eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» رهام هادیان: با حس گُر گرفتن تنم، موهام و چند ثانیه بالا نگهداشتم و با پاهام روی زمین ضرب گرفتم ؛ از دیشب که اون مدارک و به دست افسانه رسونده بودم،استرس یک ثانیه هم دست از سرم برنداشته بود. اشتباه کرده بودم،یه اشتباه خیلی بزرگ! نباید همچین چیزی به دست افسانه میرسید.. کلافه سرم و خاروندم و دستی به گردنم که بخاطر نشسته خوابیدن خشک شده بود کشیدم. افسانه رو میشناختم. فوق العاده آدم بی سیاستی بود؛ مطمعناً بعد از دیدن اونا یک لحظه هم صبر نمیکردو بدون فکر همرو میکوبیده تو صورت فرهاد! و... فرهادم در چنین شرایطی وقتی تا این حد باخته بود، میخواست چیکار کنه.؟! حتما،به یه شیوه ای صداش میبرید؛! عصبی کف دستم و روی پیشونی ام کوبیدم و چشمام و روی هم بستم و نفس عمیقی کشیدم .. نه..نَــ همچین کاری نمی‌کرد؛ هرچی باشه افسانه زنش بود... واسه هرکسیم بی ش..rف بازی درمی‌اورد با افسانه این کارو نمی‌کرد! پوفی کردم و سرم و به طرفین تکون دادم و بعد بین دستام گرفتمش؛ معلوم بود که همه ی این افکار پوچ برای دلخوشی کردن خودمِ.. فرهاد براش آشنا و رفیق وزن و بچه فرقی نداشت!. هرکس که سر از کارش درمیوورد زنده نمیموند... با شنیدن صدای هیلدا،سرم و از بین دستام بیرون آوردم و با چشمام که بخاطر بی خوابی های دیشب تار میدید نگاهی بهش انداختم؛ +داداش،قوه ات یخ کرد میخوای عوضش کنم؟! چند بار پشت هم پلک زدم تا بالاخره تصویر نیمه واضحی از هیلدا تحویل گرفتم. آروم لب زدم: _نه قربونت برم،همین خوبه.. موهام و به طرف بالا هدایت کردم و یکم از قهوه و مزه مزه کردم..؛ با حس کردن طعم بکر و معرکه اش لبخند بی جونی تو روی هیلدا زدم..، چقدر دلم واسه این قهوه هاش تنگ شده بود؛ بعد از شهاب ،هیچوقت کسی و ندیدم که مثل هیلدا قهوه درست کنه؛به جرعت میتونم بگم یه جرعه ی خیلی کوچیک، از قهوه هاش میتونست همه ی خستگی ها و حال بدی هارو بشوره ببره؛ با لبخند لب زدم:_تهش نگفتی،چیکار میکنی که آنقدر قهوه هات به دل و روح آدم می‌شینن!؛ شیرین خندید. +نوش جونت.! بعد به قابِ عکسِ شهاب که روی دیوار خودنمایی میکرد خیره شد. لبخندش رنگ تلخی گرفت،سرش و زیر انداخت و ادامه داد: +خب اینم حاصلِ چند سال زندگی با شهابه دیگه.... مثل خودش به عکس شهاب خیره شدم.یکم مکث کردم و بعد گفتم: _خدا رحمتش کنه،به هیچی کار ندارم ولی تو عمرم آدمی به معرفت شهاب ندیدم؛ لبخند محوی زدم؛ -یادته هروقت قهوه می‌ریخت چی میخوند؟! خنده ی آروی کرد که همزمان باهم زمزمه کردیم: «اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت دو فنجان قهوه می‌نوشم به یاد مردمک‌هایت دو فال قهوه می‌گیرم، سپس شاید بدانم کی میسر می‌شود همراهِ هم، فال و تماشایت؛» لبی برچید و چند بار پشت هم پلک زد تا از ریزش اشک هاش جلو گیری کنه. بر خلاف میلم نگاهم و ازش گرفتم و به فنجون قهوه خیره شدم. میشناختمش سعی می‌کرد گریه نکنه، ودلم نمی‌خواست وقتی داره مابین غم و غصه دست و پا میزنه،غرورش شکسته بشه؛. یکم دیگه از قهوه ارو مزه مزه کردم،که بعد از چند دقیقه دوباره صداش درحالی که دستش توی چشمش بود بلند شد؛ +میگم داداش تو دیشب بیدار بودی فهمیدی این بچهه کی اومد؟! از لحنش خندم گرفت؛ خوشم میومد انقدر قوی بود که حال خودش و خودش عوض کنه.. باصدایی که کنترلش دست خودم نبود گفتم: _الان منظورت از بچهه امیره؟