4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | میخواین ما رو بترسونین؟
😏 ما زیر بار حرف زور نمیریم! افتاد؟
📲 نسخه مناسب برای شبکههای اجتماعی
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
⚔️ مغولان جدید!
😵💫 مغولهایی که کراوات و ادکلن میزنن!
🚨 ⚔️ دیدین با تاریخ و فرهنگ ما هم دشمنی دارن؟
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟ 🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پ
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟
🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پدر شهیدشان
2️⃣ دستفرمان اجتهاد
🎒 وقتی مرحوم آقا به پدرم شرح لمعه درس میدادند و حاضرجوابی درسی آقا را میبینند، میگویند که علیآقا مجتهد است. البته طبعا چنین تعبیری در آن سن بهمعنی تصدیق اجتهاد بهمعنای متداول آن نبوده؛ چون بالاخره آقا سالها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند.
👏 این تعبیر در واقع نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دستفرمان را اگر ایشان پیگیری کند علیالقاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی میشود.
⏳ ادامه دارد...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌 #پویش | #آقایی_که_من_میشناسم
💌 دوست نو+جوان: محمد علی سید آبادی
تو این ویدئو از ویژگی ها و صحبت های آقای شهیدمون میگه
⁉️ تو هم بگو که کدوم ویژگی آقا برات از همه جذابتره 👇🏻
https://shad.ir/safir_nojavan
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 https://shad.ir/Mosbat_Ma
💡 نور بالا
🌹 تا حالا فکر کردی که چرا شهدا نورانی میشن؟
🌷 شهید آیتالله سیدعلی خامنهای و نوجوانان ایران اسلامی
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
👿 #داستان_دنباله_دار | شکارچی دیو بنفش
2️⃣ قسمت دوم _ بخش آخر
✍️ محدثه اکبرپور
😨 ترسم هم عجیبغریب شده و قلبم یک جور دیگری به تالاپتلوپ افتاده. کفریام، از دست اسرائیل. رنگِ پریدۀ شایان عصبانیترم میکند.
«مخمد، من دروغ نگفتم. به جون خدا!»
محمد دست شایان را گرفته. فقط نگاهش میکند و سر تکان میدهد که میدانم، میدانم. بعد هم تقریباً بغلش میکند. شایان خودش را از بغل او بیرون میکشد و خیره بهش میگوید: «دیو بنفش داره میآد من رو بخوره؟»
🙄 هنگ میکنیم. نمیدانیم چه باید بگوییم.
شایان میگوید: «مامان اختر، قصهش رو بلدی؟!»
مامان اختر چهره درهم میکشد و میگوید: «بلندتر بگو. سمعکم نیست، نمیشنوم.»
محمد میگوید: «دیو بنفش قصه نداره، شایان. الکی گفتیم بهت.»
شایان میگوید: «خمۀ دیوها قصه دارن.»
مامان خطر با تعجب نگاهشان میکند و میگوید: «چه خبرتونه؟ چی شده؟ ای خدا! این سمعک من چرا یهو غیب شد؟»
👂 دست میکنم توی جیبم. سمعک مامان اختر را میدهم بهش. شایان میبیند و با فریاد میگوید: «خیلی بدی! چرا سمعک مامان اختر رو...»
«الآن وقت دعوا نیست!»
صدای پرابهت مامان اختر است. دلم را آرام میکند. مامان اختر، که تازه دارد سروصداها را میشنود، سر میچرخاند بهطرف پنجره و میگوید: «چه سروصدایی داره این... این... این زلزله!»
شایان شروع میکند به تعریف کردن، آن هم با گریه؛ میگوید به دیوی قسم خورده که نمیشناخته... میگوید تا راستش را گفته زمین لرزیده... میگوید دیو از خقیقت گفتن او بدش میآید.
🌍 زمین چند بار آرام وسط حرفهایش میلرزد. حالا ترسم عوض شده. چه ترس عجیبی! باآنکه میترسم، دلم میخواهد بروم کنار پنجره و داد بزنم: «گندت بزنند، بچهکش نامرد! برو بمیر، آشغال! برو بمیر!»
