eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعتی بیشتر از روز تولدت‌ نگذشته‌است! خردادی‌ مهربان‌ و ساده‌دلم سلام‌ بر تو و روز بدنیا آمدنت. سلام‌ بر نفس‌ها، بر ثانیه‌‌‌، بر انتظار، بر دل‌‌دل‌کردن‌های‌ بی‌قرار و سلام‌ بر دمی که‌ گذر کردی‌ و به‌ نور رسیدی... همین‌جابود!! آری همین‌جا👆که‌ خانه‌ دلم را با نگاهت‌ نورباران‌ کردی‌ و من‌ ماتِ‌ سادگی‌ات‌ همچنان‌ به‌ چراغانی زیر پل‌ها خیره‌ نگاه می‌کردم‌ و سرم‌ را زیر انداخته بودم. از تلاقی‌ چشمهایت‌ با نگاهم‌ می‌ترسیدم! آخر جانم‌ وقتش‌ نبود. اما... انگار در گوشه‌کنار همین‌ بودن‌ها و قدم‌ زدن‌ها و تماشا کردن‌ها و شاید هم‌ در همهمه خروشانِ‌ رودخانه، دل‌ به‌ هوایت‌ دادم. هوایی‌ که‌ بوی‌ گلاب و عطر یاس‌ می‌داد. همسرجانم‌‌ رضای‌‌ ملکوتیم نهم‌خرداد روز تولدت‌ بر ما مبارک‌ بود🌹
🌾هنوز ساکن جماران نبودیم. هنوز مامان مشتری تافتونی جماران نشده بود. هنوز آن چنار کهن‌سال را ندیده بودم. یک ظهر تاسوعا از خانه کوچه مینا آمدیم بیرون که برویم مراسم. مقصد مشخصی نداشتیم. یک ساعت بعد وسط حسینیه جماران بودم. من حدود ده سالم بود. حسینیه جماران که می‌گویم نه آن حسینیه مشهور امام. نرسیده به آن‌جا، سمت چپ درخت کهن‌سال، توی سراشیبی کوچه منحنی که می‌افتادی، چند در پایین‌تر از نانوایی تافتونی، حسینیه جمارانی که می‌گویم بود. روی دیوارهای حسینیه جابجا عکس‌های امام خمینی بود و زن‌ها تندتند برای شادی روح امام صلوات می‌فرستادند. مراسم که تمام شد. سفره انداختند. من مامان را گم کرده بودم. بوی غذا می‌آمد. از گرسنگی حال گشتن دنبال مامان را نداشتم. نشستم سر سفره. منتظر قیمه و قرمه بودم که بشقاب ملامین را گذاشتند جلوم. عطر پلوی سفید و خورشت قهوه‌ای روش رفت تا ته ریه‌هام! تا آن‌وقت، فسنجان نذری ندیده بودم! بعد از آن هروقت مامان و هرکس دیگری فسنجان درست کرد من یاد او افتادم! همین‌قدر ساده و همیشگی. امروز ظهر، غذام که جا افتاد این خاطره را برای اهل خانه تعریف کردم. یک ساعت بعد، بشقاب خورش را که گذاشتم وسط سفره بهشان گفتم: بفرمایید؛ اینم خیراتی برای امام خمینی، یه فسنجون خوشمزه. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾چند سال پیش فهمیدم دل‌درد مصلحتی که خیلی اوقات بچه‌های کوچک ازش شکایت می‌کنند، یکی از نشانه‌های اضطراب ست. خرداد که به ده روز آخر می‌رسد من دلم پیچ می‌خورد، دست‌هام تیـــــــر می‌کشد و مدام باید به همه توضیح بدهم که اتفاقی نیفتاده یا ازشان ناراحت نیستم. من فقط مضطربم. حالا بعضی سال‌ها همه انرژی‌ام را می‌گذارم روی پنهان کردنش و مثل امسالی فکر می‌کنم لزومی ندارد انقدر با خودم بجنگم. من مضطربم و چند روز دیگر دلیلش را _برای آن‌هایی که نمی‌دانند_ خواهم گفت... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
☄چیز خاصی نیست؛ یکی بود با ملت ایران دوست بود؟ داره باهامون دوست‌تر می‌شه! 🔥💥
