eitaa logo
شکوفه های باغ انتظار
105 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1هزار ویدیو
49 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
✨یادگاری_قسمت دوم✨ 👆...همین که از پله های خانه پایین آمد،✨امام او را صدا کرد: «ای ریان، برگرد!» ریان با تعجب رو به امام عليه السلام کرد. امام بالای پله ها ایستاده بود، اشک هایش😢 را با پشت آستین پاک کرد و دوباره از پله ها بالا رفت: «چه شده سرورم؟»✨امام رضا علیه السلام با لبخند😊 پرسید: «دوست نداری چند درهم به تو بدهم تا برای دخترهایت انگشتر💍بخری؟ دوست نداری یکی از پیراهن هایم👕را به تو بدهم؟ » یک دفعه همه چیز یادش آمد و گفت: «آه سرورم! چرا، میخواستم همین ها را از شما تقاضا کنم؛ اما غم جدایی از شما آنقدر در دلم سنگینی کرد که همه چیز را از یاد بردم!»✨امام علیه السلام او را به اتاقش برد، به او سی درهم💰و یکی از پیراهن های سفید خود را داد. ريان وقتی از🌟امام رضا علیه السلام دور شد و از شهر فاصله گرفت، پیراهن امام را از میان وسایلش بیرون آورد، آن را روی صورت خود گذاشت و با نفس عمیق بویید. پیراهن پر از بوی مهربانی بود، پر از عطر شکوفه های اقاقی🌸 با خودش گفت: «به راستی که مولایم✨امام رضا عليه السلام، از دل دوستانش خبر دارد😍🤗
📖امامِ مهربان معروف کنار دیوار ایستاد، با گوشه آستین اشک هایش😢 را پاک کرد و دماغش را بالا کشید. می ترسید اگر به خانه🏠 برود بابایش او را کتک بزند. آخر او امروز در مکتب هم کتک😡خورده بود. استاد مکتب که مسیحی بود از معروف پرسید: بگو ببینم نام پسر خدا چیست؟😳 معروف جواب سئوال را می دانست: عیسی مسیح ولی نمی خواست قبول کند خدا فرزندی دارد او می دانست خدا یکی است و فرزندی ندارد.برای همین جواب معلم را نداد.👌😉 معلم چند بار دیگر پرسید: نام پسر خدا چیست؟ ولی او جواب نداد و معلم را عصبانی کرد.😬 برای همین معلم با چوبَش او را کتک زد. معروف هم از مکتب فرار کرد. دوباره صورتش خیس اشک شد😪 نمی دانست چه کار کند و کجا برود؟ یادش آمد خانه✨امام رضا در همین نزدیکی است، امام رضا مسیحی نبود ولی با مسیحیان خیلی مهربان بود.😍 معروف بی اختیار به طرف خانه یِ✨امام رضا علیه السلام به راه افتاد، در🚪 زد. 💫امام رضا علیه السلام با روی باز در را برایش باز کرد، دست و صورتش را شست و با او حرف زد😊 به خاطر رفتار خوبِ امام رضا علیه السلام معروف همان جا مسلمان شد🤗 پدر و مادرش هم کمی بعد مسلمان شدند. معروف دیگر به مکتب نرفت و در خانه امام رضا علیه السلام❤️ ماند.🤩
امام مهربانم!💚 امام هشتم من! شکفته با نگاهت گل تبسمِ من😊 هوای ابری ام را ببر به سمت باران🌧 مرا ببر به مشرق مرا ببر خراسان🕌 من آدمم، نه آهو کاش پرنده بودم🕊 اسیر دامِ خویشم تو ضامن دلم باش
📖داستان صدقه_۱ صبح زود ندا با صدای زنگ ساعت⏰ از خواب بیدار شد. به پدر و مادرش که زودتر از خواب بیدار شده بودند سلام کرد و صبح به خیر گفت.😊 صورتش رو شست و دندونهایش را مسواک زد. ندا تازه امسال به کلاس اول می رفت. برای همین باید بعد از خوردن صبحانه🥚🥖 و شُکر کردن خداوند❤️ به خاطر دادن نعمتهای فراوان🙏 آماده می شد تا با مادرش به مدرسه بره از دیشب لباسها و کیف و کفشش 🎒👟را آماده و منظم چیده بود تا صبح دنبالشون نگرده. ندا دختر منظمی بود که مدرسه رفتن را دوست داشت🤗 وقتی ندا آماده شد مادرش هم آماده رفتن بود. مادر ندا پولی💷 رو از کیفش بیرون آورد و انداخت توی صندوق صدقه ای که توی خانه داشتند. ندا با تعجب😳به مادرش نگاه کرد و چیزی نگفت و از خانه🏡 بیرون رفتند. در راه ندا از مادرش پرسید که چرا اون پول را داخل صندوق انداخت. براش جالب بود که می خوان با پولهای داخل صندوق چه کار کنند🤔... ...