انگار یکهو شجاع شدهام. محمد داد میزند: «دیو بنفش دروغگو!»
من هم داد میزنم: «گندت بزنند!»
مامان خطر نگاهمان میکند و با صدایی که انگار عوض شده میگوید: «گفتید دیو بنفش؟!»
شایان اشکهایش را پاک میکند و میگوید: «آره. بنفش...»
🫨 زمین دوباره کمی تکان میخورد. مامان خطر شایان را سفت بغل میکند و میگوید: «آروم باش! نفس عمیق بکش، میخوام برات مهمترین قصۀ دنیا رو بگم؛ قصۀ دیو بنفش!»
دست میکشد روی سر ماشینشدۀ شایان و میگوید: «حقیقت دیو بنفش رو نابود میکنه، بهخاطر همین با هرکی راست بگه میجنگه تا همه از گفتن حقیقت بترسن.»
شایان میترسد؛ از چشمهایش پیداست. هی به پنجره نگاه میکند و هی خودش را توی بغل مامان اختر جمع میکند. بعد میگوید: «پس باید دروغ بگیم؟ من دیگه دروغ میگم.»
😤 مامان خطر میگوید: «نه! ما نباید ازش بترسیم، و الا دروغ برنده میشه. همه فکر میکردن با دروغ همهچی درست میشه. اما پسر نونوا اینطور فکر نمیکرد. اون یه پسر کوچیک بود، قدش کوتاه بود. نمیتونست کمک باباش نون بپزه اما یهعالمه شجاعت توی دلش بود. پسر نونوا یه شب شجاعتش رو نشون داد و راست گفت. دیو فکر کرد الآنه که بقیه هم یاد بگیرن. پس بلند شد تا حسابش رو برسه، اما پسر نونوا باز هم راست گفت، چون شجاع بود. اون هی راست گفت، همۀ راستهای زندگیش رو...»
زلزله! ... نه! این زلزله نیست، زلزله نیست. نیست. مشتم را گره میکنم. این دفعه هرچه بوده نزدیک ما ترکیده. ابروهای محمد دارند میلرزند، مثل لبهای مامان اختر. مامان اختر خودش را میچسباند به دیوارۀ پیشخان و ما را میکشد توی بغلش. زمین آرام میشود. شایان رو به مامان اختر میگوید: «بگو، مامان اختر! پسر نونوا خِی راس میگه؟»
«آره، جونم. هی راست گفت. توی چند دقیقه هی گفت و گفت. دیو افتاده بود روی زمین و هی دستوپا میزد. همهجا به لرزه افتاد. بعد همۀ مردم شهر شروع کردن به راست گفتن و دیو بنفش مرد.»
😊 لبخندی کوچک میآید روی لبهای شایان. بعد دوباره میترسد و میگوید: «دیو بنفش کسی رو نخورد؟»
«نمیدونم.»
شایان با التماس و خواهش میگوید: «مامان اختر، بدون. بدون دیگه! کسی رو خورد؟»
«من فقط میدونم پسر نونوا به این چیزها فکر نمیکرد. آدمهای شجاع بلدن به بعضی چیزها فکر نکنن. پسر نونوا هم به این چیزها فکر نکرد. فقط...»
«فقط شجاعت و حقیقت بازی کرد.»
👀 این را محمد میگوید. درست میگوید. میدوم طرف بطری و میآورمش. همه دارند من را نگاه میکنند. دستم را بالا میآورم و فریاد میزنم: «شجاعت حقیقت است، حقیقت شجاعت است!» و همه با من تکرار میکنند، حتی مامان اختر. بطری روی زمین... چرخش و چرخش و چرخش... هنوز نایستاده که زمین دوباره میلرزد. شایان با چشمهای گرد میگوید: «یه نفر... یه مردمی داره خقیقت میگه! خمه امشب دارن شجاعت خقیقت بازی میکنن!»
قلبم دارد تندتند میکوبد و میخندم. میترسم و میخندم. بطری رو به محمد میایستد. محمد میگوید شجاعت.
نو+جوان
👊 شایان میگوید: «نهخیر. اگه راست میگی که شجاعی، باید خقیقت رو بگی.»
