eitaa logo
من سیگاری نیستم
317 دنبال‌کننده
32 عکس
5 ویدیو
0 فایل
بدون هیچ هویت مستقل، هیچ تعلق و بی‌‌دلیل. دلیل اصلی من سیگاری نیستم یک دروغه. یک سنباده صفتِ دارای دوست‌های خیالی متعدد. https://abzarek.ir/service-p/msg/4911559
مشاهده در ایتا
دانلود
تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور می‌شی، کوچیک می‌شن. یادم نیست اون روز صبحونه چی خوردم. شاید نون‌پنیر. شاید صبح داشتیم می‌خندیدم به همه چی. شایدم نه. دور شدم ازش و کوچیک شده. مثل یه لکه‌ی سفید، پایین عبای مشکی. محو، گم و بی‌ارزش. توم همینطور؛ سایه‌ی اون روزی که یادت نمیاد لباس چی پوشیدی، یادت نمیاد چه کیفی برداشتی، یادت نمیاد مهربون بودی یا نه، یادت نمیاد آسمون صاف بود یا نه روی سرته. سایه‌ی اون روز، سایه‌ی اون نخل، سایه‌ی اون سایه‌بون و سایه‌ی اون اتفاق، هنوز روی سرمه. نفسش، صدادار می‌خوره پشت گردنم. ممکن بود اون روز باد بجای اینکه از اینور بره اونور، از اونور بیاد اینور و ابرای بیشتری با خودش بیاره. ممکن بود من اون لباسو نپوشم و ممکن بود نخندم. احتمال داشت توی راه تصادف کنم. ممکن بود منصرف بشم. شاید اتو به برق، تن ماهی رو گاز، در خونه باز می‌موند و ما مجبور می‌شدیم برگردیم. اتو رو از برق کشیدی؟ نمی‌دونم. بعضی وقتا یادم می‌ره تو منو می‌رسونی اینجا. به الان، به شب تاریک، رشته‌ی انسانی، اتاق زشت و چی گفتی آخرین بار؟ گفتی بالاخره سر خودتم میاد. تو منو رسوندی به اینجا. من اینجا و حتی نمی‌دونم کجایی و هیچ‌کس حتی یادش نمیاد. مامان اون روز خودش اتو رو از برق کشید، ما ناهار تن ماهی نداشتیم که اگه داشتیم هم اون ساعت صبح نمی‌ذاشتیم سر گاز و در خونه هم قفل کردم؛ خودم، با همین دستایی که از اون روز و حتی از روزای قبل‌ترش باهام بوده. و ما_من و دستام و مامانم_اون روزو شروع کردیم. بعدش من زیر اون نخل ایستادم. دستامو با آب پر کردم، صورتمو شستم و هیچ‌کس، هیچ‌کس بهم هشدار نداد. همه چیز خیلی عادی بود تا قبل از اون باد، تا قبل از اون روز. نگو که اگه برگردی چکار می‌کنی، تو همین الانشم یادت نمیاد چکار کردی. ما حامل و وارث حماقتیم. اگه برگردیم، دوباره می‌خندم و دوباره زیر نخل می‌ایستم ولی این دفعه کاری نمی‌کنم، حرفی نمی‌زنم. برعکس تو که اگه برگردی، خیلی کارا هست که باید بکنی، خیلی حرفا هست که باید بزنی. نشد، نمی‌شه. تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور بشی، کوچیک می‌شن. تو الان، کوچیک‌ترین لکه‌ی روی عبای منی. اونقدر کوچیک که نمی‌تونم ببینمت ولی می‌دونم هستی. می‌دونم نفس می‌کشی و نفسات، آزارم می‌ده.
من سیگاری نیستم
تصمیم و انتخاب، وقتی ازشون دور می‌شی، کوچیک می‌شن. یادم نیست اون روز صبحونه چی خوردم. شاید نون‌پنیر.
گفته بود از بزرگترین اتفاق زندگیت که احساس می‌کنی اگه نمی‌افتاد الان متفاوت بودی بگو.
اومدن. ما مثلا خوابیم.
من سیگاری نیستم
اومدن. ما مثلا خوابیم.
باورم نمی‌شه زندگی بدون والدینم انقدر زود به اتمام رسید.