📖داستان صدقه_۲ ...مادر ندا خندید😊و گفت: دخترم. اون صندوق رو بهش می گن صندوق صدقه🗳صدقه یعنی کمک کردن به کسانی که پول کافی برای زندگی کردن ندارن😔مثل بچه هایی که پول ندارن لباس و کیف و کفش👟🎒 بخرن برن مدرسه. مثل کمک کردن به آدم هایی که پول برای خریدن غذا 🍚🍎ندارن. اگه همه اونهایی که پول دارن به اونهایی که نیازمند هستن کمک کنن دیگه توی دنیا آدم فقیر نمی مونه و همه به خوبی زندگی می کنن👌 ✨ هم میگن اگه به آدم های نیازمند صدقه بدیم باعث میشه به زندگیمون برکت بیاد و نعمت هامون زیادتر بشه. اینطوری هم به اونها کمک کردیم و هم💜خدا نعمت های بیشتری به ما میده🤗 ندا فکر کرد و گفت: خیلی خوبه. منم دوست دارم به دیگران کمک کنم😍اما چرا این پول رو خودمون به آدم های نیازمند نمی دیم. اینطوری که بهتره. چرا میندازیم توی صندوق🤔 مادر ندا دوباره لبخندی زد و گفت: دخترم. ما باید سعی کنیم به دیگران کمک کنیم اما نباید این کار رو طوری انجام بدیم تا باعث بشه اونها بفهمن و خجالت بکشن😓 تازه ما همۀ آدم های نیازمند رو نمی شناسیم و نمی دونیم کی هستن. ما پولها رو توی صندوق🗳 می ریزیم و یه آقایی از کمیته امداد امام خمینی (رحمت الله علیه) میاد و اون رو میبره. بعدش کمیته امداد پول ها رو به آدم های نیازمند میده. بذار یه قصه ای از برات تعریف کنم... ...
📖داستان صدقه_۳ 👆...بذار یه قصه ای از ✨امام رضا علیه السلام برات تعریف کنم. یه روز به یه مرد فقیر پولی💰کمک می کنه اما خودش پشت در🚪قایم می شه و پول رو با دستش دراز می کنه تا مرد بگیره. یکی از یاران✨ دلیل قایم شدنش رو می پرسه🤔 امام میگه: من دوست داشتم به اون مرد فقیر کمک کنم اما دوست نداشتم که با دیدن من خجالت بکشه☺️ دختر خوبم✨ با این کارش به ما نشون میده که باید به دیگران کمک کنیم اما اگر پنهانی کمک کنیم بهتره🤗 همین موقع اونها دیگه به مدرسه رسیده بودند. مادر ندا، صورت ندا را بوس کرد😚 و از هم خداحافظی کردند تا ظهروقت برگشتن دوباره بره دنبالش.
5.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨زائر کوچولو دلش می خواست بچه ها 🌞بره زیارت امام رضا 🌟بشینه اونجا و دعا بخونه 💫برای امام زمان که دعا کند
🍃مامان می گه که اینجا 🌸بهشت رو زمینه 🍃روزی هزار کبوتر 🌸رو گنبدش می شینه 🍃هزار هزار تا عاشق 🌸زائر اینجا می شه 🍃از راه دور و نزدیک 🌸مهمون آقا می شه 🍃یه گنبد طلایی 🌸که توی آسمونه 🍃نشونی خونه ی 🌸یه مرد مهربونه 🍃این آقای مهربون 🌸که نور دیده ی ماست 🍃برای ما شیعه ها 🌸امام هشتم، رضاست
اول به نام خدا❤️ که بنده او هستم من به رسول و آلش✨ صلوات می فرستم خورشید توی آسمون☀️ ببین که می درخشه ببین که نور و گرما⚡️ به آدما می بخشه بیاین که از یه خورشید صحبت کنیم که زیباست🌷 خورشید خوب این شعر امام هشتم ماست💕 کمک می کرد به مردم😊 توی گرفتاری ها از بس که مهربون بود😍 بهش میگفتن رضا قبر پاکش تو مشهد🕌 یک حرم مطهر قطعه ای از بهشت💐 به گفته پیامبر شکر خدا هزار بار🙏 که خورشید دل و جان همیشه می درخشد⭐️ تو آسمونِ ایران
هدایت شده از زنگ دانایی
🦋بین تمام آدما آدم خوبا، آدم بدا 🕊یه مردی بود مرد خدا اسمش؛ آقا امام رضا 🌞اون که خدا دوستش داره قشنگه مثل ستاره 🌼به خاطر دعای اون بارون میاد از آسمون 🌷اون که برای بچه ها عزیزه مثل یک بابا 🌸با دشمناش مهربونه دلش مثل آسمونه
هدایت شده از زنگ دانایی
