eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-+ مداد و توی دستم گرفته ام و شروع کردم به کشیدن مژه هاش.عجیب بود ولی این چشما،طوری توی ناخودآگاه مغزم،ودلُ احساسام ثبت شده بود ك حتی بدون فکر دستم می‌رفت سمت کشیدنشون. الان دلم بهم ثابت میکرد همه ی این خستگی و سردردم واسه جراحی نیست. یکمش و حتی بیشترش بخاطر یه هفته ندیدن لیاعه. دستی توی موهام کشیدم وبعد شروع کردم به کشیدن ابروش.می‌فهمیدم فرق وابسته بودن و اون حس های پوچ و با اینکه به نفر دوای دردت بشه.:))) ...
بروبچ ناشناس بالا نمیاد بقیه ی پیام هاتون و حتما با ناشناس رمان جواب میدم.🗣️✨
وای بچها دلم میخواست پارت بدم ولی واقعا خیلی خستم قول میدم فردا دوتا پارت و یه سورپرایز خیلی جنجالی تقدیم نگاه های مهربونتون کنم✨🥲🤍
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» راوی: صدای قل قل جوشیدن آب توی فضای آشپزخونه میپیچه واز گوش هردوشون گذر میکنه؛.. مهران آروم با پشت دست عرق روی پیشونیش و پاک می‌کنه و باحس گرمای شدید دکمه ی اول پیرهنِ آستین کوتاهِ مشکی اش و باز می‌کنه.. به ظاهر،مشغول خورد کردن سبزی هاست و سرش و با کارد گرم کرده.. اما نگاه مغموم و درعین حال مشتاقش روی نعنایی که پشت گاز ایستاده و هم زمان با هم زدن قابلمه زیر لب آهنگ زمزمه می‌کنه می‌چرخه.... جوشیدن آب باعث گرم تر شد هوا و بخار گرفتن شیشه ی پنجره ی کوچیک آشپزخونه میشه.. ولی،بخار روی شیشه نمیتونه از نور ماه که با صراحت کل آشپرخونه رو روشن نگهداشته جلو گیری کنه...؛ نعنا موهای طلایی اش ك حالا یکم بلند تر از قبل شده رو محکم بالای سرش بسته، اما بااین وجود قسمتی از تره های نازک و کوتاه موهاش از دست کش لغزیده و روی پیشونی اش سر خورده.. مهران با دیدن موهای نعنا لبخندی روی لبش کش میاد و بی طاقت از جاش بلند میشه؛ روبروی نعناع وایمیسته و دستش و به اپن تکیه میده،... نعناع متوجه بودن مهران کنارش میشه. صدای قدم هاش و،نفس هاش و می‌شنوه ولی آگاهانه از لبخندی که بخاطر ذوق روی لبش نشسته جلو گیری می‌کنه طوری وانمود می‌کنه انگار متوجه حضورش نشده‌ مهران گول خورده از نعنا قدم های آرومش و سمت صندلی گوشه ی آشپزخونه برمی‌داره و قصد رفتن به جای قبلش و می‌کنه... ولی،ولی مگه میتونه؟! مگه مهران چقدر طاقت داره كه از رقص ریز ریز نعنا و زمزمه هاش بگذره و بره سبزی خورد کنه..،؟! نمیتونه و با چند تا قدم کوچیک به جای قبلیش برمی‌گرده.. نعنا کفگیر چوبی و روی بشقابِ کنار قابلمه می‌زاره +هی نگام نکن... مهران می‌خنده و دستش و کنار دست نعنا روی اپن می‌زاره،گردنش و کج می‌کنه و آروم با شبطنت لب میزنه: -خب چرا؟! کار اشتباهی میکنم دوست دخترم و نگاه میکنم؟ نعنا نگاه ترسناکی به مهران می‌کنه،مهران با دیدن نگاهش نمایشی می‌ترسه و آروم نجوا میکنه: یا خود ابرفضل... خب غلط کردم،دختره ی فیلم ترسناک! نعنا تمام زورش و میزنه تا جدیت قبلش و حفظ کنه اما متاسفانه خوش خنده بودنش کار دستش میده و شروع می‌کنه به قهقهه زدن. مهران با خنده جلو تر می‌ره و تره های بور موهاش و از روی پیشونی اش کنار می‌زنه و ب‌وس‌.ه ی آروی روی موهاش میکاره.. نعنا از مهران ذوق زده است اما با گر گرفتن گونه هاش خندش و جمع می‌کنه و آروم لب میزنه:+ چرا این سبزی هات آماده نمیشن موش سرآشپز.؟،من که از گشنگی مردم اون تابآن بدبختم خوابش برد. مهران با ته مونده ی خنده نجوا میکنه: -سبزی ها آماده نمیشن،؟ چون دارن سعی میکنن هم اندازه ی اون دلبریِ تره های موهات بشن.. نعناع از حرف مهران جا میخوره شُک میشه ذوق می‌کنه.. ولی سعی می‌کنه خودش و عادی نشون بده، و موفق هم میشه.. با لبخند محوی ابراز می‌کنه: -نه بابا.. آقا مهران هم از این حرفا هم بلدن؟،
