رمان ـ برای آخرین بارـ
ورق اول رمان🤌🏻🗣️🍒♥️
عکس شخصیت ها🗣️💙✨🪽
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
2/19
خبببببببببب
یه سال دیگه هم از زندگی من یعنی نازنین گذشت....،
یه سال بزرگتر شدم،یه سال بیشتر زندگی کردم و خوش گذروندم،یه سال بیشتر عشق و حال کردم یه سال بیشتر غذاهای خوشمزه خوردم و همزمان سختی کشیدم،بغض کردم گریه کردم...
یه سال بیشتر دلم شکست و دل بقیه رو هم شیکوندم...
یه سال بیشتر خندیدم،آهنگ گوش کردم رفیق های خوشگل و مهربون پیدا کردم و همچنین خیلیارو هم از دست دادم ك الان میفهمم به بودنشون هیچ نیازی نبود..
امسال حساسیتم کم تر شد و سعی کردم با دردهای زندگی بسازم و تا میتونم لبخند بزنم چون اگر گوشه ی پلکم چروک بیوفته خیلی بهتر از وسط ابرومِ...
یه روزایی از این سال بود ك خیلی اذیت شدم و بهم ریختم ولی خوشحالم ك همه اونارو خودم تنهایی پشت سر گذاشتم..
[البته با مشاوره های رفیقام]
با همه ی اینا از خدا ممنونم ك یه سال دیگه بهم فرصت زندگی کردن داد..
یه سال دیگه بهم خوش گذشت
یه سال دیگه راه رفتم و کلی چیز دیگه...
مبارك تولدم✨🤍🪽
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_ششم»
امیر:
دستی به ته ریشم کشیدم و خاکسترِ سیگار و آروم تکوندم..؛
توی صندلی جابه جا شدم، و برای بار دوم خودم و مشغول به گوش دادن حرف های چرت و پرت مهران، که از در و دیوار شروع میشد و به آسمون و سیارات میرسید نشون دادم؛.
هردو ثانیه یه بار میگفت:
«میگیری چی میگم» منم آره داداشی زمزمه میکردم و برای محکم کاری چند بار سرم و تکون میدادم..
اما،حقیقتش،
همه ی این مدت اون حرف میزدو من زیر چشمی محو لیایی بودم که کنار رفیقای مهران نشسته بود و حکم میزد..
تضاد تیشرت لش قرمزِ تنش و فرفری های مشکیش باعث میشد منِ بی جنبه
از هرزمانِ دیگه ای جنبه ی نداشتم کمتر بشه و یه طورایی نفسم بگیره..،
رنگ قرمز هیچ وقت مورد علاقه ام نبوده؛!
ولی الان این لباس،این فرفری ها،این خنده ها و ذوق زدگی هاش بعد از بردن هر دست.
باعث میشد،
به این نتیجه برسم قرمزم رنگ قشنگیه؛...
نمیدونم چجوری و رو چه منطقی ولی یه سری چیزا که همیشه ی خدا به سلیقه ام نمیخوردن،حالا بنظرم واسه اون قشنگن،و حتی دلم میخواد خودمم داشته باشمشون...
چون از جزئیات اون هستن؛
لبخند محوی از شادی یهویی اش زدم؛
نمیدونم چندمین دست بود که میبرد و بعد با شادی ورقهای پاستور و وسط میز میریخت..
تعداد دفعات بردش یه طورایی از دستم در رفته بود؛لیا قهقهه میزد و ورق هارو واسه دست بعدی بر میزد و قیافه ی رفیقای مهران هر ثانیه پوکر تر میشد،خب واسشون خیلی زور داشت که یه دختر بچه اینجوری همشون و رو انگشتش برگردونه..
درحالی که هنوز زیر چشمی نگاش میکردم ته سیگارو، توی جاسیگاری روبروم خاموش کردم.نمیدونم،ولی یه وقتایی آنقدر به نظرم خوب میومد،که یکدفعه مغزم قفل میکرد و به این فکر میکردم که یعنی به نظر بقیه هم همین آنقدر خوب میاد؟!
