کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
وایت فراری گوش میدم و دارم برای مقالهی جدیدمون دربارهی خورشیدی، از آیرنا و اور ولد این دیتا، اطلا
ساعت نزدیک دو شبه و من دارم با کوپایلت دربارهی مصرف و توزیع برق و ناترازیها بحث و دعوا میکنم و حس میکنم در همین حین دعوا، بیش از حد درست و میانگین، برق از سرور مصرف میکنم؛ ولی خب از طرفی خیالم راحته که این سرور، توی مکانی تهیه شده که سعی کردن زیرساخت هاش رو درست و حسابی بسازن تا دوستدار محیط زیست باشه( چقدر لفظ اینوایرمنتالی فرندلی راحت تر بود براش!).
و کاش قبل از اینکه بخوایم به سمت تولید بیشتر برق پیش بریم، توی سیستم نگهداری و توزیع و پایش، بهتر عمل کنیم؛ تلفات شبکه رو کاهش بدیم و تجهیزات مناسبتری رو تهیه کنیم. سعی کنیم که خطوط برقمون رو توسعه ببخشیم و پایداری شبکه رو بهبود بدیم، تا اینکه هی نیروگاههامون رو -اعم از تجدیدپذیرها یا حرارتیها و ترکیبیها- بیشتر کنیم و یا ظرفیت نیروگاهها رو بدون در نظر گرفتن بار وارد شده به شبکه، افزایش بدیم. هرجور حساب کتاب میکنم میبینم اگر توی این موارد پول بیشتری سرمایه گذاری کنیم، هزینهای که برامون بر میگرده خیلی بیشتره. واقعا واقعا ما مشکل تولید نداریم، ما مشکلمون عدم استفاده از فناوریهای به روز و عدم پایش و نگهداری و فرسوده بودن سیستم خطوط انتقال برقمون هست که البته و بیشک همهی این موارد بعد از نداشتن سیاستهای درست مصرف برق و عدم رعایت شهروندانمون در مصرف بهینهی برق، مطرح خواهد شد.
آماری که امشب دارم باهاشون سر و کله میزنم، اعصابم رو خورد کرده. اینکه چون سیستمهای ذخیرهسازی برق رو در شبکه، بهطور مناسب تعبیه نکردیم و یا اصلا تکنولوژی نگهداری ازش رو نداریم و پول و بودجهی کافی رو نداریم که بخوایم به صورت ترکیبی از این سیستمها، استفاده کنیم و بازهم چون مردمی داریم که در مصرف همه چی زیادهروی میکنن و منابع رو درست استفاده نمیکنن و هدررفت داریم، اصلا شاید برامون نیارزه که بخوایم اینقدر هزینه کنیم و چرا ما یاد نمیگیریم که این منابع رو درست مصرف کنیم؟؟ چرا درست مصرف کردن بلد نیستیم؟؟ و ای خاک عزیز وطنم، تو چقدر به ما بخشیدی ولی ما، خیلی از ما، بدون توجه به این نعمتهایی که توی این خاک برامون قرار داده شده بود، اسراف کردیم و اسراف کردیم و اسراف کردیم و بعدش به سر تا پای همه چی نق زدیم که چرا مدیریت بلد نیستن وقتی حتی خودمون بلد نبودیم با این حجم تکنولوژی چطوری رفتار کنیم و چجوری مدیریتش کنیم...
درسته که همهی مشکلات برای این خاک با آژانس سر میرسن ولی بالاخره ساماندهی اینها رو باید یاد بگیریم، باید؛ به قول انگلیسی زبانها It's a MUST not a should.
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
111_Dragon…_Smelling_Like_Strawberries!_김준석_320.mp3
زمان:
حجم:
6.46M
دیشب از شهرک قدس تا اواسط زنبیلآباد برای آروم کردن خودم و اعصابم، با یه کوله پشتیای که پر از سر رسید و وسیله بود پیاده راه افتادم و تکرار میکردم I can't take no loss. جوری شد که دیگه تلو تلو میخوردم و شونههام خورد شدن، ولی دیگه دردی نمیکشیدم.