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» مهران پوکر نگاهی می‌کنه و لب میزنه: _شد یه بار ما یه حرف بزنیم شما مارو فیتیله پیچ نکنی بندازی کنار دیوار؟ نعنا با قهقهه شوخی کردمی زمزمه می‌کنه و روی نگاه مهران زوم میشه.. مهران بی توجه به قهقهه های نعنا جلو تر میاد و چند برگ از سبزی های دستش و پشت گوش نعنا قرار میده و بهش خیره میشه.. یکم مکث و می‌کنه و -الان ریحون گذاشتم پشت گوش نعنا، پشمام مثل ضرب المثل میمونه...، نعنا عصبی کفگیر چوبی سمت مهران پرت می‌کنه،که به بازو اش برخورد می‌کنه.. مهران دستش سمت بازوش می‌بره و بازو اش و با دستش میگیره و چشماش و میبنده‌... +آخ،نعنا خیلی درد گرفت چرا وحشی بازی در میاری. نعنا از عذاب وجدان مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپره و داد میز نه:. - وای یا خدا چی شد؟ مهران ببخشید بخدا نمی‌خواستم اینطوری بشه ،خوبی؟ دردت گرفت؟ معذرت می‌خوام واقعا.. مهران یه لحظه وایمیسته و بعد دستش و طرف نعنا میگیره و شروع می‌کنه به قهقهه و زدن از نگرانی های بی جای نعناع.. نعنا با حرص پشتش و به مهران می‌کنه. +خیلی بیشعوری مرتیکه.. مهران خندش و جمع می‌کنه و طرف نعناع می‌ره و بدون مکث از پشت توی بغلش می‌کشتش وسرش و روی شونه اش می‌ذاره _ببخشید زنیکه.. نعناع لبخند محوی می‌زنه و سرش و به گردن مهران تکیه میده و آروم نجوا می‌کنه: +میگم،فردا بابام اینا از شمال میان.. مهران پلک آرومی میزنه و زیر گوش نعنا آروم لب میزنه: -چه خوب... -ام خوب منظورم اینه بیان من دیگه نمیتونم زیاد بیام اینجا.. مهران چیزی نمیگه ولی غم عجیبی گوشه ی دلش و میگیره،خسته نفس عمیقی می کشه و دوباره سرش و روی شونه ی نعنا میزاره. هیچوقت فکر نمی‌کرد اونی که به زمانی با نصف دخترای ایران ارتباط داشته به جایی برسه که بخاطر یه روز نبودن یه دختر اینجوری عزا بگیره. نعنا ناراحت از حال بدی مهران بی طاقت می‌پرسه:+خب واسه چی یه بار نمیری مثل بچه ی آدم با بابام صحبت کنی!؟ مهران برای عوض کردن حال هوا آروم لب میزنه: _ك چی بشه زودتر بگیرمت؟! خیالای خام نکنیا،منو تو فعلا تو مرحله ی دیت پنج هزارمیم باید یه چندتا دیگه بگذره ببینه خوشم میاد،خوشم نمیاد نعنا حرصی تقلا می‌کنه تا از بغل مهران بیرون بیاد اما مهران محکم توی بغلش میگیرتش و روی اپن میزارتش.. سرش وجلو می‌بره و دستاش و بین موهای بور نعنا گم می‌کنه،پشت دستش و روی گونه یه نعنا می‌زاره و لب میزنه: +چشم پیش پدرهم میرم میگم بنده شیدای دخترخانومــــ...... ـ پاستا ســـــــوخت ـ هردوشون با صدای خواب آلود تابآن بالا میپرن. نعناع شتاب زده از روی اپن پایین میپره و زیر گازو خاموش میکنه.. مهران پوکر و ضد حال با صدای نسبتا بلندی لب میزنه: یه بنده خداهایی میخواستن بخوابن،بعد تمرین خسته بودن. ـ والا اون بنده خداها میخواستن بخوابن اما متاسفانه دوتا یاکریم عاشق بالا سرشون عر عر کردن نداشتن دو ثانیه چشم رو هم بزارن- نعنا متعجب لب میزنه: یاکریم ها عر عر میکنن؟ مهران میخواد چیزی بگه که تابان وسط حرفش می‌پره: ـ آره بابا من از اون نژادشون دوتا دارم که یه وقتایی عر عر میکنن ، یه وقت هایی هم مثل سگ میوفتن به جون هم این یکی اون یکی و با کفگیر میزنه اون یکی اینو ایگ میکنه،ـ مهران درحالی که سعی داره عصبانیتش و کنترل کنه با خنده ی هیستیریکی لب میرنه: _تابان،عزیزم،خواهرم.. از کی بیدار بودی آبجی!؟ ـ داداش من بیدار نبودم ك،من تخت گرفتم خوابیدم شام چی داریم ـ نعناع نگاه سرسری به مهران میندازه وبعد نجوامیکنه: خنگیا؟! خودت میگی پاستا سوخت،بعد میگی شام چی داریم؟! ـ خب حالاـ تابان بی توجه به نعنا از جاش بلند میشه، کش قوسی به بدنش میده و خمیازه ی آرومی می‌کشه و بعدش نصیحت وار زمزمه می‌کنه: ـ من ك خواب بودم ولی به نظر منم هرچی زودتر با پدر نعناع حرف بزنی بهتره ـ مهران موهاش و با دستش بهم می‌ریزه ،لبخندی روی لب هاش میکاره و روبه نعناع نجوا مکنه: _به نظر خودمم اونطوری بهتره،یکم کارام و جفت و جور کنم حتما میرم حرف میزنم.
رمان ـ برای آخرین بارـ ورق اول رمان🤌🏻🗣️🍒♥️ عکس شخصیت ها🗣️💙✨🪽