از نظر بقیه هم تضاد موهای فرش و لباس قرمز تنش خوشاینده؟!...
یا واسه همه لبخندش....
وبعد ساکت میشدم؛
با تموم وجود از خدا التماس میکردم تا شاید یه نگاهی به دل من بکنه و به نظر بقیه اون قدر خوب نیاد؛..
ولی اگه به چشم همه،همینقدر قشنگ باشه بدبختم ك...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به این موضوع فکر نکنم،چون فکر کردن راجبش فقط اعصابم و بهم میریخت.
نگاه آروممُ سمت مهران بردم که بحثش از آسمون و سیاره ها رسیده بود به اینکه دوره زمونه ی بدی شده...
پوفی کشیدم و با یه لبخند فیک ومسخره به روش خودم و مشغول گوش دادن به حرفاش نشون دادم..
درحالی که هنوز اون لبخند فیک روی لبم بود شات قهوه و از روی میز برداشتم و همش و بالا رفتم و خواستم دوباره صاف بشینم که با شنیدن صدای داد لیا که بین صحبت های کسی گم شده بود از جام پریدم و با اخم عجیبی که ابروهام بغل گرفته بود نظاره گر بحثشون شدم.
لیا کف دستاش و روی صورتش کشید،میفهمیدم که همه ی زورش و میزد تا بی احترامی نکنه..،
کاش میتونستم برم جلو و بهش بگم گ..و.ر بابای تک تکشون،هرچی از دهنت درمیاد بهشون بگو و بعدش بسپرشون به خودم..
اما متاسفانه زندگی مثل رمان های دهه نود نیست و اگه الان همینطوری الکی خودم و مینداختم وسط شاید هیچ وقت نمیتونستم بهش نزدیک شم..
پوفی کشیدم و فندک و از توی جیبم در آوردم و خواستم سیگار روشن کنم که با صدای لیا متوقف شدم..
_حواستون هست که بریدن کارتی به قانونی داره،؟!
بابا همینجور الکی که نمیشه شما عشقت بکشه برداری تک دل منو بزنی ببری که وقتی توی دستت دل داری هنوز..
حداقل میخوای از این حرکتا بزنی خب یه طور دستت و بگیر کسی نبینه..
از سیزده تا کارتت ده تاش دلِ بعد برمیداری با خشت تک دل من و میبری..
لبخند آرومی زدم،حال میکردم خودش به تنهایی قابلیت اینو داشت که همشون و یجوری ج.ر بده که بعدش با هیچ نخی دوخته نشن!.
اما،اما یه نفر همش توی گوشم میخوند که نباید بزارم حتی باهاشون دهن به دهن بشه،...
همشون وایساده بودن و داشتن به حرص خوردناش میخندیدن و من چقدر دلم میخواست همین الان پاشم و مشت هام و حواله ی سر صورتشون کنم.
عصبی نفسی کشیدم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_و_هفتم»
امیر:
عصبی نفسی کشیدم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم
چند بارپشت هم و بی هدف صفحه ی گوشی و باز کردم.
بعد پشت نگاه های متعجب مهران کلافه تر از هرزمان دیگه ای روی میز انداختمش..
لیا هنوز بخاطر اون یدونه دست که باخته بود درحال بحث کردن بود..،
اون حرص میخورد سر حکم و بازی،
ولی نگاه پسرای ع.و.ض.ی دوربرش فقط روی یقه ی لباسش بود...،
هرکاری میکردم تا چشم بردارم ازش و نگاه هایی ك به دنبالش کش میومدن،
اما باز،
هیچ چی این حواس لعنتی ام و پرت نمیکرد. باحرص پایین پیراهنم صاف کردم که صدای مهران بلند شد.
ـ دوسش داری،نه؟!ـ
بهت زده بالا پریدم؛موهام و از روی صورتم کنار زدم و سعی کردم خودم و به بیخیالی بزنم.
