_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_و_چهار»
راوی:
صدای قل قل جوشیدن آب توی فضای آشپزخونه میپیچه واز گوش هردوشون گذر میکنه؛..
مهران آروم با پشت دست عرق روی پیشونیش و پاک میکنه و باحس گرمای شدید دکمه ی اول پیرهنِ آستین کوتاهِ مشکی اش و باز میکنه..
به ظاهر،مشغول خورد کردن سبزی هاست و سرش و با کارد گرم کرده..
اما نگاه مغموم و درعین حال مشتاقش روی نعنایی که پشت گاز ایستاده و هم زمان با هم زدن قابلمه زیر لب آهنگ زمزمه میکنه میچرخه....
جوشیدن آب باعث گرم تر شد هوا و بخار گرفتن شیشه ی پنجره ی کوچیک آشپزخونه میشه..
ولی،بخار روی شیشه نمیتونه از نور ماه که با صراحت کل آشپرخونه رو روشن نگهداشته جلو گیری کنه...؛
نعنا موهای طلایی اش ك حالا یکم بلند تر از قبل شده رو محکم بالای سرش بسته،
اما بااین وجود قسمتی از تره های نازک و کوتاه موهاش از دست کش لغزیده و روی پیشونی اش سر خورده..
مهران با دیدن موهای نعنا لبخندی روی لبش کش میاد و بی طاقت از جاش بلند میشه؛
روبروی نعناع وایمیسته و دستش و به اپن تکیه میده،...
نعناع متوجه بودن مهران کنارش میشه.
صدای قدم هاش و،نفس هاش و میشنوه
ولی آگاهانه
از لبخندی که بخاطر ذوق روی لبش نشسته جلو گیری میکنه طوری وانمود میکنه انگار متوجه حضورش نشده
مهران گول خورده از نعنا قدم های آرومش و سمت صندلی گوشه ی آشپزخونه برمیداره و قصد رفتن به جای قبلش و میکنه...
ولی،ولی مگه میتونه؟!
مگه مهران چقدر طاقت داره كه از رقص ریز ریز نعنا و زمزمه هاش بگذره و بره سبزی خورد کنه..،؟!
نمیتونه و با چند تا قدم کوچیک به جای قبلیش برمیگرده..
نعنا کفگیر چوبی و روی بشقابِ کنار قابلمه میزاره
+هی نگام نکن...
مهران میخنده و دستش و کنار دست نعنا روی اپن میزاره،گردنش و کج میکنه و آروم با شبطنت لب میزنه:
-خب چرا؟!
کار اشتباهی میکنم دوست دخترم و نگاه میکنم؟
نعنا نگاه ترسناکی به مهران میکنه،مهران با دیدن نگاهش نمایشی میترسه و آروم نجوا میکنه: یا خود ابرفضل...
خب غلط کردم،دختره ی فیلم ترسناک!
نعنا تمام زورش و میزنه تا جدیت قبلش و حفظ کنه اما متاسفانه خوش خنده بودنش کار دستش میده و شروع میکنه به قهقهه زدن.
مهران با خنده جلو تر میره و تره های بور موهاش و از روی پیشونی اش کنار میزنه و بوس.ه ی آروی روی موهاش میکاره..
نعنا از مهران ذوق زده است اما با گر گرفتن گونه هاش خندش و جمع میکنه و آروم لب میزنه:+ چرا این سبزی هات آماده نمیشن موش سرآشپز.؟،من که از گشنگی مردم اون تابآن بدبختم خوابش برد.
مهران با ته مونده ی خنده نجوا میکنه:
-سبزی ها آماده نمیشن،؟
چون دارن سعی میکنن هم اندازه ی اون دلبریِ تره های موهات بشن..
نعناع از حرف مهران جا میخوره
شُک میشه ذوق میکنه..
ولی سعی میکنه خودش و عادی نشون بده، و موفق هم میشه..
با لبخند محوی ابراز میکنه:
-نه بابا..
