🌾به دانشآموزم، دخترم، بُـــشری.
این چند خط را میخواستم دیروز برایت بنویسم؛ نشد. نتوانستم. چیز جدیدی هم نیست.
چند روز در سالست که دلم میخواهد بروم روی حالت انجماد. نه فکر کنم، نه حرف بزنم، نه حتی نفس بکشم.
چشمهام را ببندم و سرم را فرو کنم زیر برف. مهم نیست پاهام زده باشد بیرون و همه دورم جمع شده باشند. میخواهم مثل آن کودک سادهلوحی باشم که قایم شده و پاهاش از پشت پرده پیداست و بقیه مراعات کودکیاش را میکنند. فیلم بازی کنند و انگار نه انگار.
دلم میخواهد آدمها مراعاتم را بکنند. نقششان را خوب بازی کنند. چیزی بهم نگویند، چیزی ازم نپرسند.
بشری آدمها با هم فرق دارند. ممکنست تو هیچوقت مثل من نباشی. هیچوقت تجربه و احساسی از این دست نیاید سراغت.
من اما اینها را مینویسم برای آن چند درصدی که شاید روزی پیش آمد.
بشری تو حق داری اگر بعضی روزها نخواهی حرفهای تکراری بشنوی. حق داری شاد نباشی. حق داری حتی ناراحت هم نباشی. بروی توی بهت. بهتی چند ساعته. دلت بخواهد یخ بزنی. بروی پشت پرده حتی اگر پاهات زده باشد بیرون.
آنروزها همه حقهای دنیا با توست.
با تو که همغصه منی.
بشری روزها میگذرد، تو بزرگتر و خانمتر از اینی که هستی میشوی و کسانی بهت میگویند «مامان».
این را از معلمت در یاد داشته باش، روزی که دست بچهات را که تازه عقلرس شده گرفتی و رفتی گلزار تا پدر قهرمانت را نشانش بدهی، همان روز هم هستند آدمهایی که طعنه سنجاق کردهاند پر شالشان.
تو اگر حالا به خودت حق بدهی همه احساسات دنیا را آنقدری که شرع بهت اجازه داده، در آغوش بکشی، آن روز نمیشکنی.
اما اگر همیشه لبخند زدی، رجز خواندی و باب دل آدممصنوعیها بودی، آنروز صدای شکستنت به گوش فرزندت میرسد.
و دیگر سختست مراقب کف پای بچهای بود که از صدای شکستن چیزی ترسیده و خبر از تیزی خردهشیشهها ندارد!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روز_پدر
#شهید_مالامیری
🌾قرآن خواندن فضیلت است. تلاوت و قرائت و حفظ قرآن به تبع همین فضیلت، فضیلت است.
تلاوت قرآن و همزمان حل مکعب روبیک چطور؟! فضیلت است؟
زهرا تازه ۱۲ سالش تمام شده. امروز از آن روزهای شنگولیاش بود. شاد و سرحال. انقدری که خودش داوطلبانه خانه را برایم جارو کرد. دم غروبی هم با کش و برس آمد پیشم که موهاش را دوگوشی ببندم.
زهرا از صبح یک بند حرف زده و از نیم ساعت پیش نشسته پای برنامه محفل ستارهها.
من دارم توی آشپزخانه خامه را با شیر هم میزنم که توی سوپ نبُرد.
دختربچه حافظ قرآن دارد تندتند آیاتی که داورها ازش میخواهند را میخواند و همزمان تندتر انگشتهاش روی مکعب روبیک میلغزد.
زهرا همه این نیم ساعت ساکت بود.
برنامه که تمام شد چشمهای مغمومش را از تلوزیون کند، بهم گفت:
مامان! برام روبیک میخری؟!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#کار_بسیار_تمیز_فرهنکی 🙄
#زن_تراز_کم_بود_حالا_دختر_تراز
هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونبهای شرافت یک ملّت
بریدهای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ ناموننگ»
«لانه باز ساخته خواهد شد
درخت باز کاشته خواهد شد
شرف اما اگر برود
در تاریخها مینویسند
و وقتی نوشتند
با مرکبی مینویسند که خیلی سخت پاک میشود:
با مرکب تجزیه [...]
با مرکبی از خون سرداران و سربهداران»
🔻رسانه بافتار؛ رسانهٔ هنر انقلاب را دنبال کنید:
🆔 https://eitaa.com/joinchat/4285857982C557b3c5b35
🌾داریم بزرگ میشویم.
