eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر نمی‌کنم طبیعی باشد، اما امروز که از صبح دارم پیام تبریک روز معلم می‌گیرم، دلتنگ توام آقای خلبان! ۱۲/اردی‌بهـــــــشت/۴٠۴ پ. ن: هوش مصنوعی عکس سی و چهار سالگی‌ات یعنی آخرین عکس زندگی‌ات را پیر کرد و گذاشت کنار عکس سی و هفت سالگی من! و تو حتما زیباتر از این می‌شدی. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾دوتایی آمدند جلوی دفتر. قاب را از پلاستیک زرد درآوردند و گرفتند جلوی چشم‌هام. هدیه روز معلم بود که امروز قبل از امتحان منطقشان برام آورده‌اند. با کجای کتاب منطقی که احتمالا تا صبح برایش بیدار ماندند جور درمی‌آید این کار؟ این‌که هوش مصنوعی را شب امتحان منطق به‌ کار بگیرند تا دبیر ادبیاتشان را خوشحال کنند؟ این گزاره را بگذارم در کاسه استدلال قیاسی یا استقرایی که نتیجه‌اش چیزی باشد با قلب، منطبق؟ و قلب، جایی‌ست که آدمی از آن آغاز می‌شود. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
حاج‌آقا؟ حاج‌آقا هارداسان؟!🍃🍂 @parhun
آهوان گم شدنــــــــــــــــد در شـــــب دشت آهـــ از آن رفتــــــــگان بـــــــــــــــی‌برگـــــــشت @parhun
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت - پایان بندی.mp3
زمان: حجم: 4.3M
📻﷽ 〰〰〰〰〰 دوتا لیوان لنگه‌به‌لنگه از لبه طاقچه برمی‌دارد و می‌نشیند کنارت. بخار چایی که دارد برایت می‌ریزد مثل رنگش غلیظ است. یکی از لیوان‌های بدون دسته را با سینی ملامین هُل می‌دهد جلوی زانوهات و بهت لبخند می‌زند... ✍ 🎙 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های زیبای شما هم می‌تواند شنیدنی باشد. 〰〰〰〰〰 ایتا: https://eitaa.com/khatterevayat شنوتو: https://B2n.ir/hd5416 کست باکس: https://B2n.ir/zk3537
پـــَــــرهـــــــــون🌖
📻﷽ 〰〰〰〰〰 #پادکست_خط_روایت دوتا لیوان لنگه‌به‌لنگه از لبه طاقچه برمی‌دارد و می‌نشیند کنارت. بخار چا
🌾پارسال حوالی همین ساعت‌ها نوشتمش و امید توی دلم زنده بود. امسال که بچه‌های خط روایت گفتند بخوانمش برای پادکست، انگار دوباره آن بعدازظهر سگی اتفاق افتاد. یک ربع پیش می‌خواستم بگویم چرا تمام نمی‌شود غروب امروز، یادم آمد تازه شب تا صبح انتظار و اضطراب مانده! شب تا صبح «پیداشون کردن؟» «خبر جدیدی نیست؟» «یا ضامن آهو خودت دل‌شادمون کن»... شب تا صبح بی‌خبری که خوش‌خبری نبود. تو را آخر نصف روز طول کشید که پیدا کنند! و من بعد از داستان تو توانستم الگوی سفر قهرمان را با ذکر مثال توضیح دهم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعتی بیشتر از روز تولدت‌ نگذشته‌است! خردادی‌ مهربان‌ و ساده‌دلم سلام‌ بر تو و روز بدنیا آمدنت. سلام‌ بر نفس‌ها، بر ثانیه‌‌‌، بر انتظار، بر دل‌‌دل‌کردن‌های‌ بی‌قرار و سلام‌ بر دمی که‌ گذر کردی‌ و به‌ نور رسیدی... همین‌جابود!! آری همین‌جا👆که‌ خانه‌ دلم را با نگاهت‌ نورباران‌ کردی‌ و من‌ ماتِ‌ سادگی‌ات‌ همچنان‌ به‌ چراغانی زیر پل‌ها خیره‌ نگاه می‌کردم‌ و سرم‌ را زیر انداخته بودم. از تلاقی‌ چشمهایت‌ با نگاهم‌ می‌ترسیدم! آخر جانم‌ وقتش‌ نبود. اما... انگار در گوشه‌کنار همین‌ بودن‌ها و قدم‌ زدن‌ها و تماشا کردن‌ها و شاید هم‌ در همهمه خروشانِ‌ رودخانه، دل‌ به‌ هوایت‌ دادم. هوایی‌ که‌ بوی‌ گلاب و عطر یاس‌ می‌داد. همسرجانم‌‌ رضای‌‌ ملکوتیم نهم‌خرداد روز تولدت‌ بر ما مبارک‌ بود🌹
🌾هنوز ساکن جماران نبودیم. هنوز مامان مشتری تافتونی جماران نشده بود. هنوز آن چنار کهن‌سال را ندیده بودم. یک ظهر تاسوعا از خانه کوچه مینا آمدیم بیرون که برویم مراسم. مقصد مشخصی نداشتیم. یک ساعت بعد وسط حسینیه جماران بودم. من حدود ده سالم بود. حسینیه جماران که می‌گویم نه آن حسینیه مشهور امام. نرسیده به آن‌جا، سمت چپ درخت کهن‌سال، توی سراشیبی کوچه منحنی که می‌افتادی، چند در پایین‌تر از نانوایی تافتونی، حسینیه جمارانی که می‌گویم بود. روی دیوارهای حسینیه جابجا عکس‌های امام خمینی بود و زن‌ها تندتند برای شادی روح امام صلوات می‌فرستادند. مراسم که تمام شد. سفره انداختند. من مامان را گم کرده بودم. بوی غذا می‌آمد. از گرسنگی حال گشتن دنبال مامان را نداشتم. نشستم سر سفره. منتظر قیمه و قرمه بودم که بشقاب ملامین را گذاشتند جلوم. عطر پلوی سفید و خورشت قهوه‌ای روش رفت تا ته ریه‌هام! تا آن‌وقت، فسنجان نذری ندیده بودم! بعد از آن هروقت مامان و هرکس دیگری فسنجان درست کرد من یاد او افتادم! همین‌قدر ساده و همیشگی. امروز ظهر، غذام که جا افتاد این خاطره را برای اهل خانه تعریف کردم. یک ساعت بعد، بشقاب خورش را که گذاشتم وسط سفره بهشان گفتم: بفرمایید؛ اینم خیراتی برای امام خمینی، یه فسنجون خوشمزه. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾چند سال پیش فهمیدم دل‌درد مصلحتی که خیلی اوقات بچه‌های کوچک ازش شکایت می‌کنند، یکی از نشانه‌های اضطراب ست. خرداد که به ده روز آخر می‌رسد من دلم پیچ می‌خورد، دست‌هام تیـــــــر می‌کشد و مدام باید به همه توضیح بدهم که اتفاقی نیفتاده یا ازشان ناراحت نیستم. من فقط مضطربم. حالا بعضی سال‌ها همه انرژی‌ام را می‌گذارم روی پنهان کردنش و مثل امسالی فکر می‌کنم لزومی ندارد انقدر با خودم بجنگم. من مضطربم و چند روز دیگر دلیلش را _برای آن‌هایی که نمی‌دانند_ خواهم گفت... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun