افُقْ ...
در ستایش این کنسرت و این موسیقی... آرمان!🇵🇸 #نوآزش ؛ #آرمان
و باز هم داغِ همیشه زندهی فلسطین!🔻
افُقْ ...
چه داستان آشنایی! خیمه، آتش و کودک سربریده شده... لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَت
آتش... آتش... آتش زیاد دیدهایم. از پشت درب خانهای در مدینه، تا تنور خانهای در کوفه، تا فرودگاه بغداد و تا ارتفاعات ورزقان. آتش زیاده دیدهایم. به قدمت هزارسال. دائم آتش بر آشیان ما بوده، هیزم به پشت دربهامان. هزارسال سوختهایم، دود استنشاق کردهایم، بلدیمش. بلدیم بسوزیم. ذکر «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً» زمزمه همیشهی لبهامان میان شعلهها بوده. سوختن سرنوشت ماست برادر. گریزی از سرنوشت نداریم ما. ققنوسواران شعلهنشینایم ما. اما... اما آتشِ بر خیمه... آتشِ بر دامن و چادر... آتشِ بر دختربچهها... جیغ و دویدن میان خیام... آه. ما را بسوزانید. شعله بر خانههامان بزنید. مردان بزرگ قبیلهمان را باز غفلتا به راکتی یا موشکی بسوزانید. میسوزیم. سوی خیمههامان اما نروید. ما آتش بر خیمه را، «علیکنّ بالفرارِِ» دخترکانمان را، حریق بر چادرهای سیاه نوامیسمان را کاش که نمیدیدیم باز. شعله بر جسم ما مینشست کاش و بر عروسکان دخترکان سهسالهمان نه. شعله در جان ما میخزید کاش و بچهها و زنان و مریضهامان «یامحمداه» گویان، سانتبهسانت وجودشان نمیسوخت آرامآرام. دور خیمهها باز آشوب نمیشد کاش. آه. جرحاً علی جرح. حزناً علی حزن. ما سوختیم اما آتش بر خیمههای نینوا اگر دنباله ما را توانست که بمیراند، آتش بر خیمههای رفح هم خواهد توانست. ما زنده میمانیم باز؛ سوختگانی زنده. سوختگانی ایستاده تا روز وعده داده شده؛ تا آتش بر هستی جهانتان اندازیم و بر تل بلند خاکسترهای سیاهتان، بیرق لاالهالااللّه برافرازیم. دور نیست روز وعدهمان، بسوزانیدمان هنوز.
«مهدی مولایی»
#آرمان ؛ #خرده_نوشتههای_بقیه
افُقْ ...
+ اتحادیه معبده! + محیط عشق ماست! + اینجا خانوادهایم! اینا حرفای حاج آقاست...((:❤️ پ.ن: دلم که پی
+ جمعیت ارباب وفا نگسلد از هم ...
گاهی به این کلام فکر میکنم؛
«قضیۀ فلسطین کلید رمزآلود فرج است!»
به "قضیه" فکر میکنم؛
به جریان، حادثه، رویداد، مسئله، مطلب و موضوع.
یا به زبان ریاضیات: گزارهای که بر پایه گزارههای پیشین یا گزارههایی که بهصورت کلی و عام پذیرفته شدهاند، اثبات شده است.
به "رمزآلود" بودن فکر میکنم؛
به پر رمز و راز بودن، به اسرارآمیز بودن یک چیز، به رمزآلود بودنِ یک کلید.
به "فلسطین" فکر میکنم؛
به اورشلیم، به قدس، به قبة الصخرة، به تابوت عهد و اسرار سلیمان و داوود.
به "کلید" فکر میکنم؛
به ابزاری که برای گشودن قفل یا در بسته به کار میرود. به باز شدنِ در فکر میکنم، به اینکه پس از باز شدنش، غیر از یک قدم تا آن سویش فاصلهای نیست.
به "است" فکر میکنم؛
به افعال اسنادی، به شکل دیگر فعلِ «هست» از مصدرِ اَستن. به قطعیت.
به "فرج" فکر میکنم؛
به گشایش،
به ظهور.
- رحیل
#آرمان