همیشه راه رفتن رو یه درمان میدونم، یه درمان برای حرفهای نگفته شده، یه درمان برای خالی کردن دردهای توی سینه، یه درمان برای عبور کردن از رنج، یه درمان برای خالی کردن اون افکار، زمین رو منبع گرفتم دیگه... وقتی پاهام روی زمین بود خیال میکردم مثل همهی گرههایی که توی مدار زندگیمه، میتونه اختلاف پتانسیل رو نسبت به صفر بسنجه و فقط با یه کرشهف ساده از مقاومتهای سر راهش عبور کنه تا جریان تازه و نامیرا رو توی مدار جاری کنه ولی عزیزم من از همیشه خستهتر شده بودم؛ من کل روز رو جنگیده بودم ولی اون رویداد من رو در هم پیچیده بود. گفت چرا، بهش گفتم خوشبختانه یا متاسفانه من ساختن روی ویرانهها رو خوب بلدم، بهش گفتم میدونم چجوری خودم رو بلند کنم به این خاطر راه افتاده بودم توی شهر، به این خاطر که وقتی تنم رنجور و خسته رسید به خونه، به چیزی فکر نکنم و فردا صبح نتیجهی همهی اون فکرها رو برای خودم دسته بندی کنم. برای همین هر روز بازهم بهاره حتی اگر آخرشب طوفان باشه، دوباره فردا هوا صافه و خورشید هست، درختها هستن و میتونی از جات پاشی و دوباره توی شهر برای خودت خاطره درست کنی. بیا امروز رو سبز و آبی و زرد باشیم.
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
#Song
15 - Awakening - Die boy (320).mp3
زمان:
حجم:
12.61M
خب هر روز نمیتونه شاهکار باشه، بعضی روزها همینکه صبح پاشدیم و به اون کارهای عقب مونده یکم رسیدگی کردیم، بسه. واقعا برای کسی که آدم بحث کردن و دعوا مرافه نیست، امروز سخت بود، خیلی سخت؛ وقتی اونقدر اعصابت خورد میشه که دلت میخواد یه لحظه دکمهی میوت رو بزنی ولی خب بازهم باید به یه کار دیگه بپردازی. بعد خودت رو درگیر اون کار میکنی ولی این اعصاب خوردی رو مثل یه زنجیره با خودت توی کارهای بعدی همراه میکنی.
نمینوام تا خوابم هم این اعصاب خوردی رو ببرم، اینجا ریپلسش میکنم و این آهنگ رو گوش میکنم.
اگه شما هم روز خوبی نداشتین این رو گوش کنین؛ اگه روز خوبی هم داشتین این رو گوش کنین.
For tomorrow, I am here
I can feel everything and I can go
Anywhere, I want you to know that
I'm here with you.
*از اونهاست که چندباری کپشن خواهد خورد.
#ریوجی
#روشنترینرنگلحظهها
#Song
کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
It Has Been Said رو پلی کنین.
میخوام بگم کلی حرف هست بزنم، کلی دلتنگی برای بیان شدن. می دونم الان باید مدیریت کنم و برم سراغ اولویت هایی که دارم، ولی فکر کنم که اشکالی نداشته باشه اگه الان بزنم زیر همه چی و بشینم این جا بنویسم تا بلکه یکم از اضطرابم کم بشه.
