایی که به شکل سؤال و جواب بود، مسئله میگفت. هنوز رسالههای توضیحالمسائل به شکل امروزی باب نشده بوده. این مدل رساله ظاهرا از زمان آقای بروجردی باب میشود. من خودم نیز از کتابهای جد مادریمان، دو کتاب سؤال و جواب داشتم.
💫 به هر حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتابها داشت؛ یکی سؤال و جواب مرحوم آقاسیدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتابهای سؤال و جواب را از مرحوم پدرشان میگیرند و پدرشان ایشان را توجیه میکنند و میروند و از پس این قضیه هم بهخوبی برمیآیند. آن زمان پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند؛ لذا این حالتها نیز طبیعتا در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است.
⏳ ادامه دارد...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
✊ قویتر میشویم
😏 خون هر شهید، یقه دشمن رو محکمتر میگیره
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
👿 #داستان_دنباله_دار | شکارچی دیو بنفش
2️⃣ قسمت دوم _ بخش اول
✍️ محدثه اکبرپور
🌍 زمین دوباره زیر پایم سفت شده. سرم را بالا میآورم. همهچیز سرجایش است. خانه روی سرمان خراب نشده. شایان خودش را چسبانده به محمد. محمد خودش را مچاله کرده زیر پتو.
😤 میگویم: «دیدی چه گندی زدی؟! حالا چطوری از خونه بریم بیرون؟»
شایان میگوید: «نه مخمد... من دروغ نگفتم... گند نزدم!»
محمد پتو را میزند کنار و میرود لب پنجره.
شایان میگوید: «حالا دیو بنفش ما رو میخوره؟»
من هم میروم تا از پنجره بیرون را دید بزنم. شایان هوار میکشد: «دیو بنفش میخواد من رو بخوره؟»
میخواهم بگویم نه چلمن جان، ما یک چیزی گفتیم، تو چرا باورت شده، اما محمد دوباره غافلگیرم میکند و میگوید: «بله. داره میآد تو رو بخوره! بس که دروغ سرهم کردی، جاسوس هزارجانبه!»
شایان میگوید: «نه... من...»
🫨 زمین دوباره میافتد به لرزیدن. وااای! زیر پایم خالی میشود. گندش بزنند! باید فرار کنیم. باید از خانه برویم بیرون. تمام میشود. زود تمام میشود.
محمد میدود و میچپد زیر پیشخان آشپزخانه. من هم پشتسرش. شایان همانطور سیخ میایستد وسط اتاق و زل میزند به سقف. هرچه صدایش میکنیم نمیآید. معلوم نیست دارد زیرلب چه به هم میبافد.
😱 آخرسر داد میزند: «من دروغ نگفتم، به جون خدا! دیو بنفش از خقیقت بدش میآد.» و میدود سمت اتاق مامان اختر.
عجب دیو بازیای! شایان هم حسابی رفته توی نقشش. حالا هم دست در دست مامان اختر دارند میآیند اینجا، مثل دو تا قهرمان که قرار است همهچیز را درست کنند. یاد سالیوان و مایک وازوفسکیِ شرکت هیولاها میافتم، ترکیبی از اقتدار مامان اختر و شایان کچلِ خندهدار. گندش بزنند! اصلاً تو کتم نمیرود. چ
🤔 چرا مامان اختر اینقدر کشتهمردۀ شایان است. بهخاطر همین هم سمعکش را برداشتم. آره، برداشتم، همان موقع که گذاشتش روی میز. تا دیگر هی شایان کچل چغلی نکند و هی مامان اختر ازش طرفداری نکند.
هنوز از بیرون سروصداهای عجیب میآید. مامان اختر خودش را که زیر پیشخان آشپزخانه جا کرده هیچ، این شایان را هم گذاشته روی پاهایش. با چشمهای گردشده نگاهمان میکند و میگوید: «شایان میگه زلزله شده! من که خواب بودم نفهمیدم.»
