🌾دوتایی آمدند جلوی دفتر.
قاب را از پلاستیک زرد درآوردند و گرفتند جلوی چشمهام.
هدیه روز معلم بود که امروز قبل از امتحان منطقشان برام آوردهاند.
با کجای کتاب منطقی که احتمالا تا صبح برایش بیدار ماندند جور درمیآید این کار؟
اینکه هوش مصنوعی را شب امتحان منطق به کار بگیرند تا دبیر ادبیاتشان را خوشحال کنند؟
این گزاره را بگذارم در کاسه استدلال قیاسی یا استقرایی که نتیجهاش چیزی باشد با قلب، منطبق؟
و قلب، جاییست که آدمی از آن آغاز میشود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#بــَــــــچــّــــــههام
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
پـــَــــرهـــــــــون🌖
حاجآقا؟ حاجآقا هارداسان؟!🍃🍂 @parhun
آهوان گم شدنــــــــــــــــد در شـــــب دشت
آهـــ از آن رفتــــــــگان بـــــــــــــــیبرگـــــــشت
@parhun
هدایت شده از خط روایت
زمان:
حجم:
4.3M
📻﷽
〰〰〰〰〰
#پادکست_خط_روایت
دوتا لیوان لنگهبهلنگه از لبه طاقچه برمیدارد و مینشیند کنارت. بخار چایی که دارد برایت میریزد مثل رنگش غلیظ است. یکی از لیوانهای بدون دسته را با سینی ملامین هُل میدهد جلوی زانوهات و بهت لبخند میزند...
✍ #سبا_نمکی
🎙 #سبا_نمکی
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#روایت_جمهور
#روایت_بشنویم
🔻روایتهای زیبای شما هم میتواند شنیدنی باشد.
〰〰〰〰〰
ایتا:
https://eitaa.com/khatterevayat
شنوتو:
https://B2n.ir/hd5416
کست باکس:
https://B2n.ir/zk3537
پـــَــــرهـــــــــون🌖
📻﷽ 〰〰〰〰〰 #پادکست_خط_روایت دوتا لیوان لنگهبهلنگه از لبه طاقچه برمیدارد و مینشیند کنارت. بخار چا
🌾پارسال حوالی همین ساعتها نوشتمش
و امید توی دلم زنده بود.
امسال که بچههای خط روایت گفتند بخوانمش برای پادکست، انگار دوباره آن بعدازظهر سگی اتفاق افتاد.
یک ربع پیش میخواستم بگویم چرا تمام نمیشود غروب امروز، یادم آمد تازه شب تا صبح انتظار و اضطراب مانده!
شب تا صبح «پیداشون کردن؟» «خبر جدیدی نیست؟» «یا ضامن آهو خودت دلشادمون کن»...
شب تا صبح بیخبری که خوشخبری نبود.
تو را آخر نصف روز طول کشید که پیدا کنند!
و من
بعد از داستان تو
توانستم الگوی سفر قهرمان را با ذکر مثال توضیح دهم!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#شهید_جمهور
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعتی بیشتر از روز تولدت نگذشتهاست!
خردادی مهربان و سادهدلم سلام بر تو
و روز بدنیا آمدنت.
سلام بر نفسها، بر ثانیه، بر انتظار، بر دلدلکردنهای بیقرار
و سلام بر دمی که گذر کردی و به نور رسیدی...
همینجابود!! آری همینجا👆که خانه دلم
را با نگاهت نورباران کردی
و من ماتِ سادگیات همچنان به چراغانی زیر پلها خیره نگاه میکردم و سرم را زیر انداخته
بودم.
از تلاقی چشمهایت با نگاهم میترسیدم!
آخر جانم وقتش نبود.
اما... انگار در گوشهکنار همین بودنها و قدم زدنها و تماشا کردنها
و شاید هم در همهمه خروشانِ رودخانه،
دل به هوایت دادم.
هوایی که بوی گلاب
و عطر یاس میداد.
همسرجانم رضای ملکوتیم
نهمخرداد روز تولدت بر ما مبارک بود🌹
پـــَــــرهـــــــــون🌖
ساعتی بیشتر از روز تولدت نگذشتهاست! خردادی مهربان و سادهدلم سلام بر تو و روز بدنیا آمدنت. سلام
این فیلم و متن را مامان برایم فرستاده.
قلب آدم
تا کجا میتواند عشق را به دوش بکشد؟!
@parhun
🌾هنوز ساکن جماران نبودیم. هنوز مامان مشتری تافتونی جماران نشده بود. هنوز آن چنار کهنسال را ندیده بودم.