🌾همه شب را بیدار بودم و حالا هم. نیم ساعت بعد از شروع حمله‌ها خبردار شدم. دخترها توی اتاقشان خواب بودند. تمام شب و سحر و صبح بهشان فکر کردم. و تمام شب و سحر و صبح توی اتاقشان نرفتم. پایم نرفت یعنی. دلم آن‌جا بود اما دلش را نداشتم بروم توی اتاق. می‌ترسیدم ببینمشان و ترس برم دارد. می‌ترسیدم چشمم بیفتد به موهای آشفته دخترهام که روی بالش موج برداشته و دلم هُری بریزد. یا صدای نفس‌های عمیقشان توی خواب را بشنوم و قلبم چاک بخورد. فکر این‌که دنیای آرام دخترهام با صداهای مهیب و نورهای زرد بریزد بهم روحم را می‌خراشد. عکس آن رخت‌خواب صورتی خونی را که دیدم اوضاع بدتر شد. بی‌قراریم از پلک‌ها و جملاتی که واژه‌هاش پس و پیش بود بیرون می‌زد. بلند شدم چای دم کنم که فقط دهان خشکمان را تر کنیم. مغزم هشدار موقعیت جنگی می‌داد. می‌خواستم هول‌هولی چای بی‌رنگ و رو و بی‌مزه‌ای دم کنم. انگار کسی دستم را گرفت. پیمانه چای را انداختم توی شیشه و قفل گوشی را باز کردم. عکس تشک صورتی را آوردم. بزرگ کردم. چشم دوختم بهش. گذاشتم به قدر کافی لبریز شوم. بعد رفتم توی اتاق دخترها. بالای سرشان ایستادم. موهای روی بالش حالا آشناتر بود. همان‌جا توی اتاقی که بوی شیرینی و شامپو بچه می‌داد به خودم گفتم:«می‌دانستی دیر و زود دارد و سوخت و سوز نه. می‌دانستی. باید قبل از این‌ها مهیا می‌شدی. حالا زود باش خودت را جمع کن. آماده شو و دخترهات را هم آماده کن. این شروع ماجرایی‌ست که تهش برای صاحبان این موهای مخملی همه خیرست و روشنی.» برگشتم توی آشپزخانه. سه پیمانه چای ریختم توی قوری و بعد دو تا هل را سر صبر سابیدم توی هاون مرمر. به هشدار وضعیت جنگی مغزم گفتم: «بزن اما فکر نکن ازت می‌ترسم. نشان به نشانِ خیبر خیبر یا صـ‌ هـ‌ یـ‌‌ و ن!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
شهادتت مبارک مردی که رگ گردن گذاشتی. آبرو گذاشتی. @parhun
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ المَعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ. عیــــــد همگی مبارک🍃 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مجلهٔ مدام
📣فراخوان شمارۀ هفتم مدام: ما در جستجوی داستان‌ها و روایت‌هایی هستیم که از احساس به مرزهایمان، به این سرزمین کهن، بگویند. از هرآنچه که ایران را برای شما معنا می‌کند؛ از استواری کوه‌ها تا سخاوت دشت‌هایش، از پایداری مردمانش تا امید به فردایی که با دستان خود خواهیم ساخت. 📍تا ۱۰تیرماه فرصت هست تا از «وطن و ایران» بنویسید؛ از هرآنچه این کلمات در ذهن و قلب شما وطن را می‌سازد و معنا می‌کند. 📍در مورد ارسال آثار لطفاً به نکات زیر دقت داشته باشید: 1️⃣ مطالب ارسالی (داستان یا ناداستان)، بین ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمه باشند. 2️⃣ فایل‌های متنی، فقط در قالب برنامه word و در پیراسته‌ترین حالت ممکن ارسال شوند. 3️⃣ آثار خود را از طریق ایمیل modaam.magazine@gmail.com به دست مدام برسانید. 4️⃣ در قسمت موضوع ایمیل، حتماً عبارت «فراخوان وطن» را بنویسید و در انتهای فایل پیوست‌شده نام، نام خانوادگی و شمارۀ تماس‌ فراموش نشود. مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine