هدایت شده از خالهگیلیودوستان!
مال شمارو اتفاقا به نظرم خوب ننوشتم الان موذب شدم میشینم یکی دیگه برات مینویسم😭
🇮🇷↯palimpsest↯
مال شمارو اتفاقا به نظرم خوب ننوشتم الان موذب شدم میشینم یکی دیگه برات مینویسم😭
وای منظورت چیه خیلی عالیه که😭😭😭😭😭😭😭😭
هدایت شده از خالهگیلیودوستان!
ساکو انداختم و برگشتم تو خونه. یعنی چی؟ باید بفهمم قضیه چیه.اون یارو کی بود این پولا برا کیه.
لباسامو از رو جا لباسی چنگ زدم و درحال دویدن به سمت کوچه با همون دمپایی های صورتی مامانبزرگ پوشیدمشون. دروازه رو باز کردم که با دیدن کوچه تاریک و خلوت و بادی که زیر پوستم دوید بافتو بیشتر دور خودم پیچیدم و با ترس به سر و ته کوچه نگاه کردم. خب عالیه من الان کجا قراره برم؟؟؟
با شنیدن صدای محو دویدن های پشت سر هم گوشامو تیز کردم و چشمام از ترس گشاد شد. سعی کردم به سمت صدا برم. وارد یه کوچه پیچ در پیچ شدم که صدای دویدن تبدیل به صدای زد و خورد شد. از ترس به خودم لرزیدم و خواستم برگردم ولی ترسیدم از جام تکون بخورمو پیدام کنن. آخه کپه مرگت بخواب دیگه درس خوندنت چی بود تو. درحالی که چشمم کلا به اینور و اونور بود چند قدم به عقب برداشتم که با شنیدن صدای محو شلیکی که معلوم بود میخواستن با صدا خفه کن صداشو در نیارن سر جام خشکم زد.
با وحشت به رو به روم زل زده بودم که صدای قدم ها نزدیکم شدن. هرلحظه نزدیک و نزدیک تر میشدن و من نمیتونستم پاهای لعنتیمو تکون بدم و جونمو بردارم و فرار کنم. نزدیک بود بزنم زیر گریه که یه دفعه یه دست بزرگ رو دهنم نششت که البته انقدر بزرگ بود که کل صورتمو گرفت و یه دست دیگه دور کمرم پیچید و کشیده شدم تو کوچه خیلی باریکی که کنارم بود و پشتم محکم چسبید به دیوار و یه هیکل گنده چسبیده بهم رو به روم وایساده بود که همون لحظه اون اشخاص نامعلوم از اون کوچه اولی که بزرگتر بود دویدن و رد شدن و مارو ندیدن. به محض دور شدن صدای قدم ها با وحشت چشمامو باز کردم و به چشمایی که داشتن سر کوچه رو نگاه میکردن زل زدم. دستش هنوز رو دهنم بود و تازه فهمیدم نمیتونم نفس بکشم که دستمو آوردم بالا که مثل برق گرفته ها متوجه موقعیت شد و با ضرب ولم کرد و پرید عقب. با نفس نفس هایی که احتمالا به خاطر دویدنش بود زل زد بهم. میتونستم تشخیص بدم همون کسیه که اون چاله رو کند و ساک و گذاشت توش.
ولی حالا که از نزدیک میدیدمش خیلی گنده تر به نظر میومد. جوری که گردنم درد گرفته بود برای دیدنش. دوباره نگاهی به سر کوچه انداخت و بعد نگاهی به من. بعد چند ثانیه مکث و دودلی که تو چشماش میدیدم دستمو گرفت و دنبال خودش خواست از کوچه بکشه بیرون که نگهش داشتم
ـ تو کی هستی؟
همه هزارتا سوالی که داشتم مبنی بر «تو حیاط خونه مامانبزرگ من چیکار داشتی؟ اون پولارو از کجا اوردی؟ برای کیه؟ از طرف کی اومدی؟ اونا کی بودن که دنبالت بودن؟ بازوهات چجوری انقد بزرگه؟» رو تو همین یه جمله خلاصه کردم و زل زدم بهش تا جوابمو بده.
برگشتو کلافه چند قدم اینور اونور رفت و دستشو از بالا تا پایین کشید رو صورتش و نفسشو فوت کرد.
یه دفعه برگشت سمتم و اومد جلو که دوباره چسبیدم به دیوار.
پارچه سیاهی که باهاش صورتشو پوشونده بود و کشید پایین:
ـ ببین دختر خوب... من آدم بده نیستم، ولی بخوای فضولی کنی میتونم باشم. پس الان عین بچه آدم میای میرسونمت خونه و میری تو تختت و میخوابی. اگرم خوابت نبرد پونی کوچولو میشمری تا خوابت ببره ولی از جات بلند نمیشی ساعت دوی نصف شب بیای بیرون. ردیف؟
جون مرتیکه تو فقط امر کن. ثانیه اخر قبل از اینکه تلاشم برای بسته نگه داشتن نیش شلم شکست بخوره و از اینور تا اونور صورتم لبخند دندون نما شه راه افتاد و دستمو دوباره کشید و از کوچه بردتم بیرون. به سمت خونه مامانبزرگ رفتیم و با دیدن در که به خاطر باد بسته شده بود تو دو ثانیه مثل گربه پرید و درو باز کرد و منو کشید تو و درو بست.