پلات یک/
بدون تیتر؛
راستش بچه ها داشتم فکر میکردم خیلی عجیبه که آدم بیست و خوردهای سال زندگی کرده باشه و یه روزی رو به یاد نداشته باشه که اون روز تماما از خودش راضی بوده باشه و احساس کم بودن و بیمصرفی نکرده باشه. میدونین این که میبینی تو چقدر برای یه چیزی تلاش کردی- و واقعا تلاش کردی-ولی حتی نتونستی یه بار از اون ده بار، موفق به کامل بودن بشی، ولی خیلی های دیگه شاید یک سوم تلاش تو رو کرده بودن و ریزالت دیگهای گرفته بودن، تو رو مضطرب و عصبی میکنه. چرا می گم تو، منظور خودمم. این خودمی که فقط دارم میدوم. از دویدن خوشم میاد، اشکالی نداره اگه فقط یه بار اون رضایت واقعی رو بتونم احساس کنم، کافیه. ولی خب راستش دیروز قیدش رو زدم. گفتم من چه زورم رو بزنم چه نزنم تفاوتی نداره شل کردم و دیدم بله، واقعا تفاوتی نداشت لااقل الان کمتر دلم سوخت... ولی دروغ گفتم به خودم... چون نشستم تا یک و نیم نصفه شب خودم رو مشغول هر چیزی کردم که یادم بره چون بازهم برام گرون تموم شده بود.
پلات دوم/
دلتنگی؛
توی اتوبوس نشسته بودم و دلم پر پر میزد. اهل این که غیر مناسبت بخوام مداحی گوش کنم نبوده و نیستم(استدلال دارم)، ولی اون لحظه، اون لحظه دلم داشت در میومد و بوی بهشت کوثری، تکیهی کوچیک محسن چاووشی گوش دادم، مداحیهای الجنامی رو پلی کردم، تبار علی از حسین ستوده رو که داداشم ح(بابت یادآوری زیارت عاشورا دم شوما خیلی گرم) فرستاده بود، گوش دادم و به ذوالفقار توی گردنم دست کشیدم و گفتم برای واقعی من فرزند علیام... زشت نیست این قدر ضعیف باشم و با این بادها بلرزم؟ به قول یکی، حزن ائمه سازندهست... تو رو قوی میکنه... توی دریای اندوههات غرق نمیکنه، چاره پیدا میشه، چون کشتی نجات، همیشه نجات دهندهی واقعیه.
میدونم آخر آخر همه چیز شماهایین، و وقتی دارم توی باتلاق اندوههام فرو میرم بهش فکر میکنم، میبینم شماها هستین... همیشه میشه درب خونهی شما رو زد، چرا باید این قدر درگیر خودم بشم وقتی میشه درگیر شما بود؛ ولی متاسفانه اون قدری این نفس آلودهست که کمتر یاد شما میکنه...
پلات سوم/
صبح و پنجره؛
از پنجرهی اتوبوس داشتم نگاه میکردم و به این فکر میکردم که اون روز بعد از اربعین وقتی روی صندلی قطار نشسته بودم و تنها راهی مشهد شده بودم و از پنجره نگاه به ریلها میکردم و نزدیک مشهد شده بودم، دلم پر پر میزد که میخواستم برسم پیشت... میخواستم بیام زیر چتر نگاهت قایم بشم و قربون صدقهی بارگاهت برم... اون حس و حال، یه جوری بود که دلم اون ذوق رو هوس کرده... که دلم میخواد اون اشتیاق رو دوباره حس کنم... لطفا، بغلم کن آقای امام رضا...
پلات چهارم/
یه لحظه اجازه بدین لطفا؛
ما یه جایی دیدیم اینقدر برای این خواسته تلاش کردیم و منت این و اون رو کشیدم، یه جایی دیدیم که جز خستگی و از دست دادن آرامش و اعصاب، چیزی جز سردرد و اندوه و حزنهای پی در پی چیزی برامون نمونده، عطاش رو به لقاش بخشیدیم و ترجیح دادیم این قدری غرق کنیم خودمون رو تا یادمون بره ای بابا... تموم شد.
الان نگاه میکنم میبینم انگار حالمون بهتر شده، انگار این نفس برگشته سرجاش... و اون بالاسری حواسش خیلی خیلی جَمعه:)).
این سر شلوغی و درگیری مدام، این خستگی جسمی انگار سازندهتر از هر چیزی داره برامون عمل میکنه.
