پارت75
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با کمی مکث گفتم : نمیدونم ....
همه اش فکر میکنم همه باهام از سر تعارف نمیگن
که دردسر دارم ....
آخه خودم دارم می بینیم از وقتی اومدم تو زندگی شما بینی تون شکست ، تیر توی سینه تون خورد ، کتک خوردین ........
دیگه چی بدتر از اینا ؟؟ تازه کلی ناسزا و تهمت هم از بچه های دانشگاه شنیدین ....
دو روز دیگه هم میگن مهنا شمس و محمدحسین امیرمنش ، دوتا از مذهبی ترین های دانشگاه با هم ازدواج کردن .....
تازه ادعا شون هم میشه که ما اصلا به هم نگاه نمیکنیم و قلب مون واسه هیچ کس نمیزنه و اینااااا .
آقا محمدحسین گفت : اون اتفاق هایی که تو دانشگاه و این طرف واون طرف واسم افتاده بخاطر نامراعاتی ها ودعوا کردن های خودم بوده ربطی به شما نداشته .....
زمزمه کنیم همگی باهم
دعای سلامتی آقا صاحب الزمان عج را..💚🌱
سلام امام زمانم
🌷بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ🌷
اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ
فی هذهِ السّاعة وَ فی کُلّ ساعَة
وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً
وَ دَلیلاً وَ عَیناً
حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً
وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً...❤️🩹🌱
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد جواد علی محمدی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت75 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با کمی مکث گفتم : نمیدونم .... همه اش فکر میکنم همه باهام از
پارت76
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعدشم مگه مذهبی ها ازدواج نمیکنن ؟ مگه داریم کار خلاف میکنیم ؟
همه جوونا ازدواج میکنن ماهم همینطور .
ما نباید منتظر حرف های این و اون باشیم . ما باید زندگی خودمونو بکنیم .
حالا بگین ببینم قبوله ؟
منم که با حرفاش قانع شدم ، آروم گفتم : انشالله قبوله !
از اتاق اومدیم بیرون امیرمنش از ذوقی که داشت جلو جلو رفت و منم پشت سرش رفتم .
مامانشون گفتند : خب؟؟ چی کار کردنی شدین بچه ها؟ چیشد؟
اونم طبق معمول با یه لبخند ریزی گفت : انشاءالله مبارکه !!!
نمیدونم چرا اینقدر سریع و هول هولی ولی منم رو حرف بزرگترها چیزی نگفتم .
مامان و باباهامون قرار گذاشتن دو هفته دیگه حرم مطهر اقا امام رضا عقدمون باشه و فردا شب بریم برای خرید حلقه و لباس واینا .
پارت77
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( وقتی که من فرشته میشم ! )
بالاخره روز خرید وسایل هم رسید .
فاطمه به عنوان مادر و پدرو همه کس وکارم همراهم اومد .
خرید اول مون حلقه ازدواج بود .
برای حلقه ؛ مامان اقا محمدحسین و فاطمه همراه مون اومدند . بر خلاف همه دخترا که دوست داشتند حلقه ازدواج شون از اونایی باشه که الماس یا گل و پروانه و اینا داره ؛ من اصلا علاقه ای به خریدن اونا نداشتم .
همیشه هم فاطمه میگفت تو خیلی اخلاق ات خاص و غیرقابل پیش بینی هست .
کلی مغازه رو گشتیم و همه فروشنده ها خوشگل ترین حلقه هاشون رو نشون میدادند ولی من رضایت بده نبودم .
انگار حالا حالا ها قرار نبود انگشتر ایده آل من پیدا بشه .
مامان آقا محمدحسین هم که از گشتن زیاد تو پاساژ خسته شده بودند روی یکی از نیمکت های تو پاساژ نشستند و به نشانه درد ، دست هاش و از بالا تا پایین پاهاش کشید .
پارت78
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
فاطمه هم تا دید پاهای مامان اقا محمدحسین اینجوری درد گرفته ، هی در گوش من آروم می گفت زهرا توروخدا یکی رو انتخاب کن . پوکوندیمون پاهامون داره ذق میزنه.
تو هم کُشتی ما رو با این قدرت انتخابت . یکم که فکر کردم ، دیدم فاطمه راست میگه . خیلی طولش دارم میدم .
از اون طرف آقامحمدحسین میخواد هیچی نگه و طوری وانمود کنه من کارم درسته . ولی چشماش داد میزد اونم خسته شده .
اخه پسر خیلی خجالتی بود و نمیتونست حرف دلش رو راحت با آدم بزنه .
نمیدونم باید این کارش رو بزارم به حساب با حیا بودنش یا خجالتی بودنش ...
هیچ کس حواسش به من نبود .
فاطمه که خسته شده بود رفت نشست بغل مامان آقامحمد حسین ؛
کوشیش رو باز کرد ورفت سر گوشیش .
آقا محمدحسین هم که اون طرف مامانش نشسته بود و داشت با مامانش صحبت میکرد و قربون صدقه اش میرفت .
پارت79
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم یکم فکرکردم با خودم گفتم منو آقامحمدحسین انگشتر در نجف می گیریم . هم شیک و قشنگه هم مذهبی و ایده ال من . تازه میتونیم برای قشنگی بیشتر روی انگشتر اسم حک کنیم مثلا من رو انگشترم بنویسم محمدحسین و اونم بنویسه مُهَنا....
رفتم وبه فاطمه و اقامحمدحسین ومامانش گفتم همه شون موافق بودن و خوشحال اونم به خاطر اینکه بالاخره من به یه چیزی قانع شدم ....
خلاصه رفتیم و انگشتر هارو با همون مشخصاتی که بهتون گفتم خریدیم .
خیلی چیز شیک و مذهبی در اومده بود و دوستش داشتم اونم زیاد ....
وقتی رفتیم برای خرید لباس عروس اولین لباس رو
اقا محمدحسین گفت : نه نه اصلا خیلی شلوغه
دومین لباس رو گفت : نه نه خیلی جلفه
سومین لباس رو گفت : بد نیس
چهارمین رو گفت : اصلا و ابدا
پنجمین لباس رو گفت : به به به به . محشره . عالیه . شبیه فرشته ها میشیناااا ! سرهمون لباس با فاطمه و آقا محمدحسین کلی خندیدیم . آخرشم همونو خریدیم .
پارت80
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
دل تو دلم نبود چون فردا مراسم عقدمون بود .
ما قرار گذاشته بودیم که مراسم عقد مون رو حرم آقا امام رضا بگیریم .
بلیط هواپیما گرفتیم برای مشهد . سالروز ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا بود .
آماده شدیم و رفتیم حرم . فاطمه و مامان بابای امیرمنش هم باهامون اومدن .
شاید با خودتون بپرسید من و آقا محمدحسین که رابطه مون جدی شده بود . چرا تا قبل مراسم عقد هنوز با اقا صداش میکنم ؟ چون دوست نداشتم تا بهش نامحرمم باهاش راحت بشم .
من تا دو ثانیه قبل خطبه هم با اقا صداش میکردم . اماااااا بعد خوندن خطبه......صدا زدنم فرق کرد.
برای خطبه عقد دائمی عاقد شروع کرد به خوندن منم که اونقدر حواسم و فکرم توی اینده و زندگیم و دانشگاهم بود که صدای عاقد برای بار سوم توی گوشم پیچید و منو به خودم آورد :
عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟
با اینکه خانوادم پیش من نبودند ولی از اون موقع به بعد خانواده ی آقا محمدحسین خانواده منم میشدند .