آقا مهران هم از این حرفا هم بلدن؟،
_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_و_پنح»
مهران پوکر نگاهی میکنه و لب میزنه:
_شد یه بار ما یه حرف بزنیم شما مارو فیتیله پیچ نکنی بندازی کنار دیوار؟
نعنا با قهقهه شوخی کردمی زمزمه میکنه و روی نگاه مهران زوم میشه..
مهران بی توجه به قهقهه های نعنا جلو تر میاد و چند برگ از سبزی های دستش و پشت گوش نعنا قرار میده و بهش خیره میشه..
یکم مکث و میکنه و
-الان ریحون گذاشتم پشت گوش نعنا،
پشمام
مثل ضرب المثل میمونه...،
نعنا عصبی کفگیر چوبی سمت مهران پرت میکنه،که به بازو اش برخورد میکنه..
مهران دستش سمت بازوش میبره و بازو اش و با دستش میگیره و چشماش و میبنده...
+آخ،نعنا خیلی درد گرفت چرا وحشی بازی در میاری.
نعنا از عذاب وجدان مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپره و داد میز نه:.
- وای یا خدا چی شد؟ مهران ببخشید بخدا نمیخواستم اینطوری بشه ،خوبی؟ دردت گرفت؟ معذرت میخوام واقعا..
مهران یه لحظه وایمیسته و بعد دستش و طرف نعنا میگیره و شروع میکنه به قهقهه و زدن از نگرانی های بی جای نعناع..
نعنا با حرص پشتش و به مهران میکنه. +خیلی بیشعوری مرتیکه..
مهران خندش و جمع میکنه و طرف نعناع میره و بدون مکث از پشت توی بغلش میکشتش وسرش و روی شونه اش میذاره
_ببخشید زنیکه..
نعناع لبخند محوی میزنه و سرش و به گردن مهران تکیه میده و آروم نجوا میکنه:
+میگم،فردا بابام اینا از شمال میان..
مهران پلک آرومی میزنه و زیر گوش نعنا آروم لب میزنه:
-چه خوب...
-ام خوب منظورم اینه بیان من دیگه نمیتونم زیاد بیام اینجا..
مهران چیزی نمیگه ولی غم عجیبی گوشه ی دلش و میگیره،خسته نفس عمیقی می کشه و دوباره سرش و روی شونه ی نعنا میزاره.
هیچوقت فکر نمیکرد اونی که به زمانی با نصف دخترای ایران ارتباط داشته به جایی برسه که بخاطر یه روز نبودن یه دختر اینجوری عزا بگیره.
نعنا ناراحت از حال بدی مهران بی طاقت میپرسه:+خب واسه چی یه بار نمیری مثل بچه ی آدم با بابام صحبت کنی!؟
مهران برای عوض کردن حال هوا آروم لب میزنه:
_ك چی بشه زودتر بگیرمت؟!
خیالای خام نکنیا،منو تو فعلا تو مرحله ی دیت پنج هزارمیم باید یه چندتا دیگه بگذره ببینه خوشم میاد،خوشم نمیاد
نعنا حرصی تقلا میکنه تا از بغل مهران بیرون بیاد اما مهران محکم توی بغلش میگیرتش و روی اپن میزارتش..
سرش وجلو میبره و دستاش و بین موهای بور نعنا گم میکنه،پشت دستش و روی گونه یه نعنا میزاره و لب میزنه:
+چشم پیش پدرهم میرم میگم بنده شیدای دخترخانومــــ......
ـ پاستا ســـــــوخت ـ
هردوشون با صدای خواب آلود تابآن بالا میپرن.
نعناع شتاب زده از روی اپن پایین میپره و زیر گازو خاموش میکنه..
مهران پوکر و ضد حال با صدای نسبتا بلندی لب میزنه:
یه بنده خداهایی میخواستن بخوابن،بعد تمرین خسته بودن.