من همونیم که باید مطمئن بشم دوستام پاس می‌شن و یه سری نکات رو به بعضیا یادآوری کنم که بخونن و بیست بشن درحالی که خودم نوزده می‌شم.
*این نوشته، متن نیست.*
من سیگاری نیستم
شب امتحان جامعه، تا صبح بیدار بودم و بی‌وقفه خوندم. از یه جایی به بعد نمی‌دونستم دارم چکار می‌کنم. من هیچ وقت شبای امتحان بیدار نمی‌مونم. از نخوابیدن متنفرم و از حالات بعد از یه بی‌خوابی طولانی بیشتر متنفرم. دختره که روز امتحان جفتم نشسته بود خیلی مضطرب بود و همه‌ش پشت سرهم یه عددو تکرار می‌کرد. انگار می‌خواست فرار کنه. هی جابه‌جا می‌شد. انگار می‌خواست از خودِ جامعه نخونده‌ش‌ فرار کنه. از همه چیز. از اشکایی که توی چشماش بود. از منی که جفتش بودم ولی هیچ سودی براش نداشتم. روز قبل امتحان، نتونستم بخونم. زندان‌بان زل زده بود بهم و برعکس. هیچی نمی‌گفتم و هیچی نمی‌گفت. از اتفاقاتی که افتاده بود و سنگینی می‌کرد نه چیزی گفتم، نه چیزی گفت. از پونزده درس، پونزده درس مونده بود. چه خبر زندان‌بان؟ حالت خوبه؟ چکارا می‌کنی؟ این اواخر خیلی می‌ری اینور و اونور؛ چیزی شده؟ فرار می‌کنم انسان. از قربانی و شکنجه‌گر و بحثاشون فرار می‌کنم. تو چی؟ تو از چی فرار می‌کنی؟ از چی فرار می‌کنی انسان؟ تا کِی؟ طرفای ساعت سه شب بود که فهمیدم می‌تونم جامعه رو ببندم ولی نمی‌شه. مغزم پرتر از اون بود که پونزده درس جامعه رو فرو کنم داخلش و زندان‌بان دست از زل زدن برنمی‌داشت. من از چیزی فرار نمی‌کنم. چرا نمی‌فهمی؟ چرا اینجایی؟ چرا نمی‌ری؟ من نمی‌تونم بخونم وقتی بهم زل زدی. چرا نمی‌ری؟ و بعد از گفتن اگه فکر می‌کنی مشکل، بودن منه، می‌رم؛ رفت. و من بازم نمی‌تونستم بخونم. صبح شد. خوب بسته بودم. یه فولدر توی ذهنم باز شد که هرچیزی مربوط به جامعه بود توش کپی شد. ولی همه چیز از اون‌جایی شروع شد که برگه رو گذاشتن جلوم. یهو فهمیدم چرا دوسال بود که مراقب بودم بی‌خوابی نکشم. انگار امتحان، جامعه نبود. روی برگه بزرگ نوشته بود: از چی فرار می‌کنی؟ از چی فرار می‌کنی فانی؟ از زندان‌بان؟ از کی فرار می‌کنی؟ برای چی فرار می‌کنی؟ چرا وقتی کسی دنبالت نیست فرار می‌کنی؟ خسته نشدی؟ دختری که جفتم بود گفت عزیزم می‌شه کمک کنی؟ و من نگاش کردم. صاف توی حلقه‌های اشک توی چشماش. چطوری کمکت کنم؟ نمی‌تونم چون چیزی نمی‌دونم. نمی‌تونم چیزایی که اینجا نوشته رو بخونم. و پشت هم یه عدد می‌گفت. دوباره همون عدد و دوباره و دوباره و دوباره و فولدر جامعه حذف شد. دختره ناامید، دنبال یه راه دیگه گشت برای فرار کردن. زندان‌بان جای مراقب نشست و گفت این فقط یه امتحانه یه ساعت دیگه تموم می‌شه؛ بعدش می‌خوای چکار کنی؟ فرار می‌کنم زندان‌بان. فرار می‌کنم. می‌رم یه جایی که بهم زل نزنی. می‌رم می‌خوابم. نمی‌دونم. ولی مطمئناً فرار می‌کنم.
همه‌ش احساس می‌کنم دارم اشتباه می‌کنم.