؛ +آره دیگه،پسره معلوم نیست کی شب اومد کی رفت اصلا معلوم نیست داره چیکار می‌کنه با زندگیش.. دستم و پایه ی سرم کردم.. -هیلدا جانم دورت بگردم من امیر الان بیست و هفت سالشه. دیگه سن اینکه کی بیاد و کی بره ازش گذشته عزیز من، سری تکون داد و شاکی گفت: +رهام این هفتاد سالشم بشه من باید بدونم چیکار می‌کنه چیکار نمیکنه.. یعنی چی این حرفا؟! من مادرشم باید بفهمم داره چه دستی گلی تو زندگیش به آب میده.. با خنده لب زدم :_چشم هیلدا خانوم،چشـــم من نمیگم شما نباید بدونی که، من میگم تو باید بشینی باهاش صحبت کنی حرف بزنی آروم با زبون خوش طوری که خودش اصن بخواد هرچی هست و نیست وبریزه رو دایره؛ بعدشم الان دیگه این بچه مردی شده برا خودش،خودش حواسش به زندگیش هست دیگه.. سرشو کج کرد و آروم نجوا کرد: آره رهام...خب راست میگی.... ولی فکر کردی میشه با این دو کلمه حرف زد؟! تو دوثانیه آنقدر زبون می‌ریزه که آدم اصلا یادش می‌ره می‌خواسته گوشش و بپیچونه.... بعدشم رهام از تو خیلی بیشتر حرف شنوی داره تو باهاش حرف میزنی ببینی این چند وقته چِشه؟! سرم و کج کردم وبا همون لبخند لب زدم: -امیرِ این روزا با جوونی های شهاب مو نمیزنه؛ همه ی رفتاراش،معرفتش کاراش.. همشون شبیه شهابن. چشم، من می‌شینم باهاش حرف میزنم ولی بازم بهت میگم نگرانی به دلت راه نده.. هیلدا که خیالش راحت شده بود،لبخندی از ته دل زد و با خیال راحت قهوه اش و سرکشید؛
آقااااااا شماها خیلییییییییییییی خوبیدددد خیلی خیلی خیلیییییییییی زیاد..🗣️🗣️ ومن خیلیم دوستون میدارم..🛐🍓✨ پ ن: عزیزم واقعا ازت ممنونم بابت انرژی ای که بهم دادی و خب ببخشید جوابت و تو پی وی ندادم ریپم متاسفانه🙏🏻🙏🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب پارت داریم🗣️💘✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «ورقِ_چهلُ_هشتم» پشت لبخند های حرص درار لیا سری تکون دادم و دستی به صورتم کشیدم؛ باورم نمیشد،! یه ذره بچه با نیم وجب قد داشت کاری باهام میکرد که علی دایی با استقلال نکرد.. این سومین گلی بود که ازش می‌خوردم.