_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_پنجآهُـ_پنج»
تابـآن هادیآن:
نمیدونم چقدر با ماشینی که همیشه عاشقش بودم و آرزوشو داشتم، توی خیابون ها بالا و پایین چرخیدیم.
چقدر آهنگای ویگن و گوش کردیم و از ته دل قهقهه زدیم؛
یا چقدربا به یاد آوردن کادو هاو تولد، ذوق کردم
و پشت بندش گرمیِ ل...ب هاش و روی تک تکِ اجزای صورتم حس کردم..
ولی میدونم اونقدری زمان گذشته بود که حالا وسط جاده در حالی که توی بغلش جاگرفته بودم، روی کاپوت ماشین نشسته بودیم و منتظرِ طلوع آفتاب بودیم؛
لبخندِ خواب آلودِ روی لبمُ، پررنگ تر کردم و توی بغلش جابه جا شدم و سرم و جایی بین گردن و ترقوه اش گم کردم..
ترکیبِ گرمای بغلش و نوازش های همیشگیِ دستش بین موهام،باعث میشد وارد یه خلسه ی شیرین بشم و خواب مهمون چشمام بشه؛
خواب و بیدار بودم که با صداش به خودم اومدم..
+هی هی شیرینک نخوابیا!
بی توجه به حرفش ،سرم و روی سینه اش مالیدم و چشمام کامل روهم بستم.
که این دفعه روی صورتم خم شد و با دستاش صورتم و قاب کرد..
+خانوم خوشگله،کل شب و بیدار موندیم که طلوع آفتاب و باهم ببینیم ضد حال نزن؛
پوفی کشیدم و به زور چشمام و باز کردم.حس گرمای دستاش روی گونه هام به کل خواب و از سرم پرونده بود.
با دیدن چشمای نیمه بازو پف کردم،دستی به چشماش کشید وانگشت شصتش و گوشه ی لبش گذاشت تا نخنده؛
کلافه خمیازه ای کشیدم و چشم غره ای بهش رفتم .
_من و از وسط خواب قشنگم میکشی بیرون بعد به قیافمم میخندی؟!
انتظار چی داری ازم ساعت سه نیم صبح؟!
آنجلا جولی؟!
تک خنده ی شیطونی کرد و با لحن حرص در بیاری لب زد:+نچ،آنجلا جولی که پیره یکی بهتر مثال بزن!...
چشمام و تو حدقه چرخوندم و نگاهم و ازش گرفتم .که تو کسری از ثانیه،صدای خنده اش بلند شد و به زور دوباره توی بغلش کشیدتم.
بوسه ی آرومی لابه لای موهام جایی کنار گوشم کاشت و نفسش و توی گردنم فوت کرد؛
مور مورم شد؛چند بار پشت هم پلک زدم و نگاهم و به عسلی های چشماش که روی صورتم زوم بود دوختم.بعد نگاهم پایین تر رفت دکمه های پیرهنش تا روی گلوش بسته شده بودن.نمیدونم چراوچجوری،ولی ناخودآگاه دست بردم و دکمه ی اول پیراهنش و باز کردم.
متعجب نگاهم کرد که درحالی که سرم و میخاروندم با لحن خواب آلودی لب زدم:
-من جای تو داشتم خفه میشدم..
بابا دشمنی که با خودت نداری بزار نفس بکشی،واسه چی تا ته میبندی؛
وسط نگاه های کنجکاوش یکدفعه لبخند محوی زد.آروم دست برد و دوتا دکمه بعدشم باز کرد وبعد گردنش و کج کرد.
+چطوره خانوم خانوما،الان بنظرت میتونم نفس بکشم؟!
نگاهم و از پوست برنزه ی قفسه ی سینش گرفتم و نامحسوس آب دهنم و قورت دادم.
این پسره حد وسط نداشتا..
