🌾داریم بزرگ میشویم.
لابلای اینهمه زخم،
لابلای صداها، نورها، بوها،
لابلای بخشهای مختلف خبری،
لابلای شبنشینیهای تلوزیونی،
لابلای زیرنویسهای قرمز و سیاه،
داریم بزرگ میشویم.
کاش بچههایمان زودتر از ما بفهمند عافیتطلبی، تنهایشان میکند.
بفهمند جنگ، مبارزه، سرنوشت ماست.
سرنوشت ما و هر که بخواهد دست روی زانوی خودش داشته باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#جای_خالی_ژنرال_یک_و_بیست
🌾وسط معرکه گرفتنهای پهلوانالکی دنیا
وسط قلدربازی آن یاروی زرد فاسد
وسط جیغجیغ شغالها و هوهوی گرگها
وسط أَنَا رَبُّکمُ الْأَعْلی نمرود
افتاده به سیاحت و زیارت!
یک سحر میآید جمکران،
یک صبح میرود دیدار مرادش،
با مردم روبرو میشود،
دعوتشان میکند به خدا،
به اخلاق،
به هم،
به وطن.
این روزها آرامش این مرد برای ما حسرتست و برای هر که روبرویش ایستاده حناق!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#بیشباد
🌾چشم از آسمان برنمیدارند. نگاه میکنند و یادشان نمیرود تندتند اللهاکبر بگویند. رقیه به نورافشانی میگوید «شبنم آسمونی»!
توی سبد چای و بیسکوئیت گذاشتم و روی پشتبام خوردیم. وقتی آمدیم خانه صدای بچهها گرفته بود. شاید فردا بیشتر هم بگیرد. شاید سردشان شود، سردرد و پادرد بگیرند، نق بزنند. رقیه بهانه بادکنک بگیرد و زهرا پلاکاردی که امشب درست کرده را یک ربع هم نتواند بالا نگه دارد. شاید فردا نتوانیم ناهار ببریمشان رستوران. نشود برویم توی صف نقاشی غرفههای کودک. شاید باز پرچم و چوب پرچمهاشان را گم کنند، شاید کسی پیدا نشود با گواش، پرچم بکشد روی لپهای یخکردهشان.
هزارتا شاید و اما و اگر دیگر هست که آخرشبی فکرم بهشان نمیرسد.
اما مهم تویی که در تن مایی. در جانمان. میرقصی توی رگها، میدوی میان نفسها.
تو خانه مایی. کثیف بشوی ما باید دستمال بگیریم دستمان. تمیز باشی ما حظ میبریم و تماشات میکنیم. گرم باشی، سرد باشی، شلوغ باشی، خلوت باشی ماییم که داریم وسط قلبت زندگی میکنیم و سر در نمیآوریم بالاخره تو در قلب مایی یا ما در قلبت؟
تو خانه مایی و ما هر سال به شکرانه استواریات جشن سالگرد میگیریم. سالگرد روزی که بنایت را تکمیل کردیم. بنایی که از یک دهه قبلش مردی آمد و کلنگش را زد. زمین چغری بود. بدبدن! ولی ما هم اوسـّـامان کاربلد بود هم خودمان از زیر کار دررو نبودیم. هی بیل زدیم، هی مصالح درست کردیم، هی آجر انداختیم بالا، هی دیوار چیدیم و بعد،
برای خانهمان، در گذاشتیم.
آن مرد که حالا دیگر پیرمرد شده بود حواسمان را جمعِ درِ خانه کرد.
ازمان قول گرفت که درِ این خانه همیشه قفل باشد و یک کلید هم ازش در جیب تکتک ما گذاشت.
خدا کند کسی کلیدش را جا نگذارد..
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شبنم_آسمونتو_قربون
🌾کاش میدانستی حالا که در مدرسه خودم مراقب امتحان هستم، دلم در مدرسه تو، وسط جلسه دیدار با اولیایی که خیلی دلت میخواست آنجا باشم میزند.
به تار ظریف موهات قسم بلور خانم
که همه جانم پیش توست.
حالا و هروقت دیگر.
اما عزیز مادر؛
کمکم بزرگ میشوی و احتمالا زیاد پیش میآید دلت بخواهد
کسی
کنارت باشد و
او نباشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#عادت_میکنی
هـَــماوردت آمـــــــــ🚀ـــــــد مشــو بازِ جای✌️
💢فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ
@parhun
🌾توی دوره نویسندگی خلاق، تمرینی داریم به اسم تمرین دستها.
به هنرجو میگوییم یک فهرست پانزدهتایی بنویسد از کارهای دست شخصی خیالی که در بیستوچهار ساعت گذشته انجام شده. در قدم بعدی هنرجو باید با توجه به کارهایی که آن دست انجام داده درباره صاحب دست حدسهایی بزند. اینکه زنست یا مرد، کودکست یا بزرگسال، شاغلست یا خانهدار، ورزشکارست یا نقاش، مادرست یا پرستار یا معلم یا نانوا یا کارگر یا راننده.....
حالا من میگویم شما حدس بزنید؛
دستی که ازش میگویم
۱. دیروز صبح دکمههای مانتوش را بسته.
۲. برس صورتی را داده دست خواهر بزرگش تا موهاش را دماسبی ببندد.
۳. گوشههای مقنعه را از کنج لپهای سرخ و سفیدش تا زده.
۴. ظهر چنگال را فرو برده توی ماکارونی و سعی کرده ادای تبلیغهای تلوزیونی را دربیاورد و هی چرخانده و چرخانده.
۵. کمی بعد نرمترین بالش خانه را از زیر سر برادرش غنیمت گرفته.
۶. دست را برده زیر سرش و چشمهاش گرم شده.
۷. دو ساعت بعد چادر نماز مادر را از رویش کنار زده.
۸. دست برده توی سفره افطار تا از خرما و چایشیرین جا نماند.
۹. شب که شده مسواک را به زور مادر دست گرفته.
۱۰. توی رختخواب که بوده و بابا بوسیدهاش، دست برده تا رد تیغتیغی ریشهای بابا را روی صورتش بخاراند.
۱۱. صبح بند کفشهاش را بسته.
۱۲. کیک دوقلو را از روی میز برداشته و انداخته ته کیفش.
۱۳. نیم ساعت بعد زیپ کیف را باز کرده و کتاب فارسی را گذاشته روی میز.
۱۴. زنگ تفریح دست بغلدستیاش را گرفته و رفته توی کلاسآخری، یواشکیِ کلاسسومیهای روزهدار، کیک را گذاشته توی دهانش.
۱۵. و کمی بعد، تنها کمی بعد، دستها را فشار داده روی گوشها تا صدای مهیب را نشنود.
و ثانیههایی بعد
صاحب دست، گم شده!
حالا دست، خاکی و نیمه و شرحهشرحه، توی دست مردیست که دارد رو به دوربین گریه میکند.
حالا شما حدس بزنید
صاحب آن دست کوچک کی بوده؟!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شجره_طیبه_و_شجره_خبیثه
#میناب
🌾راستش را بخواهید هرچه برای ما خمینیندیدهها از صبح نیمه خرداد گفتید،
هرچه مدام با صدای حیاتی بغض کردید،
هرچه از شکوه آن تشییع تاریخی گفتید،
هرچه فیلم بس نشستنها کنج دیوار جماران را نشانمان دادید
ما باور نکردیم..
ما تا ندیدیم باور نکردیم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#آقای_شهیدم