لابلای اینهمه زخم،
لابلای صداها، نورها، بوها،
لابلای بخشهای مختلف خبری،
لابلای شبنشینیهای تلوزیونی،
لابلای زیرنویسهای قرمز و سیاه،
داریم بزرگ میشویم.
کاش بچههایمان زودتر از ما بفهمند عافیتطلبی، تنهایشان میکند.
بفهمند جنگ، مبارزه، سرنوشت ماست.
سرنوشت ما و هر که بخواهد دست روی زانوی خودش داشته باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#جای_خالی_ژنرال_یک_و_بیست
🌾وسط معرکه گرفتنهای پهلوانالکی دنیا
وسط قلدربازی آن یاروی زرد فاسد
وسط جیغجیغ شغالها و هوهوی گرگها
وسط أَنَا رَبُّکمُ الْأَعْلی نمرود
افتاده به سیاحت و زیارت!
یک سحر میآید جمکران،
یک صبح میرود دیدار مرادش،
با مردم روبرو میشود،
دعوتشان میکند به خدا،
به اخلاق،
به هم،
به وطن.
این روزها آرامش این مرد برای ما حسرتست و برای هر که روبرویش ایستاده حناق!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#بیشباد
🌾چشم از آسمان برنمیدارند. نگاه میکنند و یادشان نمیرود تندتند اللهاکبر بگویند. رقیه به نورافشانی میگوید «شبنم آسمونی»!
توی سبد چای و بیسکوئیت گذاشتم و روی پشتبام خوردیم. وقتی آمدیم خانه صدای بچهها گرفته بود. شاید فردا بیشتر هم بگیرد. شاید سردشان شود، سردرد و پادرد بگیرند، نق بزنند. رقیه بهانه بادکنک بگیرد و زهرا پلاکاردی که امشب درست کرده را یک ربع هم نتواند بالا نگه دارد. شاید فردا نتوانیم ناهار ببریمشان رستوران. نشود برویم توی صف نقاشی غرفههای کودک. شاید باز پرچم و چوب پرچمهاشان را گم کنند، شاید کسی پیدا نشود با گواش، پرچم بکشد روی لپهای یخکردهشان.
هزارتا شاید و اما و اگر دیگر هست که آخرشبی فکرم بهشان نمیرسد.
اما مهم تویی که در تن مایی. در جانمان. میرقصی توی رگها، میدوی میان نفسها.
تو خانه مایی. کثیف بشوی ما باید دستمال بگیریم دستمان. تمیز باشی ما حظ میبریم و تماشات میکنیم. گرم باشی، سرد باشی، شلوغ باشی، خلوت باشی ماییم که داریم وسط قلبت زندگی میکنیم و سر در نمیآوریم بالاخره تو در قلب مایی یا ما در قلبت؟
تو خانه مایی و ما هر سال به شکرانه استواریات جشن سالگرد میگیریم. سالگرد روزی که بنایت را تکمیل کردیم. بنایی که از یک دهه قبلش مردی آمد و کلنگش را زد. زمین چغری بود. بدبدن! ولی ما هم اوسـّـامان کاربلد بود هم خودمان از زیر کار دررو نبودیم. هی بیل زدیم، هی مصالح درست کردیم، هی آجر انداختیم بالا، هی دیوار چیدیم و بعد،
برای خانهمان، در گذاشتیم.
آن مرد که حالا دیگر پیرمرد شده بود حواسمان را جمعِ درِ خانه کرد.
ازمان قول گرفت که درِ این خانه همیشه قفل باشد و یک کلید هم ازش در جیب تکتک ما گذاشت.
خدا کند کسی کلیدش را جا نگذارد..
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شبنم_آسمونتو_قربون
🌾کاش میدانستی حالا که در مدرسه خودم مراقب امتحان هستم، دلم در مدرسه تو، وسط جلسه دیدار با اولیایی که خیلی دلت میخواست آنجا باشم میزند.
به تار ظریف موهات قسم بلور خانم
که همه جانم پیش توست.
حالا و هروقت دیگر.
اما عزیز مادر؛
کمکم بزرگ میشوی و احتمالا زیاد پیش میآید دلت بخواهد
کسی
کنارت باشد و
او نباشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#عادت_میکنی
هـَــماوردت آمـــــــــ🚀ـــــــد مشــو بازِ جای✌️
💢فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ
@parhun