آخ آخ آخ! عجب حرفی زد این شایان کچلِ دووجبی! دیگر همهمان شروع میکنیم به حقیقت گفتن، بدون نوبت، تندتند. دیو بنفش باید دستوپا بزند و شایان حسابی کیف کند. مامان اختر میگوید وقتی بچه بوده، برادر کوچکش، همان دایی اصغر، صداش میکرده اختر خطر، بس که اذیتش میکرده. آنقدر که اگر تا آخر عمر همهمان برایش استغفار کنیم، کم است. من میگویم که از عمد کلید خانه را با کلید اتاق عوض کردم تا شایان گند بزند و مامان اختر برای اولین بار دعوایش کند. محمد میگوید تیلههای شایان را برداشته تا در عوض دهنلقیهایش حسابی بچزاندش. شایان هم میگوید: «به جون خدا هیچوقت نمیخواستم خبرچینی کنم! فقط بعضی وقتها از دهنم میپرید!»
👿 خلاصه که تا همین الآن هی حقیقت گفتیم و هی زمین لرزید و هی شایان خوشحال شد که دیو بنفش دارد آخرین دستوپایش را میزند. تا اینکه بالأخره لرزشها تمام میشود و او خوابش میبرد. البته هنوز صدای خروپفش درنیامده. به قول محمد، این یعنی هر لحظه ممکن است بلند شود و چهارچشمی نگاهت کند. راست هم میگوید. همین الآن با چشمهای بسته دارد میگوید: «مخمد، یه چیزی بگم خقیقتش رو میگی؟»
«آره، بگو.»
«تو از تولد من ناراختی؟»
«نه داداش.»
«یعنی خوشحالی؟»
«آره.»
😬 شایان، همانطور با چشمهای بسته، نیشش باز میشود و میگوید: «فردا هم خوشحال باش.»
«باشه.»
صدای خروپفش بلند میشود.
مامان اختر کنترل را برمیدارد و تلویزیون را روشن میکند. کمی میرود جلوتر تا بهتر بتواند زیرنویس را بخواند. اشکهایش میریزند. میگوید: «ولی حقیقت رو که نمیشه کشت!»
چشم میدوزم به زیرنویس تلویزیون: «در پی جنایت سحرگاه امروز رژیم صهیونی، تنی چند از فرماندهان و دانشمندان به شهادت رسیدند. سردار سرلشکر حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و جمعی دیگر از...»
قلبم دارد بدجوری میکوبد.
از ترس نیست!
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | فراز و نشیب در زندگی هست
⚠️ الان وقت ناامیدی نیست
📲 نسخه مناسب برای شبکههای اجتماعی
🌷 شهید آیتالله سیدعلی خامنهای و نوجوانان ایران اسلامی
🌱 @Nojavan_khamenei
🛡️ سپر پولادین ایران
🤝 ما مقابل دشمن، متحدیم...
👊 این سمتی نیا که ارادهمون دخلت رو میاره...
💚 #ایران_جان
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟ 🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پ
💌 #خواندنی | آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟
🎙️ روایتهای شنیدنی آیتالله سیدمجتبی خامنهای درباره پدر شهیدشان
3️⃣ جامعه کبیره را حفظ شدم
😍 ایشان نسبت به پدرشان، اطاعت بارز و همراهیهایی در امور دیگر مثل حرم رفتنهای مرحوم آقا داشتند. ظاهرا گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرف میشدند، پدرم نیز در ایام نوجوانی با ایشان همراهی میکردند. در طول مسیر بعضیها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی میکردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را میدادند.
📿 مرحوم آقا به نوافل و مستحبات خیلی مقید بودند. پدرم نقل میکنند که زیارت جامعه کبیره را آنقدر در زیارتهای همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.
⏳ ادامه دارد...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
♨️ تیتر سایت نو+جوان
🏴 رهبر انقلاب در پیامی شهادت سردار تنگسیری را سند افتخاری برای ملت ایران دانستند
🌷 دلیر تنگستان
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌐 Nojavan.Khamenei.ir