سرم و زیر انداختم و آروم زمزمه کردم:
_الان نمیزاری ما نفس بکشیم،؛
دوباره قهقهه ی بلندی زد که این دفعه منم همراهش خندیدم.وبعددرحالی که زیر لب دیوونه نثارم میکرد، چونه اش و از پشت روی شونه ام جاداد.چشمام و یه بار رو هم بستم و دوباره باز کردم.میدونستم امشب، این تولد،واین قهقهه هاو ب..وس..ه ها....
قراره واسه همیشه جایی بین خاطره های تلخ و شیرینم گیر کنه و وقتی از همه چی زده ام به دادم برسه؛ودلیل حال خوبی امشب،این لبخند های کش دار و ب.وس.ه های گرم امیر بود؛امیری که توی همین مدت کم،کاری با قلبم کرده بود که باعث میشد واسه اولین بار تو زندگیم ترس از دست دادن و تجربه کنم.آره،واقعا از دنیایی که اون کنارم نبود میترسیدم.میترسیدم از روزی که توی بغلش به قول خودش«حل نشم» یا نوازش های دست هاش و بین موهام و گرمی لب..h.اش و حس نکنم.
ولی اگر واقعا یه روز نباشه؛چجوری میخوام
بین هشتاد میلیون آدمِ غریبه، دووم بیارم؟!
اگه تنهام بزاره چجوری میخوام با یه مشت خاطره زندگی کنم؟!
برای فرار از افکارچرت توی سرم ،سرم و چند بار به طرفین تکون دادم،.
با خوردن چشمم به ماشینی که روش نشسته بودیم فهمیدم از رویداد های امشب کادوهارو فراموش کردم.واقعا نمیدونستم راجب کادو ها چی بگم؛بگم بادیدن نقاشی ای که مطمعناً از من وچشمام خیلی قشنگ تر بود یلحظه نفسم رفت؟! با دیدن صفحه گرامافونی که همیشه دلم میخواست بخرمش ولی اون رنگی پیدا نمیشد بغض کردم؟! یا بعد با دیدن ماشینی که رنگش هوش از سرم میبرد و عاشقش بودم سکته رو رد کردم؟!نمیدونم ولی فقط از این مطمعنم که یه هفته زمان لازم دارم تا متوجه شم واقعی بوده همه ی اینا.
با ضربه ای که با انگشت اشاره اش روی بینی ام زد به خودم اومدم.
+به چی فکر میکنی،؟!.
_راستش هنوز باورم نشده امشب واقعی بوده این ماشین مال منه..
+کی گفت واسه توعه؟!
پشت چشم های گرد شده ام ادامه داد:
من به این فکر کردم شاید بام تهران بدون شورلت صفا نداشته باشه همینجوری گرفتم آوردم اونجا..
وبعدضایع به آسمون خیره شد؛
با خنده زمزمه کردم:
_اوهــوم،بعد اون تابلوی نقاشی واسه کیه؟!
بـراے آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_پنجآهـ_شیش»
شونه ای بالا انداخت.
+واسه دوست دختر سابقم..
سرم و به معنی خیلی احمقی تکون دادم که خنده ی آرومی کرد..
_ولی خدای چجوری تونستی اونو بکشی!؟
+کشیدنش واسم نجات دهنده بود؛
_یعنی چی؟!
درحالی که از کاپوت ماشین پایین میپرید لب زد:
+یعنی وسط یه روز کاری وحشتناک،درحالی که یه جراحی نا موفق داشتم و از عذاب وجدان دست و پا میزدم مغزم دست به دامن چشمای شما شد.
لبخندی از این حجم دیوونه بودنش زدم وسرم وبه معنی کجا میری تکون دادم.
کش و قوسی به بندش داد و خمیازه ای کشید.
+آفتاب که طلوع نمیکنه،میرم گرامافون و بیارم و چندتا آهنگ بزارم که نه شما خوابت ببره و نه من حوصله ام سر بره.
بعد داخل ماشین رفت و با گرامافون و یه صفحه گرامافون برگشت.اول روی صفحه رو فوت کرد و بعد صفحه رو روی گرامافون گذاشت..
