🟣
زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشکها برآوردند
● همه ی کسانی که قصر ها ساختند به زیر خاک رفتند و چون آخر کار ما خاک است، سقف خانه را نباید از زَر و طلا ساخت. و این درست مانند کسی است که ده ها میلیون خرج می کند و یک لباس فاخر برای یک شب می دوزد، فقط برای اینکه در یک محفل شبانه حاضر بشود.
چون هَمی زیر خاک باید خفت
سقف خانه به زر نباید کرد
● همان که حافظ می گفت:
هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
نــــــــورمـــــاه
🟣 زیر خاک اندرون شدند آنان که همه کوشکها برآوردند ● همه ی کسانی که قصر ها ساختند به زیر خاک رفتند
کجا هستند آن کسانی که ساختند؟ برافراشتند؟ فرش کردند؟ آماده کردند؟ جمع کردند؟ شمردند؟
«این من بنی و شید فرش و مهد و جمع و عدد»
🟣
● در کتاب روح الارواح معانی آورده اند که مردی گفت: بارخدایا! مرا به سگی بردار[قبول کن] تا آنکه در راهی میرفت، سگی با وی به سخن آمد. گفت:
خود را عظیم پایگاهی نهادی! هرگز مویی از ما به خلاف او حرکت نکرده است، تو را مقام ما میباید؟
● می گویند: روزی داود پیمبر گفت: چنان عبادت کنم که احدی ندیده باشد که او وقتی از عبادتش فارغ آمد، وزغی دید که این وزغ چه زیبا گفت: من در هر شب هزار تسبیح که با هر تسبیحی سه هزار حمد توام است انجام می دهم، و من گاهی در عمق آب هستم و در آن حین صدای پرنده ای در هوا می شنوم و فکر می کنم که او گرسنه است و من از قعر آب بالا می آیم و در روی آب گردش می کنم که آن پرنده مرا ببیند و بخورد، با اینکه هیچ گناهی ندارم. بنابراین عجب به خود راه مده.
يَا دَاوُدُ أَعْجَبَكَ الْيَوْمَ مَا فَعَلْتَ مِنْ عِبَادَتِكَ وَ قِرَاءَتِكَ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَا يُعْجِبَنَّكَ فَإِنِّي أُسَبِّحُ اللَّهَ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ أَلْفَ تَسْبِيحَةٍ يَتَشَعَّبُ لِي مَعَ كُلِّ تَسْبِيحَةٍ ثَلَاثَةُ آلَافِ تَحْمِيدَةٍ وَ إِنِّي لَأَكُونُ فِي قَعْرِ الْمَاءِ فَيُصَوِّتُ الطَّيْرُ فِي الْهَوَاءِ فَأَحْسَبُهُ جَائِعاً فَأَطْفُو لَهُ عَلَى الْمَاءِ لِيَأْكُلَنِي وَ مَا لِي ذَنْبٌ.
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
نــــــــورمـــــاه
🟣 اگر پادشاهی از پادشاهان در میان مردم مملکتش طلا و نقره فراوان تقسیم کند، آیا این امر در نظر آنها
🟣
● سهراب سپهری میگفت: «هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است».
و با همهی این داشتهها، خداوند سبحان هیچ کس را فقیر و نَدار نیافریده، آنطور که حافظ میگفت: چرا گدا لاف سلطنت نزند، زمانی که ابر چون خیمه سایه افکنده و دشتهای پُر از گل، بزمگاه شده است؟
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایهی ابر است، بزمگه لبِ کشت
● او خدایی است که همه آنچه را (از نعمتها) در زمین وجود دارد، برای شما آفرید.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
گفت و گوی دو همجنس...!
● سعدی حکایت می آورد از پرچمی که در خطاب به پَرده که او نیز از جنس پارچه بود، گفت: من همیشه همراه با کسانی که بوی مطبوعی ندارند در سفر هستم و هیچ گاه از خدمت آسودگی ندارم؛ در حالی که تو ثابت و آرام در یکجا به دیوار آویخته و همیشه همراه زیبارویان هستی، ولی چرا عزت و احترام تو بیشتر است؟
پرده در پاسخ گفت: من از آن رو که سَر به آستان دارم(در یکجا ثابت و ساکنم) و مانند تو سَر به هوا نیستم، به این آسودگی رسیده ام. هر کس که بیهوده گردن افرازد، به زمین خواهد خورد.
گفت: من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم
هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
● در حکایت دیگری شهریار گفت و گوی منبر با چوبه دار را بازگو می کند که منبر در خطاب به دار می گوید: ما هر دو از جنس چوب هستیم با این تفاوت که من برای نصیحت و موعظه مردم ساخته شده ام و تو برای اینکه جان آنها را بستانی.
چوبه دار ابتدا سلام کرد و سپس پاسخ گفت: ما هر دو خادم شرع هستیم و همان شرعی که تو را برای موعظه و نصیحت ساخته است، من را نیز برای قصاص. و هر کجا که نصیحت تو کارساز نبود نوبت به دار مجازات می رسد.
اما چون منبر با این سخنان قانع نشد، دوباره بر دار عتاب کرد و در آخر که طاقت چوبه دار تمام شد، در پاسخ گفت: اگر منبر تو منبر بود، هرگز کار مردم به دار نمی رسید!
گفت: اگر منبر تو منبر بود
کار مردم نمیرسید به دار
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
قدم های کوچک...!
● عطار حکایت می آورد از پرنده ای که عزم رسیدن به خورشید را داشت و چون به خورشید نمی رسید می گفت: حتما به خورشید رسیده ام ولی از آن گذشتم!
کسی به آن پرنده گفت: راه را درست نمی بینی که گامی بیش برنداشته ای؟
چون نمیآمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
عاقلی گفتش که تو بس خفتهای
ره نمی بینی که گامی رفتهای
● پَشه ای با جثه کوچک خودش وقتی روی یال شیری قرار می گیرد، به گمان اینکه مزاحم شیر شده است از او طلب پوزش می کند و شیر به او می گوید: هر مقدار که دوست داری بمان که اگر به زبان نمی آمدی، اصلا نمی دانستم در کجا نشسته ای!
شیر گفت از این زمان تا هر زمان
هرکجایی هرچه میخواهی بمان
گرنه خود گفتی به یالم جستهای
من ندانستم کجا بنشستهای
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________