درسته که آخرین باری که هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم، یادم نمیاد ولی خب راستش از این وضعیت هیچ وقت ناراضی نبودم، چون میدونستم اگه منفعل بمونم، فقط و فقط ضرره.
پس حتی سخت تر گرفتم، خیلی سخت تر؛ این شار زندگیه و اشکالی نداره اگه این شار همیشه عدد رینولدزی بزرگتر از 4000 داشته باشه، این جریان توربولنت من رو بیشتر صیقل میده و همین بسه.
#Song
#ریوجی
#روشنترینرنگلحظهها
ازم پرسید چجوری با انگیزه باقی می مونی؟؟ راستش خیلی وقت ها دارم ادای با انگیزه بودن رو در میارم ولی یه خب یه سری چیزها هم هست که واقعا توی این مسیر کمکم می کنه؛ مثلا خیلی زیاد سعی کردم ارتباطی که موجب اضطراب شدید و دغدغه های ذهنی ام میشد رو به حد خیلی زیادی کاهش بدم و درعوض، تعاملات دیگه ام رو زیاد کنم؛ مثلا توی کامیونیتی هایی رفتم که از این جوهای مزخرف به دور بودن . ارتباطات جدید با آدم های جدیدی ساختم که سعی می کنن روزهای بیشتری رو با انگیزه بمونن.
ارتباط خیلی مهمه، این که توی کدوم کامیونیتی ها بیشتر حضور پیدا کنی لامصب نقش زیادی رو بازی می کنه. وقتی حالت گرفته است، می بینی اون عبور کرده و تو هم ترغیب میشی که پاشی، وقتی حال اون ها خوب نیست، تو بهشون کمک می کنی.
توی جاهایی برین که مهمترین دغدغه اشون، ممبر گیری و این چرت و پرت ها نیست ؛ بلکه تمام زورشون برای رشد و ارتقای شخصیه و واقعا قبل از هرچیزی خودشون دارن بهش عمل می کنن و صرفا ادا نیستن. آدم هایی که بدون ترسی، خود واقعی اشون باشن و نخوان به هر دلیلی، پشت یه نقاب خیالی مخفی بشن. از این که اشتباه کنن نترسن و حتی اگه روزی دارن گند می زنن راحت بیانش کنن/
و این کامیونیتی ممکنه برای بعضی ها فقط یه نفر باشه؛ چمیدونم مثلا برای بعضی ها، یه استاد یه رفیق یه آدم مجازی. اشکال نداره؛ تا زمانی که بهت کمک می کنه که توی مسیر بمونی، بذار اون عامل جلو برنده ات باشه/
برای یه نفر اون چیزی که بهش به تمرکز کمک می کنه شاید از نظر تو مسخره بیاد، ولی بهش کمک می کنه توی مسیر بمونه/
کل حرفم اینه که درسته و خیلی خوبه که از تجربه های دیگران بشنویم چون ممکنه اون روش هم برای ما جواب باشه و یا حتی ممکنه به صورت مقطعی پاسخگو باشه، ولی خب وقتی چندین چیز رو تجربه کنی، قلق خودت دستت میاد و زمان گذاشتن برای همچین مسئله ای، این قدری برگشت داره که ارزشش رو داشته باشه اگر زمان زیادی رو الان ازت بگیره.
