افُقْ ...
گالری گوشیام را بالا و پایین میکنم. اصلا من یک آلبوم جداگانه دارم که مخصوص شماست! عکسهای شما، حرفهای شما، هرآنچه که برای شماست...
راه که گم میکنم گالریام را باز میکنم و عکسهایتان را ورق میزنم.
شما یک معلم هستید! و معلمها هرگز نمیمیرند!
معلمها تا آخر، برایت معلمی میکنند و غبار دل و ذهنت را پاک میکنند.
راه که گم میکنم صدایتان در گوشم پخش میشود که:
+شما بندگان خدای جهانید.
و شما انسانهایی هستید که میدان تلاشتان جهان است، اینقدر خودتان را محدود نکنید.
+هر انسانی بپرسد که من برای چه به دنیا آمدهام؟! میگویم برای تلاش پرنبرد و پررنج در راه تکامل خویشتن و انسانیت.
+ تو به دنیا آمدی تا خالق جریانهای جدید باشی. تا جریان ساز باشی! نه اینکه خودت را به دست جریانهای موجود بسپاری!
راه که گم میکنم به کارهای شما، به مدل فکر شما، به زیستتان، به حرفهایتان فکر میکنم که برایم چراغِ راه شوند.
شما عجیب بودید آقای بهشتی! آنقدر عجیب که امام به شما گفتند که بهشتی یک ملت بود.
یک ملت بودن یک نفر خیلی عجیب است. خیلی بزرگ است. خیلی حرف عمیق و بزرگی است. اما نه برای شما... چون شما آنقدر بزرگید که یک ملت بودنِ شما چیز عجیب و غیر قابل باوری نیست.
من آن روزها نبودم. روزهایی که شما در اروپا بودید و تشکیلات راه انداختید و یک مسجد خرابه را کردید مرکز اسلامی در قلب اروپا، را نبودم. روزهایی که شما برگشتید و مبارزات را آنقدر تمیز ادامه دادید که آقا میگفتند: ساواک نمیدانست برای چه شما را بازداشت کند؟ فعالیتهای بهشتی طوری بود که هیچ نشانهای بر جا نمیگذاشت و بهانه دست رژیم نمیداد، را هم نبودم. روزهای منتهی به پیروزی و تلاشهای شما و جلسات مخفیانه شما را هم نبودم. روزهای بعد انقلاب که مرگ بر بهشتی میگفتند و شما را متهم میکردند هم نبودم.
اما من همه آن روزها را توی کتاب ها خواندهام. توی مستندها دیدهام. پای صحبت بزرگترها نشستهام و شنیدهام. من آن روزها را نچشیدهام، اما یک ملت بودن شما را توی آن روزها چشیدم و حس کردم! و شما در تمام آن روزها، به منی که شمارا ندیدهام، درسهایتان را آموختید و برایم معلمی کردید.
حالا ۷ تیر است.
۷ تیر سال ۶۰/ صدای انفجار/ دفتر حزب جمهوری/ آن ۷۲ نفر...
آن لحظه آخر که انگار گفتهاید:
«برادرها! من بوی بهشت را احساس میکنم...!»
من این روزها را هم نبودم. بغضِ آن روزها را نچشیدهام.
اما
تاریخ ورق میخورد. تاریخ تکرار میشود.
-به وقت هفت تیر هزار و چهارصد و سه-
#معراج ؛ #پنآه ؛ آقای #بهشتی
چه جوانانی اسماعیل؛ چه جوانانی!
نسل سوم و چهارم انقلاب؛ جوانهای دهه هفتاد و هشتاد. کار انتخابات روی انگشت اینها افتاده رسما. از اتاقهای اندیشهورز ستادها برای ترسیم اهداف؛ تا ترک موتورهای هوندا از اینسوی شهر به آنسو برای تبلیغ و برای نشر پوستر؛ از جیب شخصیشان خرج میکنند برای چاپ پوستر و بنر! باورت میشود؟ لپتاپهایشان را یکساعت خاموش نمیکنند؛ شبانهروز درحال کار گرافیکی و طراحی و تولید محتوا هستند. پویشی راهانداختهاند که با شمارههای رندوم تماس میگیرند برای اقناع مردم؛ تلفن پشت تلفن؛ این جوانها کانالهای تلگرامیشان را شبانهروز وقف شناساندن اصلح کردهاند؛ پیجهای اینستاگرامیشان؛ استوری پشت استوری. توییت پشت توییت. یکعدهشان راه افتادهاند کف خیابان حتی؛ میگویند تا چشمتویچشم مردم، آرمانهایمان را نشر نکنیم دلمان آرام نمیگیرد. از تاکسیها تا مهمانیهای خانوادگی؛ از شمالنشینهایتهران تا دورافتادهترین روستاهای چندخانواری. این نسل عجیب مجاهد. اینها از مرحله شناخت معیارهای حکمران صالح گذشتهاند. از توان تطبیق معیارها بر اشخاص هم گذشتهاند. این نسل وارد مرحله اثرگذاری اجتماعی و ایجاد موجهای میلیونی برای تعیین حکمرانان صالح شدهاند. من_فارغ از اینکه چهکسی رئیسجمهور شود_ به این نسل کمربستهٔ مجاهد، به این چریکهای اجتماعی کفخیابان و مجازی، و این یاوران آخرالزمانی انقلاب مباهات میکنم. خداقوت بچهها.
«مهدی مولایی»
#خرده_نوشتههای_بقیه