eitaa logo
من سیگاری نیستم
317 دنبال‌کننده
32 عکس
5 ویدیو
0 فایل
بدون هیچ هویت مستقل، هیچ تعلق و بی‌‌دلیل. دلیل اصلی من سیگاری نیستم یک دروغه. یک سنباده صفتِ دارای دوست‌های خیالی متعدد. https://abzarek.ir/service-p/msg/4911559
مشاهده در ایتا
دانلود
تکلیف هم مشخصه من دارم ادا می‌دم و غر می‌زنم وگرنه آدمی توی سن من وظیفه‌ای بجز درس خوندن نداره. فقط دنبال از زیر کار در رفتن و علافی.
ربع کیلو قهوه هشتصد و پنجاه
تریاک متبرک از حرم آقام علی‌بن‌مهزیار اهوازی.
تنها چیزی که بهتون یادآوری می‌کنه چقدر از خودمتنفر و بی‌لیاقت هستید زمانه. زمان، معشوق خسیس اموات؛ ارث بابای آموزش و پرورش.
آدمایی که فکر می‌کنید دوستون دارن، فقط بهتون نیاز دارن و آدمایی که دوسشون دارید، فقط بهشون نیاز دارید. نقطه‌ی نیاز مشترک هیومن‌کایند لاو و محبت هستش که با پرکتیس و مراقبه به دست میاد. و لاو، این کلمه‌ی غریب. این شیرینی نارگیلیِ نامحبوبِ دوست‌نداشتنی. این محبوب قلب‌های نیازمند. بمیرید ولی فکر نکنید کسی رو دوست دارید چون شما صرفا یک نیازمندِ فانی هستید و هیچ چیز توی شما جاودانه نیست؛ چه برسه به عشق.
تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور می‌شی، کوچیک می‌شن. یادم نیست اون روز صبحونه چی خوردم. شاید نون‌پنیر. شاید صبح داشتیم می‌خندیدم به همه چی. شایدم نه. دور شدم ازش و کوچیک شده. مثل یه لکه‌ی سفید، پایین عبای مشکی. محو، گم و بی‌ارزش. توم همینطور؛ سایه‌ی اون روزی که یادت نمیاد لباس چی پوشیدی، یادت نمیاد چه کیفی برداشتی، یادت نمیاد مهربون بودی یا نه، یادت نمیاد آسمون صاف بود یا نه روی سرته. سایه‌ی اون روز، سایه‌ی اون نخل، سایه‌ی اون سایه‌بون و سایه‌ی اون اتفاق، هنوز روی سرمه. نفسش، صدادار می‌خوره پشت گردنم. ممکن بود اون روز باد بجای اینکه از اینور بره اونور، از اونور بیاد اینور و ابرای بیشتری با خودش بیاره. ممکن بود من اون لباسو نپوشم و ممکن بود نخندم. احتمال داشت توی راه تصادف کنم. ممکن بود منصرف بشم. شاید اتو به برق، تن ماهی رو گاز، در خونه باز می‌موند و ما مجبور می‌شدیم برگردیم. اتو رو از برق کشیدی؟ نمی‌دونم. بعضی وقتا یادم می‌ره تو منو می‌رسونی اینجا. به الان، به شب تاریک، رشته‌ی انسانی، اتاق زشت و چی گفتی آخرین بار؟ گفتی بالاخره سر خودتم میاد. تو منو رسوندی به اینجا. من اینجا و حتی نمی‌دونم کجایی و هیچ‌کس حتی یادش نمیاد. مامان اون روز خودش اتو رو از برق کشید، ما ناهار تن ماهی نداشتیم که اگه داشتیم هم اون ساعت صبح نمی‌ذاشتیم سر گاز و در خونه هم قفل کردم؛ خودم، با همین دستایی که از اون روز و حتی از روزای قبل‌ترش باهام بوده. و ما_من و دستام و مامانم_اون روزو شروع کردیم. بعدش من زیر اون نخل ایستادم. دستامو با آب پر کردم، صورتمو شستم و هیچ‌کس، هیچ‌کس بهم هشدار نداد. همه چیز خیلی عادی بود تا قبل از اون باد، تا قبل از اون روز. نگو که اگه برگردی چکار می‌کنی، تو همین الانشم یادت نمیاد چکار کردی. ما حامل و وارث حماقتیم. اگه برگردیم، دوباره می‌خندم و دوباره زیر نخل می‌ایستم ولی این دفعه کاری نمی‌کنم، حرفی نمی‌زنم. برعکس تو که اگه برگردی، خیلی کارا هست که باید بکنی، خیلی حرفا هست که باید بزنی. نشد، نمی‌شه. تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور بشی، کوچیک می‌شن. تو الان، کوچیک‌ترین لکه‌ی روی عبای منی. اونقدر کوچیک که نمی‌تونم ببینمت ولی می‌دونم هستی. می‌دونم نفس می‌کشی و نفسات، آزارم می‌ده.
من سیگاری نیستم
تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور می‌شی، کوچیک می‌شن. یادم نیست اون روز صبحونه چی خوردم. شاید نون‌پنیر.
گفته بود از بزرگترین اتفاق زندگیت که احساس می‌کنی اگه نمی‌افتاد الان متفاوت بودی بگو.
اومدن. ما مثلا خوابیم.
من سیگاری نیستم
اومدن. ما مثلا خوابیم.
باورم نمی‌شه زندگی بدون والدینم انقدر زود به اتمام رسید.
من همونیم که باید مطمئن بشم دوستام پاس می‌شن و یه سری نکات رو به بعضیا یادآوری کنم که بخونن و بیست بشن درحالی که خودم نوزده می‌شم.