📖آقای خورشید مهربان اسم من فاطمه است، اسم شهرمان هم مَرو است، اسم پیراهنم👚گل گلی است، اسم پتوی پارچه ای کوچکم خوابالو، اسم مرغ قرمزمان🐓حناخانم و اسم تنور خانه مان هم آتش پاره🔥 اسم درخت🌴 توی کوچه را هم گذاشته ام کلاغ دونی. من دوست دارم برای هر چیزی اسم انتخاب کنم☺️ دوست دارم اسم همه چیز را بلد باشم، اسم همه غذاهایی🍵🥗 که مادرم می پزد می دانم. اسم تمام دانه هایی که پدرم توی زمین می کارد بلدم. وقتی با بابا به مزرعه می روم روی ملخ ها و کفشدوزک ها🦗 هم اسم می گذارم. دوست دارم هر چیزی را یه جور صدا کنم. برای خودم هم چندتا اسم گذاشته ام😃 مثلا نجمه و سمانه و مرضیه‌‌ اما فاطمه را از همه بیشتر دوست دارم😍 شش تا خواهر و برادر دارم که همه از من بزرگتر هستند. دوتا از خواهرهایم پارسال عروسی کردند و رفتند خانه خودشان. حالا من و مادرم، تنها خانم های🧕 خانه هستیم، البته اگر خاطر کوچولوی ریزه میزه ام را هم حساب کنیم، می شویم سه تا. یک هفته پیش به دنیا آمد 👼بابا هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده است، اما من انتخاب کرده ام. تا همین دیروز نمیدانستم باید به چه اسمی صدایش بزنم که به چشم های آبی و صورت تپلی اش بیاید، اما دیروز که آن اتفاق عجیب افتاد، اسمش هم انگار از آسمان روی زمین افتاد!😄 💜کودکیارمهدوی
📖مثل امام رضا باش دانا کبوتر پیری🕊 است که ما خیلی به او احترام میگذاریم. این اسم را هم خودمان برایش انتخاب کرده ایم. دلیلش هم این است که لانه او سالها نزدیک مکتب خانه بوده و هر روز درسهایی📚 را که معلمِ مکتب به بچه ها می داده شنیده و یاد گرفته است. همه کبوترها، دانا را خیلی دوست❤️ دارند و معمولاً در کارها با او مشورت میکنند. راستش را بخواهید، تمام این عزت و احترامها به خاطر علم و دانشِ اوست؛ آخر ما می دانیم که علم و دانش در اسلام خیلی اهمیت دارد👌 حتی میدانیم خداوند در آیه های بسیاری از قرآن به این موضوع پرداخته است؛ برای نمونه در سوره طه آیه ۱۱۴ خداوند به✨پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و مسلمانان دستور داده است که دعا کنند و بگویند: خدایا، علم من را بیشتر بفرما!🤲 یادم می‌آید یک روز دانا در این باره سخنی را از ✨پیامبر عزیزمان نقل کرد که فرموده اند: یادگیری علم و دانش به هر مرد و زن مسلمان واجب است. بعد هم خاطره ای را از پدربزرگش این طور نقل کرد: در یکی از جنگها⚔ که مسلمانان پیروز شده و تعدادی از دشمنان👹 را اسیر کرده بودند، ✨پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: هر اسیری که بتواند به ده نفر از مسلمانان خواندن و نوشتن یاد بدهد آزاد خواهد شد.☺️ من بالم👆 را بلند کردم و از دانا برای صحبت کردن اجازه گرفتم؛ بعد هم بغ بغویی کردم و گفتم: من هم با همین گوش هایم از✨امام رضا علیه السلام شنیدم که به یارانشان فرمودند: یکی از نشانه های عاقل این است که در تمام مدت عمرش از تلاش برای یافتن علم و دانش خسته نمی شود.😍 دانا سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت:آفرین بغ بغو👏 من هم این سخن امام را شنیده بودم. راستش را بخواهید خاطرات زیادی در این باره دارم، این را هم بگویم که ایشان همان طور که دیگران را به علم و دانش سفارش می کنند، خودشان هم، علم فراوانی دارند.👌 من بارها دیده و شنیده ام که هرکس هر سؤالی داشته، از ایشان پرسیده و پاسخش را کامل گرفته است. در عمرم هرگز ندیده ام که امام رضا علیه السلام جواب سؤالی را بلد نباشند؛ به همین دلیل هم معروف شده اند به عالم آل محمد🌸