شرمنده اینجاپیام میدم صرفاخواستم بگم قلم بسیارعالی و قشنگیدارین لیدی:(
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
شرمنده اینجاپیام میدم صرفاخواستم بگم قلم بسیارعالی و قشنگیدارین لیدی:(
وای وای وای وای ذوققققققققق 😭😭😭😭😭😭😭🛐✨
بـــــوث،لیدی🗣️💘
_بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_چهلُ_سوم»
تابآن:
نعنا در حالی که روی زمین چمن ولو شده بود،دستش و زیر چونه اش قرار داد و با صدایی که بخاطر هیجان بلند تر از حد معمول شده بود گفت:
+خـــــــب،بعدش...
سرعت درجا زدنم و بیشتر کردم و موهامُ ك از شدت عرق تقریبا خیس شده بود و به طرف بالا هدایت کردم...،
_خب به جمالت،بعدِچی؟!
کلافه پوفی کشید و حرصی لب زد:
-احمقِ خر،یارو دستتُ گرفت دنبال خودش کشیدبرد زیر بارون،بعدش؟!
با یادآوریش،آهانی زیر لب زمزمه کردم و لبخند گنده ای روی لبم کاشتم.
نفس عمیقی کشیدمُ و دستی به موهام کشیدم.
_اِممم..،خب یه عالمه دویدیم زیر بارون
تا جایی که موش آب کشیده شده بودیم و من از سرما مثل س..گ میلرزیدم..،
دستاش و با صورتش قاب کرد و با ذوق لب زد:
+بعدشم حتما اون پیرهنش و از تنش درآورد داد تا تو بپوشی!،
مگه نه؟!..
همین طور که لبخند رو لبم بزرگ و بزرگ تر میشد شروع کردم به پروانه زدن.
_نـــچ...
+چرا.
با خنده لب زدم:_اسکل پیرهنش و میداد به من خودش لخت میچرخید؟!
+پس چیکار کردددد.؟!
در حالی ك نفس نفس میزدم آروم زمزمه کردم._واسه اولین بار..
نفسِ عمیقی کشیدم و از حرکت وایسادم.
_واسه اولین بار توی بغلش گم شدم!
لبخندی زد و با ذوق بالا پرید.
-واییی بعدش،بعدششش.
_بعدش من گفتم خستمه،باهم رفتیم زیر یه درخت بیدِ مجنون نشستیم و بارونم هنوز میومد وهوا یه س..گ سرمایی بود که نگو،وخب من از شدت سرما قرمز شده بودم و اون یه طور نگاه میکرد که...
با یاد آوری نگاهش صورتم از ذوق با دستام پوشوندمُ روی زمین ولو شدم.
_یه طور نگاه میکرد ك،...
اصن نمیدونی؛.
سردم بودا.،
خیلیم سردم بود.
ولی وقتی اونجوری نگاه میکرد،آدم حس میکرد که انداختنش تو تنور نون وایی بربری.
ضربه ای به شونه ام زد و با ذوق وسط حرفم پرید:
+آخیییییییی،
لبخندی زدمُ با خجالت پشت گردنم و خاروندم و سرم پایین انداختم.
_بعدشم نمیدونم متوجه پارادوکس وجودم شد،یا چی...
ولی بازم بغلم کردُ...
اعتراف کرد
چشماش از شدت هیجان گرد شده بود.
+گفت دوست داره؟!
سرم و پایین تر انداختم و چیزی نگفتم،
که اونم سرش و مثل من پایین آوردن با لبخند لب زد:
+خدا به دادت برسه تابآن!.
_واسه چی؟!
با خنده آروم نجوا کرد:+چون دلتُ دادی رفته خره!..
یارو یه شبه مخت و طوری زده ك باید حالا با برانکارد جمعت کنیم؛
خنده ی دندون نمایی کردمُ کفِ دستام و به چشمام کشیدم.
بعد روی زمین چمن دراز کشیدم که اونم کنارم دراز شد،.
+حالا این آقا پسرُ شما چقدر میشناسی؟!
یعنی دیشب تا حالا چی ازش فهمیدی.
_ام،چیزی ك آنچنان نمیدونم ولی خب.
چجوری بگم؛
خیلی،.خوبه!
همونیه که همیشه دلم میخواست یه نفر باشه.
اصلا؛
یه طوریه ك انگار منو چندین و چند وقته میشناسه و میدونه چجوری باید باهام رفتار کنه و،..چی دوست دارم؛
وسط حرفم پرید و یا حرص گفت:+بعد همین چند روز پیش، وقتی من خودم تو همین نقطه از زمین چمن پ.ا.ره میکردم میگفتم
ن.ف..هم یارو دوست داره،
خانوم میگفت،
نــهه این فقط چون با معرفته اینطوری رفتار میکنه و چمیدونم با همه اینطوریه؛
قهقهه ای زدم که چشماش و چپ کرد.