_چیزی گفتی؟!
خنده ی آرومی کردو پای راستش و روی پای چپش انداخت و با همون خنده لب زد:
ـ دوسش داری،بدم دوسش داری..
به قولی، چی میگن این قدیمیا؟!
آهان،گلوت گیر کرده ـ
اخم خفیفی کردم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم،_حالا قبل از اینکه سکانس فیلم فارسی بسازی،حداقل بگو راجب کی داری زر میزنی..
ضربه ای به شقیقه ام زد و زمزمه کرد:ـ عجب!
خودت نمیدونی کی و دوست داری؟!
بابا،همونی که بخاطرش حرفای تخصصی من و گوش نمیدی
همونی که الان داری بخاطرش حرص میخوری..همونی که الان از اول اینجا اومدنت یدقعه هم نگاهت ازش کنار نرفته.صد و هشتاد درجه چرخیده رو دختر مردم بعد میگه،کی..
لبخند محوی زدم و بند ساعتم و دور انگشتم پیچیدم.که صداش بلند شد:
ـ به به دوتا از این لبخند های ملیح و بعدش،بادا بادا مبارك بادا؛
قهقهه ای زدم که یکدفعه مثل این سنجاقیا جدی شد و آروم زمزمه کرد:حالا تو این زر زرای من و جدی نگیر!..
یه پُ.ک گل زدم یه چی میبافم واسه خودم،
امیر به جون نعنا ك میخوام دنیاش نباشه از حد خودت جلو تر بری با پٓسی میام جلو..
سرم و جلو بردم و دستم و جلوی دهنم گرفتم تا حرفم از نگاه نعنایی که با چشم عقاب روی مهران بود پنهون بمونه لب زدم:_نترس داداش من مثل تو د.خ.ت.ر باز نیستم؛
دستی به ابروش کشید و گفت:ـ به هرحال تجربه در هر صنفی مهمه،ـ
همونطور که حواسم پیش لیایی بود که بخیال بازی روی صندلی نشسته بود زمزمه کردم:_به شرطی که حالا این تجربه ها ادامه دار نباشه.
تکخنده ای کردو خودش و روی مبل ولو کرد و لب زد:ـ نه دیگه از به جا به بعد دیگه وقت تجربه نیست نوبت زندگی میرسه.
لبخندِ گنده ای زدم و به نعنا اشاره کردم،
_تو چی؟!توعم عاشقشی نه؟!
نگاهش و سمتش کشید و آروم لب زد:حقیقتش نمیدونم اسمش میشه عشق یا چی،ولی خب حال آدم تشنه ای دارم که یه عمر توی ساحل گیر کرده و آب شور دریارو خورده،بعد یکدفعه یه لیوان شربت آلبالویِ تگری دادن دستش گفتن نوش جونت!..
این همه عمر داشتم دور خودم و با دوزاری های رنگوارنگ پر میکردم قافل از اینکه زندگی چیز دیگس؛
خنده ای کردم دوباره نگاهم و به لیا و فرفری های خوشگلش دادم که صدای مهران بلند شد:ـ ببین داداش،نمیدونم تا الان میدونی یانه،ولی میخوام حواست باشه که لیا واسه من حکم خواهرم و داره..حقیقتا به خاطرش تا الان تو روی هرکی بگی وایسادم،چون ارزشش و داشته میدونی وقتی بچه بودیم توی محل از بین همه ی اون دخترا فقط لیا بود که فوتبال دوست داشت،پسرای هم سن سالش بازیش نمیدادن و اون موقع من من با اینکه بزرگتر بودم، از همه رفیقام گذشتم و رفتم تنهایی باهاش بازی کردم.
