خیابان ها حالم را به هم می زد . هر صدای بوق و هر صحبتی یک تیغ می انداخت روی فکرم . سرم را انداختم پایین و به هیچ کس و هیچ جا نگاه نکردم . رفتم و رفتم . انگار در خلأ می رفتم . وقتی به خودم آمدم که به نفس نفس افتاده بودم و در دامنهٔ کوه.
- بریدهکتاب -
• اتاق 95 •
خیابان ها حالم را به هم می زد . هر صدای بوق و هر صحبتی یک تیغ می انداخت روی فکرم . سرم را انداختم پا
آره فرهاد ، منم میخوام سر به کوه بزارم .
بدی همیشه یه جا در کمینه که باز به فطرت آدم برگرده اما خوبی رو که مراقب نباشی مثل عطر رو لباس ، میپره و مثل بدی نیست که کمین کرده باشه برا برگشتن .
مراقب خوبیا باشیم که مثل بدیا منتظر فرصت برا برگشت نیستن .
باید بری بجنگی و مجدد بسازی باطنی و که به وسیله بدی گندابی شده غیر قابل تحمل .
تازه اگه بتونی غالب بدی بشی و خوبی رو به باطنت برگردونی همیشه یه ردی از اون بدیه هست و حال بدی میشه بین اون همه خوبی که با فلاکت مجدد بدستش آوردی ...
مثل یه زخمه ، یه رده ، یه یادگاریه .
و چه تلخن یادگاری هایی که با هر بار دیدنشون مایع عذابتن و تو توانایی دور انداختشون و نداری ....
مراقب باشیم که از این یادگاری ها رو دیوار باطنمون شکل نگیره که موندنش عذابِ مزمنه .
• اتاق 95 •
بدی همیشه یه جا در کمینه که باز به فطرت آدم برگرده اما خوبی رو که مراقب نباشی مثل عطر رو لباس ، میپر
این یه " یهویینوشت " بمونه از وقتی که فقط میخواستم اینارو گفته باشم .
نه سعی کردم زیبا بنویسم ، نه جالب ، نه تاثیرگذار ، فقط نیاز داشتم اینارو بنویسم .
باری اگر پسندتون نیست یا بچگانست به بزرگیتون ببخشید .