؛ تا یکم توپ دستم میوفتاد و تازه میخواستم لِم بازی و زمین چمن و بفهمم با دوتا دریبل ریزو یه فیکِ بدن تمیز، توپ و از دستم درمیوورد. و بدبختانه حتی این وسط هم، بااینکه داشت آبروم می‌رفت، ولی بازم حواسم پیِ فرفری های موهاش بود و نمی‌تونستم از لپ هاش ك بخاطر گرما و دویدن زیاد گل افتاده بود چشم بردارم. نفس عمیقی کشیدم و دکمه ی اول پیراهنم و باز کردم؛ همون طور که رد صورتش و با نگام می‌گرفتم آروم جلو رفتم و سعی کردم پرسش کنم اما،قبل از اینکه اصن پام برسه توپُ کشید زیر پاش و کاری کرد فقط سا‌یه اش دنبال کنم؛ آره بازم به سرعت برق و باد توپ و جمع کرد.! دوباره خواستم طرفش برم ك شاید خدا کرمی کنه و بتونم توپ از زیر پاش دربیارم،ولی ایندفعه قبل از اینکه قدمی طرفش بردارم نیم نگاهِ کوتاهی به دروازه انداخت و با یه شوت بغل پا توپُ فرستاد همونجا که گُلر فقط میتونست نگاه کنه و حرص بخوره! روی زانو هام خم شدم و نفسمُ فوت کردم؛ دونه های درشت عرق از گوشه به پیشونیم شروع به ریزش کرده بود و از نفس افتاده بودم. +ببین تو اصن جلو نیا... من خودم زد حملت و جمع میکنم! با شنیدن صداش سرم و بالا آوردم که با چشمای شیطون و لبخند دندون نماش روبرو شدم؛ دیگه نتونستم جلو خندم و نگهدارم.. حالم عجیب بود،همزمان به عنوان کسی که تقریبا موهاش و توی فوتبال دیدن و بازی کردن سفید کرده بود هم حرص می‌خوردم وهم از آنقدر خفن بودن و قشنگ بازی کردنش کیف میکردم و هم بادیدن نفس نفس زدنشُ لپای گل افتاده اش ضعف میکردم. خب،لیا واقعا معرکه بود؛ آدم از همون ثانیه ی اول میفهمید از اونا نیست ك الکی فقط توپ بزنه،بازی می‌فهمه! یه شماره ده کوچیک بود که همزمان با توپ مغز آدمم بازی میداد.. آروم ردش و با چشمام گرفتم؛ پشتش به من بود و،همون نقطه ی زمین وایساده بود و روپایی میزد. لبخندِ محوی زدم و نوچی زیر لب زمزمه کردم؛ اینطوری نمیشد... آروم روی پیشونی ام خاروندم و با همون لبخند قدم هامُ طرفش برداشتم. بهش رسیدم، یه لحظه مکث کردم و یکدفعه دستامُ محکم از پشت دور کمرش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش؛ هین آرومی کشید که باعث پر رنگ تر شدن لبخندم شد..، راضی از خلع سلاح کردنش، توپُ از بین پاش بیرون کشیدم و بعد از به رو کردنش از روی زمین بلندش کردم و روی هوا نگهش داشتم؛ نگاهِ عمیقی بهش انداختم پچ زدم: _تو چطوری انقدر خفنی بچه؟! خنده ی آرومی کرد و آروم نگاهش ازم گرفت.. که زیر لب جانمی زمزمه کردم که توی صدم ثانیه تغییر مود داد و شاکی لب زد: +فکر نکنیا،الان مثلا خیلی هیلمنی منو عین گونی سیب زمینی برداشتی بلند کردی. من نخواستم ضایع بشی وگرنه بلندت میکنم مثل رستم میرنمت زمین.. قهقهه ی بلندی زدم. -بعله بعله،میـــدونم. سری تکون داد و بعد گردنش و کج کرد و لب زد: -پس خب بسه دیگه منو بزار زمین به بازیم برسم. با دست راستم نگهشداشتم و با دست دیگه ام پیشونی ام خاروندم. بعد به قول خودش مثل گونی سیب زمینی روی شونه ام انداختمش و زیر لب زمزمه کردم: _ببین تا الان تو منو بردی،حالا نوبت منه!
عوا ناشناس یادم رفت🗣️🙏🏻
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
-+
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
-+ من چـــای میریزم،گُنْاهَم را بریزی.. یك جا تمامِ اشتباهـم را بریزی. مَن عالمی دارم اینجـا با رقیهـ هروقت دستم سوخت،گــفتـم یا رقَیّهـ=))))