خلاصه که لیا با همه دخترای دور برت فرق داره؛نمیدونم چقدر واقعی ای
ولی و ازت میخوام اگه جدی نیستی نری طرفش چون آدم بازی کردن نیست؛
خنده ی تو گلویی کردم و سرم و پایین انداختم
_مهران نمیدونم الان گفتنش خوبه یانه ولی همینکه الان من اینجانشستم بخاطر همون خانومِ مو فرفریه..خودت میدونی اعصاب جمع و ندارم،والان فقط بخاطر دیدنشِ که اینجام.نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم:
میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم،
انگار یکی هربار که میبینمش تو مغزم داد میزنه:
«احمق،شاید برای آخرین بار باشه که چشت بهش میخوره،قدر تمومِ بی کسی هات نگاش کن»..
منم ك حرف گوش کن،بهش نگا میکنم؛
مهران آروم سرش جلو اوردوباشیطنت گفت:ـ حرفت که درست ولی از اینجا نگا کردن مزه نمیده که ـ
با ناخون اشاره ام گردنم و خاروندم وگیج نجوا کردم:منظورت؟
خنده ی دوباره ای کرد و از سمت کتفم طرف لیا هولم دادو لب زد:ـ آدم وقتی انقدر یکیُ میخواد نمیزاره دست بقیه بیوفته،برو جلو بشین کنارش،دوتا از این حرف های قشنگ که اینجا میزنی بزن وبعدبا خیال راحت نگاش کن-
چند بار پشت هم پلک زدم،من باید واسه این کار یه آدم دیگه از خودم میساختم؛
دربه در،اطرافم و دیده زدم که لحظه ای نگاه لیا سمت من کشیده شد ومشکی چشماش عسل چشمام و غرق کرد.بعد بر خلاف تصوراتم لبخندی زدو دستش به معنی سلام بالابرد. از هیجان چشمام و روهم فشار دادم بعد قدم هام و سمتش برداشتم.خودم و نمیشناختم و
فکر کنم راسته ك آدم وقتی کسی و دوس داره جسورمیشه!.
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم:
میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم،
انگار یکی هربار که میبینمش تو مغزم داد میزنه:
«احمق،شاید برای آخرین بار باشه که چشت بهش میخوره،قدر تمومِ بی کسی هات نگاش کن»..
منم ك حرف گوش کن،بهش نگا میکنم؛
مهران آروم سرش جلو اوردوباشیطنت گفت:ـ حرفت که درست ولی از اینجا نگا کردن مزه نمیده که ـ
با ناخون اشاره ام گردنم و خاروندم وگیج نجوا کردم:منظورت؟
خنده ی دوباره ای کرد و از سمت کتفم طرف لیا هولم دادو لب زد:ـ آدم وقتی انقدر یکیُ میخواد نمیزاره دست بقیه بیوفته،برو جلو بشین کنارش،دوتا از این حرف های قشنگ که اینجا میزنی بزن وبعدبا خیال راحت نگاش کن-
چند بار پشت هم پلک زدم،من باید واسه این کار یه آدم دیگه از خودم میساختم؛
دربه در،اطرافم و دیده زدم که لحظه ای نگاه لیا سمت من کشیده شد ومشکی چشماش عسل چشمام و غرق کرد.بعد بر خلاف تصوراتم لبخندی زدو دستش به معنی سلام بالابرد. از هیجان چشمام و روهم فشار دادم با ذوق آمیخته بر تردید قدم هام و سمتش برداشتم.خودم و نمیشناختم و
فکر کنم راسته ك آدم وقتی کسی و دوس داره جسورمیشه!.
خوشت اومد،مگه نه؟!🥲😂✨
اگه خوشت اومد بدو اینجا بآبونه🤏🏻🌱
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
نفسی گرفتم ولبخندی کنج لبم کاشتم: میدونی هیچ جوره از دیدنش سیر نمیشم، انگار یکی هربار که میبینمش تو
اهم اهم هلپ می،🗣️🗣️🗣️🗣️👊🏻🤚🏻👊🏻🤚🏻
از صبح سیصد و پنجاه و پنج بار نگاش کردم و همش حس میکنم یه ایرادی داره ولی نمیفهمم چیه🤌🏻