#ریوجی
#روشنترینرنگلحظهها
رفتم بالا توی کتابخونه، نشستم به اون همه کتاب در حوزه دفاع مقدس نگاه کردم. خوبی مبل توی اتاق اینه که به همه ی زوایای قفسهها دید دارم. به #اشکانه نگاه کردم، #آبهرگزنمیمیرد، #پنجرهچوبی، #عمارحلب، #آزادییامرگ، کتابهای شهید آوینی، #ارمیا، #مناو، #بیوتن، اون همه کتاب نشر سوره و و و. بعد چشمم افتاد به یه کتاب خیلی ریز، #دخترانخرمشهر، بعد کنار ترش، کتاب #هرس. من رو پرت کرد به متوسطهی اول؛ زمانی که قلبم از خوندن اون آثار به تنگ میاومد، چون نمیتونستم تصور کنم اون جنایتهای وحشتناک رو. بعد همین جور که چشمم به اونها بود، کشیدمشون بیرون و شروع کردم به خوندن. صفحات خیس میشدن و ورق میخوردن، سطر به سطر... فصل به فصل... خرمشهر آزاد شد، جانبازها دورهی درمانشون تموم شد، همه شروع به زندگی کردن و رسول توی هرس توی صورت نوال قسم خورد که دیگه جنگ نمیشه و ناموس و وطن، دست حرومی نمیافته.
بعد از حدود چهل سال، دوباره جنگ شده و من حاضرم ده بار بمیرم و زنده شم تا اون وقایع دوباره تکرار نشه، صد بار جون بدم ولی سر سوزنی از این خاک به حراج نره، نوک انگشت حرومی به ناموس ما نخوره. وقتی اون حادثهی بسیار تلخ داخل کتاب #خون_خورده رو خونده بودم تا دو هفته، تنم هر لحظه آتیش میگرفت از جنایتی که بعثیها انجام داده بودن و نمیتونستم کتاب رو ادامه بدم.
خوندن کتابهای دوران دفاع مقدس توی این لحظهها، کمک میکنه یادمون بیاد هیچ ملتی به اندازهی ما، برای وطن خون نداده، هیچ ملتی اینقدر برای دفاع از خودش تا آخرین لحظه دشمن رو تهدید نکرده. توی خاک این سرزمین غم پاشیدن؟ شاید، ولی توی خاک این سرزمین، چیزی وجود داره که موقع دفاع از میهن که بشه، به جوش میاد. جوری به جوش میاد که توی تاریخ زبانزد مونده و میمونه.
أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی، قَدْ رَکزَ بَینَ اثْنَتَینِ؛ بَینَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ؛ وَ هَیهَاتَ لَهُ ذَلِک مِنِّی! هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة.
#به_اشارتی_بپیما
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
#ای_آبیترین_آسمان_در_پیشگاه_تو
446.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این رو قبل از جنگ دانلود کرده بودم براتون بفرستم زیرش بنویسم برای واقعی در ماه یکی دوبار اگه بهم زنگ بزنیم، دقیقا اوضاعمون همینه، ولی الان بعد از جنگ یه روز در میون توی پیویها اوضاع اینه.
یه چیزی که واقعا معتقدم گفته بشه و کمتر گفته شده اینه که ما دچار شوک عظیمی شدیم و عزیزان تهرانیمون خیلی بیشتر❤️🩹. در کنارش فرصت برون ریزی این شوک و عزاداری رو پیدا نکردیم. الان اگر طی روز سینهاتون تنگ میشه و نیاز به گریه یا داد کشیدن دارین، انجامش بدین. راهی رو برای عبور دادن خودتون از شوک حاصله پیدا کنین، صحبت کردن، نوشتن، گریه، فریاد، دعا، نماز، زیارت، ورزش، فیلم دیدن، کتاب خوندن و... ولی حتما خودتون رو عبور بدین از این شوک و نذارید تبدیل به زخمی کهنه بشه... جیگر همهامون سوخته ولی برای بقا و ادامه دادن نیاز داریم روی پاهامون وایسیم بدون جراحتی.
اگه آسیب دیده هستیم، ترمیمش کنیم و با تن و روح جراحت دیده، راهی میدون جنگ نرم و سخت نشیم.
