eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
من میگم حرفا و تعبیرهای بعضی‌ها که یه سری چیزا رو تو روزایی که ذهنت گیر کرده و درست و غلط رو گم می‌کنی بهت یادآوری میکنن، خودش یه رزقه...!
افُقْ ...
ز همه خلق رمیدم؛ ز همه باز رهیدم؛ نه نهانم! نه پدیدم! چه کنم کون و مکان را.. ز وصال تو خمارم؛ سر مخلوق ندارم! چو تو را صید و شکارم... چه کنم تیر و کمان را!
من خیلی آدمِ جاموندن توی دیالو‌گ‌هام؛ و از پنجشنبه شب جاموندم توی دیالوگ شمس که به مولانا گفت: بنایِ جهان بر بی‌قراری است ... - مستِ عشق
افُقْ ...
من خیلی آدمِ جاموندن توی دیالو‌گ‌هام؛ و از پنجشنبه شب جاموندم توی دیالوگ شمس که به مولانا گفت: بنایِ
نظرِ یه خطی‌ام راجع به مستِ عشق: مبنای مستِ عشق، عشق بود! که شمس می‌گفت: دینِ تکلیفی یا دینِ عشق؟! (اما عشقِ به تصویر کشیده شده‌ی فیلم، مصنوعی بود؛ ساختگی بود...) نظرِ یک مخاطب صرفا که تمام آشنایی‌ش با مولانا و شمس فقط کلاسِ ادبیات سال ششم‌ش است! - پ.ن: واسه اینکه امتیاز این مرحله رو از دست ندم😁🚶🏻‍♀
افُقْ ...
اما، امان از صدایِ قربانی! و ترکیب شعرِ مولانا و قربانی>>>>>
غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی! با من به جمعِ (مردمِ تنها) خوش آمدی ....! ؛ 🌱
آقای امام رضا سلام. خودتان که می‌دانید؛ ما جلد خودتانیم! گره کور و غیر کور ندارد! می‌خواهد شبِ کنکور باشد که مادرمان از راه دور نذر پنجره فولاد می‌کند؛ می‌خواهد مادربزرگ مریض باشد و به همسایه که آمده پابوسی‌تان سفارش کنند و از سقاخانه‌تان آب تبرک بیاورند که مادربزرگ به برکت آب سقاخانه شما خوب شود! شب میلادتان است... دلمان مضطرب است؛ چند نفر دست به دعا برداشته اند؟ من که نمی‌دانم؛ اما شما که میدانی، به دل‌های پاک آن‌ها، به تسبیح مادربزرگ که ختم صلوات برداشته است؛ به دلشوره‌ی کنکوری‌ها، به دعای مادرها، به اخبار خواندن‌های پدرها که یک جایی هم یواشکی و غیر یواشکی گفته‌اند که دلخورند و حالا دعا می‌خوانند، به شب میلاد شما؛ به خیر بگذرد این لحظات ....
افُقْ ...
تو مصداقِ عینیّت‌یافتهٔ «أَلاَ بِذِکْراللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»ی که صدایت هیچ؛ حتی دستت هم نمی‌لرزد. چه باک از موجِ بَحـــر آن را که باشد؛ نوح کِشتیبان… - کافه رحیمی
ما... ما... _ میدانی که ابراهیم _ به رفتن‌های بی‌بازگشت مردان قبیله عادت داریم. ما بار نخست‌مان که نیست ابراهیم. بچه که نیستیم. ما طفلان‌مان را، یتیمان‌مان را بزرگ می‌کنیم؛ می‌پرورانیم؛ مرد می‌کنیم؛ برای رفتن‌های بی‌بازگشت اصلا. بی‌خداحافظی حتی. شیرپسران طایفه‌ ما، همه آرزوی رفتن دارند. پریدن. پیدا نشدن. ما _می‌بینی که ابراهیم_ بی‌تابی میکنیم اما جزع نه. ما این روزها را بلدیم. ما این شب‌ها را مشق کرده‌ایم. ما این وضعیت را نفس کشیده‌ایم. در پی قرن‌ها رفتن بی‌بازگشت. بی‌خداحافظی حتی. ما بزرگ‌مرد طایفه به مسجد فرستاده‌ایم، فرق دو نیم تحویل گرفته‌ایم. ما زیباترین پسر رسول را به ساباط فرستاده‌ایم، ران زخمی زهرآلود گرفته‌ایم. ما رعناترین جوان قبیله را به شط فرستاده‌ایم، کمرخمیده و بی‌دست یافته‌ایمش. ما اشبه‌الناس به نبی را میان لشکر اشقیا فرستاده‌ایم؛ بی‌بازگشت. ارباً اربا. نیافته‌ایمش. ما _ابراهیم_ کامله‌مرد پنجاه‌و‌هفت ساله به گودال فرستاده‌ایم... هیچ... هیچ... آه. بگو دختران بغض نکنند. بگو زنان چادر به‌ چهره نکشند. ابراهیم بگو این کاور به تن‌های سفیدپوش اینقدر دنبال پیکر نگردند. بگو دور شوند. بگو ما یاد بنی‌اسد می‌افتیم که شبانه دنبال زنده‌ای یا پیکری می‌گشتند در نینوا برای بازگرداندن. شادی و غم ما، بلاتکلیفی ما، غم‌های دسته‌جمعی‌ ما جز به روضه و یاد بازنگشته‌های طایفه آرام نمی‌شود. تو کاش اما که برگردی. «مهدی مولایی»