سرمو آوردم بالا که رگبار سوالامو به سمتش روونه کنم که متوجه خون روی آستینم شدم. دقیقا همونجا که دستمو گرفته بود. درحالی که با تعجب به منی که زیادی نزدیکش شده بودم نگاه میکرد کف دست راستشو تو دستم گرفتم که دیدم فقط خونیه و زخم نیست. صورتمو عقب کشیدم و کل هیکل گندشو از نظر گذروندم که متوجه پارگی کاپشن سیاهش تو قسمت بازوی دست چپش شدم. دستشو سمت خودم کشیدم و به زخمی که شدیداً خونریزی داشت نگاه کردم.
ـ هی اوضات خیلی خرابه مشتی.
سرمو بالا آوردم که دیدم همونجوری زل زده بهم. موذب شده عقب کشیدم .
ـ خیلی خونریزی داری. باید پانسمان شه
مردد نگاهش کردم:
ـ دو دقیقه وایسا تا وسایل پانسمانو بیارم
ـ باید برم
راه رفته به سمت خونه رو برگشتم و دوباره نگاهش کردم
ـ خونریزیت شدیده. سریع تموم میشه. بیا بشین اینجا.
و به تاب بزرگی که زیر درخت بید مجنون تو حیاط خونه مامانبزرگ بود و از بچگی بخش مورد علاقم تو این خونه بود اشاره کردم.
میدونستم با این شدت خونریزی و با توجه به خمار بودن نسبی چشماش احتمالا بدحاله و اونم انگار از خدا خواسته نشست رو تاب.
هدایت شده از خالهگیلیودوستان!
سریع دویدم تو خونه و جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و به خاطر ضعفش یه لیوان خیلی گنده آب پرتقال طبیعی که همین امشب به کمک مامانبزرگ گرفتیمش براش ریختم و تند تند به سمت حیاط رفتم. میترسیدم وقتی برمیگردم رفته باشه ولی همونجا بیحال لش کرده بود و سرشو تکیه داده بود به پشتی تاب. چند قدمیش متوقف شدم و از بالا تا پایین از نظر گذروندمش. با وجود هیکل گندهاش به نظر بیست و دو تا بیست و چهار ساله میومد. بوتای مشکلی بزرگ و شلوار لوله تفنگی مشکی و کاپشن مشکی و موهای پریشون مشکی. بتمن باشه؟
سرشو اورد بالا و سوالی نگام کرد که به خودم اومدم و دویدم پیشش و آب پرتقال رو دادم دستش
مردد کنارش با فاصله رو تاب بزرگ نشستم و اول شروع کردم به ضد عفونی و تمیز کردن زخمش. عجیب بود که از سوزش بتادین چهرشو تو هم نکشید و آخ و اوخش بلند نشد. درحالی که پنبه های کثیفو مینداختم تو جعبه و پانسمان هارو برمیداشتم با سر به آب پرتقال تو دستش که بهش لب نزده بود اشاره کردم
- بخور ضعف میکنی
نگاهی بهم کرد و بعد چند ثانیه به آرومی لیوانو به لباش چسبوند و یه جرعه نوشید. انگار به زبونش خوش اومده باشه لیوانو سر کشید که لبخندی زدم.
داشتم حرفمو مزه مزه میکردم که انگار خودش متوجه شد که دستشو با چهره درهم از درد از آستین کاپشن کشید بیرون که راحت تر بتونم پانسمانش کنم. شروع کردم به پیچیدن نوار پانسمان دور دستش و سعی کردم به اینکه بازوهاش چقدر بزرگه فکر نکنم. تقریبا پنج دقیقه طول کشید تا کامل خیالم راحت شد که حالا حالا ها باز نمیشه و سرمو با لبخندی از موفقیت آوردم بالا که نگاه خیرش رو خودمو قاپیدم و فهمیدم زیادی صمیمی شدم. سریع سرشو برگردوند و نگاهشو دزدید که منم از جام پاشدم.
ـ دیگه تموم شد خیالتون راحت حالا حالاها باز نمیشه. ولی حتما باید در اولین فرصت برید بیمارستان بخیه بخوره زخمتون عمیقه.
از جاش پاشد و با نیم نگاهی تشکر کوتاهی کرد
ـ ممنونم
و راهشو گرفت و رفت سمت در
بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دو سه قدم به سمتش رفتم
ـ ببخشید...
به سمتم برگشت و سوالی و منتظر نگام کرد
- نگفتید اون پولا برای چیه؟
نگاهی به جایی که کنده بود انداخت که باعث شد منم به همون سمت نگاه بندازم و با جای خالی ساک مواجه شم. وات د ...؟
با تعجب دوباره نگاهش کردم
ـ اولا پول نبودن، دوما کسی که باید برشون میداشت برداشت. عزت زیاد.
و با تکون دادن دوتا انگشت اشاره و وسطش کنار شقیقهاش به معنی خداحافظی لبخندی زد و رفت و در و پشت سرش بست.
🇮🇷↯palimpsest↯
سریع دویدم تو خونه و جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و به خاطر ضعفش یه لیوان خیلی گنده آب پرتقال طبیعی
وای کلشو خوندم و با هر جملهاش احساس کردم الان اونجام و وایییی خیلی باحالل بود😭😭
🇮🇷↯palimpsest↯
سریع دویدم تو خونه و جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و به خاطر ضعفش یه لیوان خیلی گنده آب پرتقال طبیعی
(ولی من اون پولا رو میخواستم آقا😭)
🇮🇷↯palimpsest↯
(ولی من اون پولا رو میخواستم آقا😭)
پول؟
تروخدا پسره بیاد بگه من عاشقتم دست خودم نیسسسسس
این حالوووووو دوست دارمممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