این تخلیه فشار روانی، ضعف ما نیست؛ بلکه نشونهای مبنی برا زنده بودن روح انسانی و وطندوستی ماست. برای اینکه بتونیم با قدرت به مبارزه ادامه بدیم، باید حال روحمون هم توپ باشه... یه روح درماننشده، جز آسیب چیزی برای جبهه نداره. احساساتمون رو بپذیریم، زمانی رو بهش اختصاص بدیم و بدونیم نود میلیون نفر دیگه هم شرایط مشابه ما رو دارن و همهامون برای پیش بردن اهدافی که بر روی دوشمون قرار داده شده، باید روحیهامون رو بالا حفظ کنیم تا بتونیم با لبخندهای واقعی پیروزیمون رو جشن بگیریم.
#ریوجی
#روشنترینرنگلحظهها
#استوار
#Fact_time
کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
://:
روز قبل عید غدیر بهمون حمله شد و به قولی با رمز علیابن ابیطالب، دفاع مقدسمون شروع شد. ولی خب عید بود:)) اون هم چه عیدی... و هر لحظه به تعداد شهدامون اضافه میشد. داغ روی داغ... لحظه به لحظه عکس زن و بچهی شهید هموطن منتشر میشد. منتظر و نگران چشم و گوش به اخبار که الان نوبت کدوم محله و شهره؟ ولی بازهم عید بود:))، هنوز محرم نیومده بود. هنوز برای عزیزانی که از دست داده بودیم-برای همیشه- فرصت عزاداری پیدا نکرده بودیم. هرچی بیشتر پیش رفت، دعای هر لحظهمون رسیدن به شب اول محرم بود... نگران بودیم که بدون عزاداری برای شما از دنیا بریم.
الان روز ششم محرمه و خیلیها نرسیدن به عزاداری و حسینا واه حسینا گفتنها... به آجرک الله یا علی، علی الحسین و اولاده گفتنها... به ابد والله یا زهرا، ما ننسی حسیناه گفتنها...
میخوام از اینور براتون بگم محرم امسال چه جوری میگذره.
ساعت یازده-دوازده، چهار و پنج بعداز ظهر، برقها میره جمعیت کیپ تا کیپ بدون اینکه خم به ابروهاشون بیارن برای آقای اباعبدالله عزاداری میکنن. اون هئیتهایی که بلندگوهای شارژی و... دارن صدا رساتر میرسه، اونهایی که ندارن، مردم انگار نفسهاشون رو حبس میکنن تا صدای روضهخوان به همه برسه. همچنان چای روضهها رو با همون شدت قبل میخوریم چون اون عصارهی پایداری و استقامت و سلامتی ماست. توی روضههامون برای نابودی اسرائیل با تنفر بیشتری دعا میکنیم. وسط گریههامون یاد همهی شهدایی که الان کنارمون نیستن، میفتیم و اشک میریزیم. با ایران ایران سینه میزنیم و یزدیهای دوستداشتنیمون فریاد میزنن در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما، پاینده باد خاک ایران ما.
امسال محرم، محرمتر شده. انگار زنده بودن این حزن، امسال عیانتره-شاید اندکی ملموستر-، انگار بین اون لحظههایی که کنار هم نشستیم و از گرما و بدون برق، لباس مشکی به تنمون چسبیده و روضهخوان داره میخونه و سینه میزنیم، خدا میخواد بهمون بفهمونه زمانی که امام زین العابدین روی قبر حضرت اباعبدالله نوشتن: هذا قَبْرُ الحُسَیْنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِب اَلَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشاناً غَریباً، یعنی چی.
غم آقای اباعبدالله که تکراری نمیشه:)). محرم ما رو زندهتر میکنه، حزن اهل بیت، سازندهست، برای همین از خداوند مکررا درخواست میکنیم حسین حسین گفتن(علیالخصوص جامهی عمل پوشاندن به اون ذکر) رو از زندگی ما تا آخرین نفسی که میکشیم، سلب نکنه، ان شاءالله.
رسـالة حـسيني بـمحرم كتبها:)
احبك حبيبي وخدمتك أحبها:)))).