با پیچیدن صدای آهنگ مراببوس ویگن حیرت زده به چشماش خیره شدم که لبخند عمیقی روی لبش کش اومد.روی کاپوت ماشین جاگرفت و دست راستش و روی گونه ام کشید.
-اینم یدونه از آهنگاییِ که خیلی دوسش دارم و تازگیا هروقت میشنومش مغزم میره طرف شما؛..
خودم و توی بغلش انداختم و مشغول گوش دادن آهنگ شدم.
.به روی او نگاه من،
نگاه او به راهِ من
فرشتگان زیبا ز ماتم دل ما،
در آسمان هم آوا
ستاره مرد.
سپیده دم،
چو یک فرشته ماهم
نهاده دیده برهم،
میان پرنیان غنوده بود
به آخرین نگاهش،نگاه بی گناهش
سروده واپسین سروده بود
مراببوس،مراببوس
«برای آخرین بار»
تورا خدا نگهدار،
که میروم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته،
گذشته ها گذشته
روم به جُستِ جوی سرنوشت
یه دستش از پشت روی گردنم گذاشت و آروم زمزمه کرد:-قشنگه،نه!؟
چشمام و روهم بستم،نمیدونم چرا همیشه از این آهنگ میترسیدم..
بااینکه واقعا قشنگ بود،ولی هروقت میشنویدمش استرس کل وجودم و میگرفت.
_خیلی قشنگه فقط میترسونتم..
+ترس؟!از این آهنگ،واسه چی؟!
نگاهم و روی چشماش زوم کردم.
_نمیدونم،بوی خداحافظی میده میگه برای آخرین بار.این کلمه هم منو یاد چیزای خوبی نمیندازه..
سری تکون دادم و ادامه دادم:
_هیچوقت نمیدونم کی آخرین باره و این باعث میشه حسرت بخورم،حسرت بخورم واسه اینکه چرا یک ثانیه بیشتر لحظه های خوب زندگیم و تجربه نکردم.
لبخند مهربونی به صورتم پاشید و دستم و توی دستش گرفت؛
+آدم وقتی همه ی لحظه های زندگیش و آخرین بار حساب کنه واز ته دل ازشون لذت ببره آخرین بار ها براش سبک تر میشن.وقتی بدونه هر اولین باری یه آخرین باری داره،یه سری چیزارو بیشتر تجربه میکنه تاکمتر حسرت بخوره..
وبرعکس واسه یه سری چیزا هم حرص نمیخوره چون میدونه همون طور که لحظه های خوب گذشت لحظه های بد هم میگذرن..کلا همچی زود یا دیر تلخ یا شیرین،یه روزی تموم میشه وما باید ثانیه به ثانیه ی این دنیا رو آخرین بار حساب کنیم چون نمیتونیم جلو تموم شدنش و بگیریم و فقط میتونیم نظاره گر باشیم و تا هست قدرش بدونیم.
سرم و پایین انداختم.
_ولی کاش آخرین باری وجود نداشت،
آدم هرکاری هم کنه باز با تموم شدن بعضی چیزا حسرت میخوره.
دستش و زیر چونه ام برد و سرم و بالا اورد.
+ولی همین آخرین بار ها باعث میشن از زندگیمون بیشتر لذت ببریم و همچی برامون عادی نشه و همینطور یه سری لحظه ها بیشتر یادمون بمونه و برامون شیرین تر بشه؛
بعد از تموم شدن حرفش ،چند دقیقه توی دریاچه ی عسل چشم هاش غرق شدم. دو تا دستاش دو طرف صورتم جا گرفته بودن و نفس های گرمش روی صورتم میخورد.
خیره به چشمام،چند بار پشتِ سر هم پلک زدوآروم زیر گوشم نجوا کرد:برای آخرین بار؟!
چند ثانیه طول کشید تا مفهموم حرفش بفهمم.