ـ والا اون بنده خداها میخواستن بخوابن اما متاسفانه دوتا یاکریم عاشق بالا سرشون عر عر کردن نداشتن دو ثانیه چشم رو هم بزارن-
نعنا متعجب لب میزنه:
یاکریم ها عر عر میکنن؟
مهران میخواد چیزی بگه که تابان وسط حرفش میپره:
ـ آره بابا من از اون نژادشون دوتا دارم که یه وقتایی عر عر میکنن ،
یه وقت هایی هم مثل سگ میوفتن به جون هم این یکی اون یکی و با کفگیر میزنه اون یکی اینو ایگ میکنه،ـ
مهران درحالی که سعی داره عصبانیتش و کنترل کنه با خنده ی هیستیریکی لب میرنه:
_تابان،عزیزم،خواهرم.. از کی بیدار بودی آبجی!؟
ـ داداش من بیدار نبودم ك،من تخت گرفتم خوابیدم شام چی داریم ـ
نعناع نگاه سرسری به مهران میندازه وبعد نجوامیکنه: خنگیا؟!
خودت میگی پاستا سوخت،بعد میگی شام چی داریم؟!
ـ خب حالاـ
تابان بی توجه به نعنا از جاش بلند میشه، کش قوسی به بدنش میده و خمیازه ی آرومی میکشه و
بعدش نصیحت وار زمزمه میکنه:
ـ من ك خواب بودم
ولی به نظر منم هرچی زودتر با پدر نعناع حرف بزنی بهتره ـ
مهران موهاش و با دستش بهم میریزه
،لبخندی روی لب هاش میکاره
و روبه نعناع نجوا مکنه:
_به نظر خودمم اونطوری بهتره،یکم کارام و جفت و جور کنم حتما میرم حرف میزنم.
رمان ـ برای آخرین بارـ
ورق اول رمان🤌🏻🗣️🍒♥️
عکس شخصیت ها🗣️💙✨🪽
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
2/19
خبببببببببب
یه سال دیگه هم از زندگی من یعنی نازنین گذشت....،
یه سال بزرگتر شدم،یه سال بیشتر زندگی کردم و خوش گذروندم،یه سال بیشتر عشق و حال کردم یه سال بیشتر غذاهای خوشمزه خوردم و همزمان سختی کشیدم،بغض کردم گریه کردم...
یه سال بیشتر دلم شکست و دل بقیه رو هم شیکوندم...
یه سال بیشتر خندیدم،آهنگ گوش کردم رفیق های خوشگل و مهربون پیدا کردم و همچنین خیلیارو هم از دست دادم ك الان میفهمم به بودنشون هیچ نیازی نبود..
امسال حساسیتم کم تر شد و سعی کردم با دردهای زندگی بسازم و تا میتونم لبخند بزنم چون اگر گوشه ی پلکم چروک بیوفته خیلی بهتر از وسط ابرومِ...
یه روزایی از این سال بود ك خیلی اذیت شدم و بهم ریختم ولی خوشحالم ك همه اونارو خودم تنهایی پشت سر گذاشتم..
[البته با مشاوره های رفیقام]
با همه ی اینا از خدا ممنونم ك یه سال دیگه بهم فرصت زندگی کردن داد..
یه سال دیگه بهم خوش گذشت
یه سال دیگه راه رفتم و کلی چیز دیگه...
مبارك تولدم✨🤍🪽
_بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_ششم»
امیر:
دستی به ته ریشم کشیدم و خاکسترِ سیگار و آروم تکوندم..؛
توی صندلی جابه جا شدم، و برای بار دوم خودم و مشغول به گوش دادن حرف های چرت و پرت مهران، که از در و دیوار شروع میشد و به آسمون و سیارات میرسید نشون دادم؛.
هردو ثانیه یه بار میگفت:
«میگیری چی میگم» منم آره داداشی زمزمه میکردم و برای محکم کاری چند بار سرم و تکون میدادم..
اما،حقیقتش،
همه ی این مدت اون حرف میزدو من زیر چشمی محو لیایی بودم که کنار رفیقای مهران نشسته بود و حکم میزد..
تضاد تیشرت لش قرمزِ تنش و فرفری های مشکیش باعث میشد منِ بی جنبه
از هرزمانِ دیگه ای جنبه ی نداشتم کمتر بشه و یه طورایی نفسم بگیره..،
رنگ قرمز هیچ وقت مورد علاقه ام نبوده؛!
ولی الان این لباس،این فرفری ها،این خنده ها و ذوق زدگی هاش بعد از بردن هر دست.
