نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
امشب ۱۶۸مین شب تجمعات، به یاد شهدای مظلوم میناب❤️🩹 @noursa59
امشب هم گذشت…
شب ۱۶۸مِ تجمعات، به یاد بچههای مظلوم میناب. 🎒🖤
۱۶۸ شب گذشت،
اما هنوز نه فراموش کردیم،
نه میخوایم فراموش کنیم.
به یادشون،
به احترام داغی که هنوز تازهست…
شبتون بخیر 🌙✨
.
731.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام امام زمانم 💙
اللهم عجل لولیک الفرج
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید امیر منافی شروع میکنیم و سهمی از کار
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت41 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون ای
پارت42
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
شلیک اش خورد تو دستم.
دوباره زد...
خورد توی ساق پا هام .
افتادم زمین . نمی دونم چرا ولی دردش منو از پا انداخت؛ خیلی بد بود .
یه لحظه همه جا به چشمام تاریک شد .
هیچی حس نمیکردم نه پام نع از دستم.
گوشام کیپ شده وبود و همه جا رو تار میدیدم.
اومد دوباره شلیک کنه که کارم تموم شه ، فکر کنم که نه قطعا قصد جونم رو کرده بودن و مأموریت داشتن منو بکشن .
آقای امیرمنش که دید نمیتونم تکون بخورم وافتادم ؛
خودش رو انداخت جلوی من و تیر خورد توی سینه اش وافتاد زمین بی هوش شد.
و آروم آروم جمعیت دورمون رو گرفت . یه نگاهی به فاطمه کردم داشت باهام حرف میزد ولی من هیچی نمیشنیدم.
پارت43
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
یه نگاهی به جمعیت کردم همه دستاشون به دهناشون بود.
یه نگاهی هم به جسم بی جون امیر منش انداختم که رفیقاش دورش بودن.
بعد از اون صحنه هایی که دیدم اروم اروم چشام بسته شد و خوابم برد.
اون موتور تا جمعیت رو دید فرار کرد و رفت منم حالم خیلی بد شد درد تیر خیلی زیاد بود نتونستم تحمل کنم ...
واقعا نمیدونم چرا ؟؟
هیچ وقت هم نشد که اون موتوری ها رو شناسایی و دستگیر کنند .
از شانس ما اونجا دوربینی نبود که ثابت کنه من دارم درست میگم ....
گذشت .....
چشام رو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم .
فاطمه که داشت بالای سر من قران میخوند تا دید چشمام رو باز کردم ، بدون وقفه و تند تند شروع کرد و
گفت : سلاااااام ؛ خوبی زهرا ؟؟ بهتری ؟؟ درد داری یا نه ؟ خداروشکر ترسیدمااااا ...
پارت44
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفت : سلاااااام ؛ خوبی زهرا ؟؟ بهتری ؟؟ درد داری یا نه ؟
خداروشکررر ترسیدمااااا ...
حالت خوبه؟ دیگه هیچ وقت اینطوری نرو باشه ؟؟
آهااااان راستی یکی اومده هی سراغ ات رو میگیره...
از شدت دردی که داشتم نمیتونستم درست حرف بزنم ...
فقط سَرَم رو به نشانه ی تأیید تکان میدادم که حالم خوبه و فقط درد دارم ....
تا گفت کسی سراغت رو میگره فکرم مشغول شد که کیه ؟ مامانم ، نه ، بابام ، نه اصلا ، دوست و آشنا هم که کسی رو نداریم ....
بریده بریده وبا تعجب گفتم : سراغ منو میگیره ؟؟ کیه ؟؟
همون موقع دیدم یه خانم چادری خیلی پوشیده و محترمی بالای سرمن اومد و با صدای ملیحی گفت : سلام مهنا جان ! خوبی مادر ؟ بهتری ؟!
با صدای خیلی آروم و نازکی گفتم : سلام ...
الحمدالله بهترم ! مچکر. شما ؟؟