ترمه
به گربهها ارادتمندیم.
به انسان، که آخر هم نفهمیدیم نهادش بر وزن اَنَسَ است یا نسیان، کاملاً بیارادتیم. بی استثناء/ بی مُستثناء.
ما چیزهای ناخوشایند را بدون بزک و دوزک اظهار میداریم. شمع و چراغ دست نمیگیریم، تاریکی را انکار «بخوانید گوگولایز» نمیکنیم، ملول و میّتدلیم.
ترمه
کسی برای شمردن سنگقبرها به قبرستون برنمیگرده.
یک روز یک نفر تصمیم گرفت بمیرد. اولش تصمیم نگرفته بود بمیرد، اول میخواست از آدمها فرار کند. بعد کمتر حرف زد. این وسط اتفاقهای زیادی افتاد که وقت برای تعریفشان کم است، خلاصه که غصه ریسمان نجاتش شد، و یک اتفاق خطرناک افتاد. ریق رحمت را نوشید.
ترمه
یک روز یک نفر تصمیم گرفت بمیرد. اولش تصمیم نگرفته بود بمیرد، اول میخواست از آدمها فرار کند. بعد کم
خودش را کُشت، خودکشی در ادبیات نتیجهی کمبود کلمات است. مثلاً آیدا خودش را کُشت، خودسوزی کرد، من نمیگویم، معروفی در سمفونی مردگان میگوید. معروفی آدم ننوشتن بود؟ فکر نمیکنم. آدم کم نوشتن بود؟ بعید میدانم. داغ آیدا سنگین بود، کمر کلمات خَم میشد. پس آیدا خودسوزی کرد، به احترام واژگان.