با درک حرفش دستم و بین موهای طلاییش بردم سری به معنی آره تکون دادم؛
وبعد همزمان با طلوع خورشید، l..ب هامون به وصال رسید.!
دوستان،اگر نمیخواین هر ثانیه کمتر و کمتر بشین،..
Happy 344💘✨
-✯برای آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_پنجاهـ_هفت»
تابآن هادیآن:
نفسم و با لبخند توی هوا فوت کردم و روی کاناپه ولو شدم.ساعت چهارِ صبح بود و از خستگی چشمام میسوخت،ولی نمیتونستم بخوابم.تایکم چشمام روی هم میرفت با به یاد آوردن امشب و امیر مثل فشنگ از جام میپریدم و با دستام صدای جیغم وکه از شدت
ذوق بلند میشد خفه میکردم.؛.
نمیدونستم واقعا باید چی بگم، ولی میدونم ثانیه به ثانیه ی امشب،مثل خ..ری که بهش تیتاب دادن ذوق کردم .
دست راستم و بین موهام فرو بردم وبه روشنی صبح خیره شدم.....
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز، خورشیدِ توی آسمون و روشنی صبح انقدر برام لذت بخش و قشنگ باشه..
راستش همیشه اصن این ساعت خواب بودم و نه طلوع خورشید و میدیدم نه دقیق روشنی صبح.ولی الان بنظرم یکی از قشنگ ترین چیزای این دنیا، همین صبح و روشنی اش بود؛
البته،صبحی که شبش و کنار آدم مورد علاقه ات گذرونده باشی!..
نگاهی به عکس امیر که روی بک گراند گوشیم بود انداختم و با لبخند کوتاهی لب زدم:_آخه لامصب،تو چی داری که حتی روزایی هم که با تو شروع میشه یه طور دیگه حال میده،هان؟!»
تک خنده ی آرومی زدم؛
باخودم حرف میزدم،بلند بلند فکر میکردم،الکی الکی ذوق میکردم!
نکنه دیوونه شدم؟!
لبخند محوی زدم.
حتی دیوونه ی اون بودنم،قشنگ بود..
اصن هرچیز و هر کسی که به اون مربوط میشد قشنگ بود.
حتی جنون،
وقتی واسه اون بود دیگه جای فکر نمیداشت..
سرمُ و به دسته ی مبل تکیه دادم بازم مشغول تماشای خورشید شدم.
من امروز اولین ب.و.س.ه ام رو با
عزیــز ترین ودوست داشتنی ترین آدم زندگیم تجربه کردم.؛درحالی که خورشید شاهد دوست داشتنمون بود و با پرتوهاش گرممون میکرد.
لبخند پهنی روی لبم نشوندم.
الان اگر از شدت ذوق حتی میمردمم کم بود؛
با همون لبخند خمیازه ی کوتاهی کشیدم و همزمان قفل گوشیم و باز کردم و توی پیوی امیر رفتم.
از حالت دراز کشیده بلند شدم ونشستم..
آنلاین بود؛
کمی مکث کردم...
از تو لپم و گاز گرفتم وآروم تایپ کردم...
-امشب خیلی خوب بود مرسی:)
در کسری از ثانیه تایپینگ شد .
+این مرسی خیلی ارزون بودا خانوم خانوما،
کم کمش باید دوتا عاشقتم هم روش میزاشتی.
قهقهه ی آرومی زدم وموهام و سمت بالا هدایت کردم.
با خنده پررویی نثارش کردم و خواستم دوباره دراز بکشم ،که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
درحالی که هنوز خنده روی لبم بود آیکون سبز و فشار دادم و گوشی و روی گوشم گذاشتم.
+سرکار خانوم لیا کریمی؟!
سرم و کج کردم،کمتر کسی منو با این اسم صدا میکرد..
._ب..بله خودم هستم،بفرمایید!؟
+سرکار خانوم معذرت میخوام ما طبق درخواست جنابِ فرهاد کریمی تا الان از تماس با شما خودداری کردیم.ایشون امضای نهایی فرمِ تحویل پیکر و انجام دادن.