باعث میشد،
به این نتیجه برسم قرمزم رنگ قشنگیه؛...
نمیدونم چجوری و رو چه منطقی ولی یه سری چیزا که همیشه ی خدا به سلیقه ام نمیخوردن،حالا بنظرم واسه اون قشنگن،و حتی دلم میخواد خودمم داشته باشمشون...
چون از جزئیات اون هستن؛
لبخند محوی از شادی یهویی اش زدم؛
نمیدونم چندمین دست بود که میبرد و بعد با شادی ورقهای پاستور و وسط میز میریخت..
تعداد دفعات بردش یه طورایی از دستم در رفته بود؛لیا قهقهه میزد و ورق هارو واسه دست بعدی بر میزد و قیافه ی رفیقای مهران هر ثانیه پوکر تر میشد،خب واسشون خیلی زور داشت که یه دختر بچه اینجوری همشون و رو انگشتش برگردونه..
درحالی که هنوز زیر چشمی نگاش میکردم ته سیگارو، توی جاسیگاری روبروم خاموش کردم.نمیدونم،ولی یه وقتایی آنقدر به نظرم خوب میومد،که یکدفعه مغزم قفل میکرد و به این فکر میکردم که یعنی به نظر بقیه هم همین آنقدر خوب میاد؟!
از نظر بقیه هم تضاد موهای فرش و لباس قرمز تنش خوشاینده؟!...
یا واسه همه لبخندش....
وبعد ساکت میشدم؛
با تموم وجود از خدا التماس میکردم تا شاید یه نگاهی به دل من بکنه و به نظر بقیه اون قدر خوب نیاد؛..
ولی اگه به چشم همه،همینقدر قشنگ باشه بدبختم ك...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به این موضوع فکر نکنم،چون فکر کردن راجبش فقط اعصابم و بهم میریخت.
نگاه آروممُ سمت مهران بردم که بحثش از آسمون و سیاره ها رسیده بود به اینکه دوره زمونه ی بدی شده...
پوفی کشیدم و با یه لبخند فیک ومسخره به روش خودم و مشغول گوش دادن به حرفاش نشون دادم..
درحالی که هنوز اون لبخند فیک روی لبم بود شات قهوه و از روی میز برداشتم و همش و بالا رفتم و خواستم دوباره صاف بشینم که با شنیدن صدای داد لیا که بین صحبت های کسی گم شده بود از جام پریدم و با اخم عجیبی که ابروهام بغل گرفته بود نظاره گر بحثشون شدم.
لیا کف دستاش و روی صورتش کشید،میفهمیدم که همه ی زورش و میزد تا بی احترامی نکنه..،
کاش میتونستم برم جلو و بهش بگم گ..و.ر بابای تک تکشون،هرچی از دهنت درمیاد بهشون بگو و بعدش بسپرشون به خودم..
اما متاسفانه زندگی مثل رمان های دهه نود نیست و اگه الان همینطوری الکی خودم و مینداختم وسط شاید هیچ وقت نمیتونستم بهش نزدیک شم..
پوفی کشیدم و فندک و از توی جیبم در آوردم و خواستم سیگار روشن کنم که با صدای لیا متوقف شدم..
_حواستون هست که بریدن کارتی به قانونی داره،؟!
بابا همینجور الکی که نمیشه شما عشقت بکشه برداری تک دل منو بزنی ببری که وقتی توی دستت دل داری هنوز..
حداقل میخوای از این حرکتا بزنی خب یه طور دستت و بگیر کسی نبینه..
از سیزده تا کارتت ده تاش دلِ بعد برمیداری با خشت تک دل من و میبری..
لبخند آرومی زدم،حال میکردم خودش به تنهایی قابلیت اینو داشت که همشون و یجوری ج.ر بده که بعدش با هیچ نخی دوخته نشن!.
اما،اما یه نفر همش توی گوشم میخوند که نباید بزارم حتی باهاشون دهن به دهن بشه،...
همشون وایساده بودن و داشتن به حرص خوردناش میخندیدن و من چقدر دلم میخواست همین الان پاشم و مشت هام و حواله ی سر صورتشون کنم.
عصبی نفسی کشیدم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم