کتابخانهی خیابان نوزدهمـ🇮🇷
همهی ما اسم #پدر_عشق_و_پسر رو شنیدیم. #سانتاماریا ، #کرشمه_خسروانی یا #مخالف_بیداد_به_طرز_همایون ،
جناب شجاعی پسر مجموعه داستانی دارند به نام ستاره هایی که خیلی دور نیستند که شامل 12 داستان هستش.
1. نکتهی آی کچینگ این مجموعه داستان، وجود رابطه و پیوستگی شخصیت های داستان ها و وجودشون تو داستان ها هست که نوع خاصی از رابطهی بین داستانی رو پدید اورده✓
2. عطر و بوی معنویت داستان ها که میراث دانش آموختگی پدر هستش، باعث میشه یک بخش بزرگ از قلبتون به دست داستانها ربوده بشه.
3. شیوهی خاص و نحوهی روایت جدید داستان رویای دیدنی، که اولین داستان هستش، برای نشوندن مخاطب پای کتاب تا به اتمامش کفایت میکنه.
4. داستان سوم به شدت منو یاد #رهش جناب امیرخانی میندازه چرا که روایتها بهم شباهت داره اندکِ کمی.
5. ویژگی جذاب این مجموعه داستان همونطور که قبلا هم عرض شد، ارتباط بین داستان هاست و حالا نکتهی پنهان اینه که شما یکنواختی راوی ندارین، بدین معنی که راوی متغییره؛ هم از لحاظ جنسیت و هم از لحاظ سن و این باعث خسته نشدن و درگیر شدن ذهن مخاطب میشه که بکارگیری لحن های و کیورد های مخصوص هر رنج سنی و جنسیت چقدر موشکافانه و دقیق انتخاب شده.
6. در دو الی سه تا از داستان ها شاهد درگیری های ناگفته و پنهان از نظر نویسندگی هستیم و این هجوم کلمات به خوبی به قلم کشیده شده.
7. ردپای اثر جو جامعهی مدرک محور ولی متاسفانه یا خوشبختانه رو غالب داستان ها هستش و میشه از نگاه تحلیل چگونگی تفکر غلط رایج هم که حدودا استارت اوج این جو زدگی هستش، بهش پرداخت و با ذره بین ریشه یابی به سری شناختها رسید که گفته نشده!
8. کتاب شاید جمعا 12 داستان داشته باشه، اما تقریبا قشرهای مهم جامعه داخلش حضور پررنگ دارند و هرکدوم یک روایت منحصر به فرده خودش، که حالا شیطنت شجاعی باعث ارتباط اون ها با هم، نیز میشه. کتاب کاملی از تصویر کلی جامعه هستش و تفاوت های ذکر شده باعث جان بخشیدن به این امر میشه که شما انگار داری قصهی شهر رو میخونی... کوتاه ولی کامل و با جزئیات که تصاویر رقم خورده به واسطهی کلمات،هیچگاه فراموشتون نشه!..
9. متاسفانه اثرات ایشون سخت هم پیدا میشه و نشون از گمنام بودنشون هستش...
10. نهایتا، پیچیدگی هایی از این دست که خدمتتون گفتم، حداقل برای من جذابیت داره و منو پای داستان میشونه چون به مثابهی حل مسائل میمونه و از این نظر میٰل مغناطیسی قلم شجاعی پسر به سمت قلم جناب امیرخانی مِیل داره(:
#ستاره_هایی_که_خیلی_دور_نیستند
#سیدعلی_شجاعی
#سیدمهدی_شجاعی
#با_من_بشنو_هجوم_کلمات_را
- دیشب شوم که تموم شد بلند شدیم. همه داشتن میرفتن. حسینیه خالی شده بود. مثل بقیه جمعیت اومدیم بیرون. البت دم در، پای من خورد به دو استکان.
ناگهان بغض دو جوان میترکد:
- بابا این آقا خیلی لوطیه...
- گوش کن حاجی! آخه شما نمیدونی که، پای من خورد به دو تا استکان که مونده بود کنج دیوار. ما هم ورش داشتیم، گذاشتیم رو پیش خون آبدارخونه. همین! به ریش سفیدت اگر دروغ بگم...
هق هق گریه نمیگذارد دو جوان ادامه بدهند.
- آقا به من فرمودن حاجی! به خدمهی هیئت رو ترش نکنیها... این جا کسی بیدعوت نمیاد، اینجا همه دعوتیان، نکنه فکر کنی نباس کسی رو راه بدهی، هرکسی اومد تو این خیمه، مهمون منه، با مهمون هم...
حاج خلیل سرش را روی زانو میگذارد و زار میزند...
- آقا نوکرتم! آقا غلامتم! خامی کردم، من به مهمونات جسارت نکردم، کردم؟ شما بگین، فقط به فکرم گذشت، قربون اربابم برم من...
- مرامتو عشقه، یعنی هوای ما رو هم داشتی و ما نمیدونستیم؟
هر سه آرام اشک میریزند...
#ستاره_هایی_که_خیلی_دور_نیستند
#سیدعلی_شجاعی
#به_اشارتی_بپیما