لبخند روی لبم ماسید،ضربان قلبم از افکارِ سیاهی که یکدفعه به مغزم فشار آورده بود بالا رفت.این چی میگفت؟!
خواستم زبون باز کنم حرفی بزنم که با لحنی انگار میخواست دلسوزی کنه ادامه داد.
_سرکار خانوم،مافقط تماس گرفتیم بهتون اطلاع بدیم پیکر مادرتون حدودِ چند ساعته که از سردخونه ترخیص شده و طبق درخواست جناب کریمی درحال انتقال به بهشت زهرا برای مراسم تدفین فوری است
شما اگر......
خواست حرفشُ ادامه بده که یکدفعه از شدت شوک قهقهه ی بلندی زدم. کل تنم میلرزید،طوری که نگهداشتن گوشی توی دستم سخت بود..بریده بریده درحالی که هوارو میبلعیدم لب زدم:
_ش.ما شما اشت..اشتباه میکنید دیگه مگه نه؟!..اشتباه گرف..تین،آره آره...اصن امکان نداره
+میدونم خیلی براتون سخته ولی..
با داد بلندی که کشیدم سوختن گلوم و شک شدن مرد پشت خط و حس کردم و پشت بندش نعنا و مهران هم سمتم اومدن.
_بفهــــم حرف دهنت و مرتیکهــ
این چیزی که داری میگی اتفاق ساده ای نیست که ساعت چهار صبح الکی الکی بگی مادر من فوت کرده....
واسه چی زر مفـــــــــت میزنی؟!
با لحن کلافه ای زمزمه کرد:
+مگه مادر شما،خانوم افسانه پاکرو نیست.؟!
به وضوح تیر کشیدن شقیقه هام و حس میکردم و از شدت فشار عصبی رگای پیشونی ام برجسته شده بود.لرزش تنم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد.
+ایشون برای تدفین فوری به بهشت زهرا منتقل شدن،خودتون میدونید.
وبعد صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید..
«ادامه ی ورق پنجاه و هفت»
با تکرار حرفش،انگار تازه به خودم و اومدم و فهمیدم چه خاکی روی سرم ریخته شده|
دیگه تنم نمیلرزید؛
مثل یه تیکه گوشت،
بدون هیچ واکنشی به روبرو خیره بودم.
گوشی توی دستم مونده بود،نه افتاده بود نه شکسته بود فقط مثل یه تیکه سنگ سرد بین فشار کم انگشتام مونده بود.
کلمه «تدفین فوری» آنقدر توی سرم چرخید، که آخرش به یه خلأ سیاه تبدیل شد.
بدنم به طرز وحشتناکی بی حس شد.
انگار که تک تک عضلاتش و از کار انداخته باشن؛با حس بالا نیومدن نفسم چنگی توی سینم زدم و ولی بی تأثیر بود.
از شدت تنگی نفس،مردمک چشمام به طرف بالا چرخید.بچها طرفم دویدن اما قبل از رسیدنشون بهم روی سرامیک ها پهن شدم و سرم به سرامیک برخورد کرد.
فکم طوری قفل شده بود،که صدای سابیده شدن دندون هام ومزه ی مزخرف خون و حس میکردم..
بدنم روی زمین کوبیده میشد و از دهنم کف میومد.با افتادن تو بغل نعنا و حس سیلی هایی که مهران بهم میزد،مردمک های چشمم پشت نگاه خیس از اشک مهران ثابت موند.
بعد از چند ثانیه ثابت نگاه کردن،
گردنم ناخودآگاه کج شد و سیاهی متلق.؛
آقا میخوام زجه زدنتون و ببینم🗣️🙏🏻
نه نه شــــوخی کردم فقط میخوام بدونم نظر بابونه هام راجب به همچین تضادی وسط رمان چیه💘✨🙌🏻