#ای_آبیترین_آسمان_در_پیشگاه_تو
#روشنترینرنگلحظهها
#استوار
#ریوجی
یکی از تصاویری که (این تصویر مربوط به شام غریبان سال گذشتهست) هیچوقت برام عادی نمیشه، نحوهی عرض تسلیت عزاداران، سینهزنان و زنجیرزنانی هست که روز عاشورا و تا پاسی از شب خدمت خانم حضرت معصومه میرسند. از طرف درب اتابکی وارد شده و دسته به دسته دقیقا جلوی صحن آیینه میایستند. حتی اون دسته از عزادارانی که با سنج و دمام به جلوی صحن آیینه میرسند. اتفاقی که سالیان سال هست از نزدیک شاهد رخ دادنش هستم، اون هست که اون لحظه که دقیقا جلوی مضجع شریف قرار میگیرن، انگار تموم لحظهها برای اونها متوقف شده و فقط منحصر به همون چند دقیقهای هست که اون جلو ایستادن. باید حتما از نزدیک ببینید تا متوجه بشید؛ همهی چیزی که برای اون دقائق اهمیت داره، عرض تسلیت خدمت بانوی کریمهست... از جون و دل، با تمام توان، به هر صورتی... اون لحظهها، اون موقع بیشتر از هر وقت دیگهای احساس میکنم که صاحب الزمان هم اونجاست... تک به تک آجرها و سنگها، هر جنبندهای که توی صحن امام رضاست، همه التهاب دارن... همه بغض کردهان و شکوه اشک، معنی حقیقی حماسه... از خود جدا شدهان و نوای عاشقی سر میدن؛ باور دارم که تموم اون لحظه فریم به فریم در حافظهی کاشیها ثبت میشه، تا ابد.
همهی اون چیزی که این ده شب اشک ریختن، همهی چیزی که منتظرش بودن، یک حرف مشترک بین همهی ماهایی که از گناه سیاهتر از سیاهیم، تویی؛ حسین.
#ای_آبیترین_آسمان_در_پیشگاه_تو
#Aesthetic
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
حس میکنم اگر از این جنگی که بین نیمهی سنتی و مدرنم شکل گرفته پیروز بیرون بیام، دیگه چیزی نتونه زمی
خوبه که مهر و مهموم آب شد. حالا انگار جایی برای نفس کشیدن و خوابیدن کنار اون خاطرههای دیگه هست که بشه ازشون بهتر مراقبت کرد.
انگار آخراشه، دیگه میشه شروع کرد. پایانها رو روی زمین ریختم و از بین همهیِ نتهایِ درهمِ الگو وار، آغازها رو با همون دستی که اینجا کلمه ریخته بود، بر میدارم و به قلبم که پا به پام اومده بود، هدیه میدم و میگم سوگو هِسّویو و لبخند میزنم. پایین دامن مغز رها میشه و همهامون به همدیگه لبخند میزنیم.
جنگ تموم شده و اون کوزهی خالی، حالا قراره پر از خاطرههایی بشه که وقتی اونقدر پیر شدم که آب لیوانم به خاطر لرزش دستم روی پیراهنم ریخت، لبخند بزنم، سرم رو بالا بیارم، لیوان رو محکمتر دست بگیرم و آب رو سر بکشم. همون وقتی که خورشید کاملا غروب کرده و باد توی صورتم میخوره.
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
خواستم بگم درس این استاد، عجیبترین و شیرینترین ریاضی کل دوران تحصیلیام(دوازده سال مدرسه و این دوسالهی اول کارشناسی) بود، ریاضی مهندسی؛ درسی که به قولی جزو غولهای رشتههای مهندسی محسوب میشه. سر جلسهی پایان ترم (تقریبا یه هفته پیش از جنگ تحمیلی) بودم که وقتی استاد اومده بودن بهمون سر بزنن، گفتن باریکلا میانترمت رو کامل شدی. همون لحظه پایین برگهی امتحانم نوشتم I'll make it happen که بدونم اون فقط بخشی از مسیر بوده و باید تلاشم رو ادامه بدم.