-وای شاید باورت نشه ولی من واقعا همین امروز فهمیدم چی به چیه کی به کیه..
نعنا سری تکون داد و لب زد:
+یه چیزی،
هنوز بهش نگفتی که اسم اصلیت تابآنه؟!
سرم و خاروندم و لبم و با زبونم تر کردم.
_خب،نه میدونی به کل یادم رفت..
میخواستم بگما،ولی نشد..
ابرو هاش بالا انداختُ خواست حرفی بزنه که با صدای کسی همزمان از جامون بلند شدیمُ به دور و بر خیره شدیم.
+چه حلال زاده هم هست.
شُک زده،
رد نگاه نعنا و گرفتم و به امیری رسیدم که با قدم های بلند لبخند محوی که روی صورتش خیلی قشنگ نشسته بود طرفمون میومد.
نگاهِ سرزنده اش که از لبخند محو روی صورتش شاد تر بودُ از پشت شیشه های دودیِ عینکش بهم دوخته شده بود و دسته گل عروس توی دستش میدرخشید..؛
چند قدم جلو اومد.
و پشت لبخند های شیطون نعناعینک دودی اش کنار گذاشتُ دسته گلُ طرفم گرفت.
ـ چقدر فوتبالیست بودن به شما میاد،فرفری خانوم ـ
با صداش به خودم اومدم ؛
یه بار چشمام و روهم باز بسته کردم تا به خودم بیام..،باورم نمیشد اینجا چیکار میکرد؟
با قورت دادن آب دهنم سعی کردم از کویری که توی گلوم نشسته بود جلو گیری کنم.
خودم جمع جور کردمُ
آروم دسته گلُ از دستش گرفتم و بریده بریده زمزمه کردم:
_عه،سَ،...سلام خوبی؟
ـبخوبیت شیرینک ـ
بعد سرشُ طرف نعنا گرفت نجوا کرد:
ـ نعنا خانوم شما خوبین-؟
مهران چطوره؟ندیدمش..
نعنا لبخندی زد،اونم شک شده بود.!
+خیلی ممنون.
آره مهرانم خوبه،یه کاری پیش اومد براش چند ساعت پیش رفت.
امیر جواب نعنا و با لبخند داد و دوباره نگاهشُ طرفم سوق داد..
لبخندی خجولی زدم و دستی به صورتم کشیدم که صدای نعنا بلند شد.
+خب،من برم یه زنگ به مهران بزنم یکم دیر کرده برمیگردم.
بعد از جاش پاشد و چشمکی حواله ی من کرد قدم هاش طرف باشگاه داخلی برداشت.
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_چهلُ_چهارم»
- بازم همون ساعتُ جایی دیگرـ
راوی:
خیلی وقت بود ك سپیده زده بود؛
خورشید با اون نورِ لعنتی اش، مثل مهمون ناخونده ای از بین حریرِ پرده وارد خونه شده بود و کم کم داشت تاریکی فضای خونه رو از بین میبرد؛
ولی،
هرچقدر هم خورشید میتابیدُ خودش و زوری توی اون چهار دیواری که حالا با جهنم تو فیق نداشت جامیداد، تا روشنش کنه..
نمیتونست سیاهیِ جنایتی که چند ساعت قبل توی خونه رخ داده رو از بین ببره!.
گیریم خورشید تاریکیِ خونه رو میپوشند..
باتیرگی و چرکیِ دل صاحبخونه که چندین ساعت بود بالاسر همسرش جاگرفته بود میخواست چیکار کنه؟!
فکر کنم اشتباه کردم،گفتم همسرش..،
آخه الان دیگه همسرش نبود،الان فقط جسدی بود که روی زمین پهن شده بودوخون سرخش روی سفیدیِ سرامیک خشک شده بود؛
با تکون خوردن پرده به دستِ باد فرهاد سرش که بخاطر مصرف بیش از حد ا.ل..ک..ل سنگین شده بودو از بین زانو هاش بالا اورد....؛
میخواستم اول بگم پرده، به دست نوازش باد..
ولی دنیایی ك دارم ازش حرف میزنم آشفته تر از این توصیف های فانتزیِ؛
فرهاد دقیقا رو بروی افسانه بود.
ولی از هر راهی استفاده میکرد تا صورتش و از چهره ی کبود و بی روح افسانه دور کنه و حتی نیم نگاهی هم بهش نندازه...
کسی نمیدونست.وحشت بود، تاثیر اون یه شیشه ا.ل.ک.ل بود یا عذاب وجدان!