☹️ من هم میگویم: «بله، شده. چیه؟ نکنه زلزله رو هم میخواین بندازین گردن ما؟»
محمد دارد برایم ابرو میپراند. نمیداند سعید جانش کاری کرده کارستان. مشتم را یواشکی باز میکنم و سمعک را بهش نشان میدهم. محمد میگوید: «دمت گرم، بابا! ایول!»
و دوباره میرود توی کار شایان بدبخت و بهش میگوید: «داشتی اقرار میکردی. بگو دیگه!»
شایان میگوید: «دیگه خرف نمیزنم، وگرنه زلزله میشه.»
🙄 محمد میگوید: «چون دروغگویی!»
اما شایان با چشمهای بسته «نهخیر» را پشتسرهم آنقدر داد میزند تا دوباره زمین میلرزد. خدایاااا!
امشب زمین چه مرگش شده؟! گوشیِ ما را که امشب ازمان گرفتند. مامان اختر هم که گوشیاش را همیشه میگذارد توی خانه، انگار تلفن ثابت است. حالا هم رعشه افتاده به جان زمین. انگاری واقعاً دیوی چیزی راه افتاده. محمد هم که ولکن نیست. میدانستم جاسوسبازیهای شایان خیلی روی مخش است، اما نه اینقدر. هرچه بهش چشم و ابرو میآیم که ول کن توی این بزنوبرقصِ زمین، ولکن نیست. میروم سراغ تلویزیون، شاید به یک دردی بخورد و بفهمیم چه خبر است. شاید هم دیو بنفش...
😨 چه صدای وحشتناکی از بیرون... دوباره زمین میلرزد. ولی انگار این بار خسته شده و یواشتر میلرزد. صدای غرش میآید. این دیگر خود دیو است!
شایان فریاد میزند: «دیو بد! دیو دروغگو!»
زلزله تمام میشود. چه خاکی... چه خاکی بریزم به فرق سرم؟ ای خدا! این کلید لعنتی! شایان مسخره! ماماناینها چرا رفتن؟! چرا صدای محمد درنمیآید؟ نکند مرده؟! نگاهش میکنم. میخ شده روی تلویزیون. زیرنویس تلویزیون را نگاه میکنم: واویلا! اسرائیل حمله کرده...
😷 دهنم را باز میکنم که داد بزنم. مامان اختر دهنم را میگیرد. صورتش قرمز شده. حتماً از ترس است. چشمهای سبزش را از من برمیدارد و به تلویزیون میدوزد. شایان هی میگوید: «چی شده؟ تو تلویزیون چی نوشته؟»
👀 ما چشم میدوزیم به مامان اختر. کنترل را از دستم میکشد. تلویزیون را خاموش میکند. نفس توی سینهام حبس میشود. نمیدانم قرار است چه بلایی سرمان بیاید...
⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | میخواین ما رو بترسونین؟
😏 ما زیر بار حرف زور نمیریم! افتاد؟
📲 نسخه مناسب برای شبکههای اجتماعی
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
⚔️ مغولان جدید!
😵💫 مغولهایی که کراوات و ادکلن میزنن!
🚨 ⚔️ دیدین با تاریخ و فرهنگ ما هم دشمنی دارن؟
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟ 🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پ
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟
🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پدر شهیدشان
2️⃣ دستفرمان اجتهاد
🎒 وقتی مرحوم آقا به پدرم شرح لمعه درس میدادند و حاضرجوابی درسی آقا را میبینند، میگویند که علیآقا مجتهد است. البته طبعا چنین تعبیری در آن سن بهمعنی تصدیق اجتهاد بهمعنای متداول آن نبوده؛ چون بالاخره آقا سالها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند.
👏 این تعبیر در واقع نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دستفرمان را اگر ایشان پیگیری کند علیالقاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی میشود.
⏳ ادامه دارد...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌 #پویش | #آقایی_که_من_میشناسم
💌 دوست نو+جوان: محمد علی سید آبادی
تو این ویدئو از ویژگی ها و صحبت های آقای شهیدمون میگه
⁉️ تو هم بگو که کدوم ویژگی آقا برات از همه جذابتره 👇🏻
https://shad.ir/safir_nojavan
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 https://shad.ir/Mosbat_Ma