بعد، اون جمعهای رسید که از خواب بیدار شدیم و خبر حادثه رو شنیدیم. غروبش بود که وسط اشک ریختن برای سردار حاجیزاده بودم و این پیام رو دریافت کردم.
هارمهر گفت پیامهایی که نمیپسندی و فکر میکنی نا مربوطن رو پاک کن. به این پیام که رسیدم، فقط لبخند زدم؛ خوشحالم که در طی همهی این سالها، هر رنگی که عوض کرده باشم، همیشه یک جنگجو باقیموندهام.
#University
#Fact_time
#Small_hint
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی
#استوار
کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
بله، در طی جنگ دوازده روزه، در تهران نبودم که شب و روز صدای پدافند بشنوم و هر لحظه منتظر باشم کدوم وطنفروشی قراره دوباره دردسر درست کنه تا اون لحظه به آخرین لحظهی زندگیام در کنار خانوادهام تبدیل بشه. بله، حتی ثانیهای در غزه نبودم تا صبح و شب، صدای هواپیمای جنگی رژیم اشغالگر قدس بالای سرم باشه و مونده باشم که برای هر لحظهی زندگی توی آواره و چادرها وقتی کلی عزیز از دست دادم، خدا رو شکر کنم یا آرزو کنم من هم بهشون بپیوندم.
از بدو تولدم توی ایران عزیزم بودم. چندین تابستونی هست که معضل برق داریم و چندین زمستون که معضل گاز. هر روز این زندگی، دغدغهی معیشت مردم و اقتصاد ملتهب، تیتر روزنامهها بوده.
بله، ولی الان از سر سفرهی ناهاری بلند شدم که غذای اون، نذری حضرت سیدالشهدا(علیهالسلام) بود. باد خنک کولر توی خونه جاریه. با نت وایفای و دیتای خودم میتونم سریال ببینم و یادم بره چی به چی بود. شبها روی پشت بوم رخت خوابها رو پهن کنم و کنار خانوادهام وقتی دارم ستارهها رو میبینم، بخوابم. وقتی چند روز پیش مریض شدم، ادولت کلد و استامینفون 500 رو بدون هیچ دردسری گرفتم و امروز میتونم دوباره بستنی سنتی با کلی خامه بخورم.
خانم نوروزی میگن نمیدونم باید از حیات خودمون شرمسار باشیم یا چی؛ من نیز.
فریادهای الهم سدد رمیهم اون دختربچهی غزهای زمانی که ورد زبونمون ”ترمیهم بحجاره من سجیل‟ بود، هنوز که هنوزه دلم رو میلرزونه. همون جور که دلم برای رنج مردم دوست داشتنی وطن خودم پاره پاره شد، برای مردمی که خونههاشون به زور غصب شد هم آتش میگیره.
صدام رو علیه استکبار جهانی بلند میکنم. سوگند میخورم بابت سکوت برای این مصیبت، در فردای قیامت از ما سوال خواهد شد. حادثهی کنونی، ماحصل خفه خون گرفتن همهی اونهایی هست که صدا-سلاح داشتن ولی اون صدا-سلاح رو توی گلو نگه داشتن و لب از لب باز نکردن.
خدایا تو خودت شاهد باش این تنها سلاح من برای مبارزهست و لحظهای از فریاد کشیدن برای دفاع از این مردم با این سلاح، دست نکشیدم. همونجور که دلم برای زهرای برزگر تیکه تیکه شد، برای تصویر کودک غزهای که به شکمش سنگ بسته بود هم آتش گرفت.
خدایا نمیدونم با چه زبونی و با چه رویی و به چه نحوی ازت درخواست کنم که به گوشت برسه. لطفا نصرت خودت رو برای همهی مسلمانان و مردمی که لفظ انسان رو به درستی به شونه گرفتن، بفرست.
#استوار
#Free_palestine
#Fact_time
#روشنترینرنگلحظهها
#ریوجی