ولی هرچی بود حسابی بهمش ریخته بود؛
با خوردن نورِ مستقیم خورشید به چشماش دستش و روی چشماش گذاشت؛
کمی بعد نگاه خیره اش و به دستاش که از دیشب خونی بود دوخت..،
با دیدن دستاش قهقهه زد..،
صداش سردو خشکش مثل کلیدی روی قفلِ سکوت خونه مینشست در دیوار و به رعشه مینداخت..،.
میخندید؛و از خنده مثل مار به خودش میپیچید و هراز گاهی تنش به دیوار پشت سرش که خون افسانه حتی اونم سرخ کرده بود کوبیده میشد؛.
بعد از چند دقیقه با دیدن سایه ی جسد افسانه خنده روی لبش خشک شد..،
سرش و با دستاش گرفت،چشماشُ روهم فشار داد و توی خودش جمع شد تا نگاهش حتی روی سایه افسانه هم نشینه.؛
ولی،دیگه هیچ کدوم از این کارا تاثیر نداشت.
افسانه بود؛همجا بود...
حتی وقتی چشماش روی هم میبست و توی تاریکی فرو میرفت،افسانه بین اون تاریکی غلت میخورد؛
یه جا لبخند به لب داشت و یه جای دیگه با همون چهره ای که دیشب حقیقت و توی صورت فرهاد زده بود،روبروش ایستاده بود!
یه جا گریه میکرد و جای دیگه از خوشحالی چشماش برق میزد.
یه جا از تابان حرف میزدو....
یه جای دیگه از علاقه اش به فرهاد میگفت..،.
یه جا مثل دیشب داد میزد و جای دیگه با صدای لطیفش از خوبی های فرهاد می گفت..
دستی به چشماش کشید و داد زد،با همه ی توانش ،با همه ی وجودش آوار صداش و روی تن دیوارای خونه فرود می آورد..
کم آورده بود،واین اولین بار بود که بعد از کشــ....تن کسی اینطور کم میاوُرد...
سرش و بالا اورد،
تک تک سلول هاش میلرزید.
با تردیدو وحشت،
نگاهی به افسانه انداخت.
با دیدن چهره اش یک لحظه مکث کرد و گازی از گوشه ی لبش گرفت؛
بعد،دوباره خندید اما اینبار خنده ی محو و معذبی فقط گوشه ی لبش جا گرفته بود.
-داری بازی میکنی بامن،مگه نه؟!
ولی الان دارم بهت اخطار میدم سپیده زده و وقت بازی تموم شده ـ
صدایی از طرف اون جسم بی جون در نیومد که کلافه درحالی که هنوز همون لبخند روی لبش بودو ترس هم توی وجودش میدرخشید، یکم بهش نزدیک شد..
قسمتی از موهاش و کنار زد و لب زد:
-افســـانه،بسه دیگه!
بلند شو،کمتر ناز کن؛
تکخنده ای زد.
ـ مادرم همیشه میگفت،ناز کش داری ناز کن..
توهم الان داری بازیم میدی، آره...همش بازیه...ـ
دستی به موهاش کشید و آروم نجوا کرد:
میگم چرا من نبردمت رو تخت بزارمت؟!
راستی چرا سرت خونیه؟!
دستی به گونه یه سرد و یخ زده با افسانه کشید.
ـچجوری وقتی مردی بازم آنقدر زیبایی!؟ـ,
ناخواسته دوباره شروع کرد به قهقهه زدن که اینبار صدای قهقهه هاش با بغضی که از ساکت بودن افسانه تو گلوش نشسته بود خفه شد..
مثل پسر بچه ای که مادرش و گم کرده باشه زار میزد و افسانه حتی نیم سانت تکون نمیخورد...
وسط هق هق کردناش لب زد:
-تفصیر خودته دیگـ
چقدر بهت گفتم اسم اون مرتیکه رو به زبون نیار،نگفتم؟!-
دوباره هق هق کرد.
-هعی گفتی رهام،رهام،رهام..
منم نفهمیدم چیکار میکنم،ـ
نفس عمیقی کشید..
سرش و جلو برد،دقیق کنار گوش افسانه..
با صدای لرزونش پچ زد:
ـ ولی تو داری باهام بازی میکنی،همیشه وقتی دعوامون میشد اینطوری میکردی،الانم ناز میکنی،ولی ناز کردنم حدی داره دیگه
مگه نه؟!ـ
بعد از تموم شدن حرفش باز قهقهه زد،
قهقهه ای که آنقدر تلخ و تیره بود که همون سکوت مرگبار خونه می ارزید به این طور خندیدنا....
بعد از یک ربع خندیدنش با همون صداش که حالا نحسی از سرروش میبارید لب زد:
ـ تو که نیومدی روتخت،ولی من کنارت اینجا میخوابم..ـ
بعد دوش تا دوش افسانه دراز کشید و کنارش خوابید؛