یک ظهر تاسوعا از خانه کوچه مینا آمدیم بیرون که برویم مراسم. مقصد مشخصی نداشتیم. یک ساعت بعد وسط حسینیه جماران بودم. من حدود ده سالم بود. حسینیه جماران که میگویم نه آن حسینیه مشهور امام. نرسیده به آنجا، سمت چپ درخت کهنسال، توی سراشیبی کوچه منحنی که میافتادی، چند در پایینتر از نانوایی تافتونی، حسینیه جمارانی که میگویم بود.
روی دیوارهای حسینیه جابجا عکسهای امام خمینی بود و زنها تندتند برای شادی روح امام صلوات میفرستادند. مراسم که تمام شد. سفره انداختند. من مامان را گم کرده بودم. بوی غذا میآمد. از گرسنگی حال گشتن دنبال مامان را نداشتم. نشستم سر سفره. منتظر قیمه و قرمه بودم که بشقاب ملامین را گذاشتند جلوم.
عطر پلوی سفید و خورشت قهوهای روش رفت تا ته ریههام!
تا آنوقت، فسنجان نذری ندیده بودم!
بعد از آن هروقت مامان و هرکس دیگری فسنجان درست کرد من یاد او افتادم!
همینقدر ساده و همیشگی.
امروز ظهر، غذام که جا افتاد این خاطره را برای اهل خانه تعریف کردم.
یک ساعت بعد، بشقاب خورش را که گذاشتم وسط سفره بهشان گفتم:
بفرمایید؛ اینم خیراتی برای امام خمینی، یه فسنجون خوشمزه.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#آفتاب_جماران
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾چند سال پیش فهمیدم دلدرد مصلحتی که خیلی اوقات بچههای کوچک ازش شکایت میکنند، یکی از نشانههای اضطراب ست.
خرداد که به ده روز آخر میرسد من دلم پیچ میخورد، دستهام تیـــــــر میکشد و مدام باید به همه توضیح بدهم که اتفاقی نیفتاده یا ازشان ناراحت نیستم.
من فقط مضطربم.
حالا بعضی سالها همه انرژیام را میگذارم روی پنهان کردنش و مثل امسالی فکر میکنم لزومی ندارد انقدر با خودم بجنگم.
من
مضطربم
و چند روز دیگر دلیلش را _برای آنهایی که نمیدانند_ خواهم گفت...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
☄چیز خاصی نیست؛
یکی بود با ملت ایران دوست بود؟ داره باهامون دوستتر میشه!
#دوست_جون_جونی 🔥💥
🌾همه شب را بیدار بودم و حالا هم.
نیم ساعت بعد از شروع حملهها خبردار شدم. دخترها توی اتاقشان خواب بودند. تمام شب و سحر و صبح بهشان فکر کردم.
و تمام شب و سحر و صبح توی اتاقشان نرفتم. پایم نرفت یعنی. دلم آنجا بود اما دلش را نداشتم بروم توی اتاق.
میترسیدم ببینمشان و ترس برم دارد. میترسیدم چشمم بیفتد به موهای آشفته دخترهام که روی بالش موج برداشته و دلم هُری بریزد. یا صدای نفسهای عمیقشان توی خواب را بشنوم و قلبم چاک بخورد. فکر اینکه دنیای آرام دخترهام با صداهای مهیب و نورهای زرد بریزد بهم روحم را میخراشد.
عکس آن رختخواب صورتی خونی را که دیدم اوضاع بدتر شد.
بیقراریم از پلکها و جملاتی که واژههاش پس و پیش بود بیرون میزد. بلند شدم چای دم کنم که فقط دهان خشکمان را تر کنیم. مغزم هشدار موقعیت جنگی میداد. میخواستم هولهولی چای بیرنگ و رو و بیمزهای دم کنم. انگار کسی دستم را گرفت. پیمانه چای را انداختم توی شیشه و قفل گوشی را باز کردم. عکس تشک صورتی را آوردم. بزرگ کردم. چشم دوختم بهش. گذاشتم به قدر کافی لبریز شوم. بعد رفتم توی اتاق دخترها. بالای سرشان ایستادم. موهای روی بالش حالا آشناتر بود.
همانجا توی اتاقی که بوی شیرینی و شامپو بچه میداد به خودم گفتم:«میدانستی دیر و زود دارد و سوخت و سوز نه. میدانستی. باید قبل از اینها مهیا میشدی. حالا زود باش خودت را جمع کن. آماده شو و دخترهات را هم آماده کن. این شروع ماجراییست که تهش برای صاحبان این موهای مخملی همه خیرست و روشنی.»
برگشتم توی آشپزخانه. سه پیمانه چای ریختم توی قوری و بعد دو تا هل را سر صبر سابیدم توی هاون مرمر. به هشدار وضعیت جنگی مغزم گفتم:
«بزن اما فکر نکن ازت میترسم.
نشان به نشانِ خیبر خیبر یا صـ هـ یـ و ن!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#یا_حیدر_کرار
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه