eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾قرآن خواندن فضیلت است. تلاوت و قرائت و حفظ قرآن به تبع همین فضیلت، فضیلت است. تلاوت قرآن و هم‌زمان حل مکعب روبیک چطور؟! فضیلت است؟ زهرا تازه ۱۲ سالش تمام شده. امروز از آن روزهای شنگولی‌اش بود. شاد و سرحال. انقدری که خودش داوطلبانه خانه را برایم جارو کرد. دم غروبی هم با کش و برس آمد پیشم که موهاش را دوگوشی ببندم. زهرا از صبح یک بند حرف زده و از نیم ساعت پیش نشسته پای برنامه محفل ستاره‌ها. من دارم توی آشپزخانه خامه را با شیر هم می‌زنم که توی سوپ نبُرد. دختربچه حافظ قرآن دارد تندتند آیاتی که داورها ازش می‌خواهند را می‌خواند و هم‌زمان تندتر انگشت‌هاش روی مکعب روبیک می‌لغزد. زهرا همه این نیم ساعت ساکت بود. برنامه که تمام شد چشم‌های مغمومش را از تلوزیون کند، بهم گفت: مامان! برام روبیک می‌خری؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun 🙄
هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خون‌بهای شرافت یک ملّت بریده‌ای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ نام‌وننگ» «لانه باز ساخته خواهد شد درخت باز کاشته خواهد شد شرف اما اگر برود در تاریخ‌ها می‌نویسند و وقتی نوشتند با مرکبی می‌نویسند که خیلی سخت پاک می‌شود: با مرکب تجزیه [...] با مرکبی از خون سرداران و سربه‌داران» 🔻رسانه بافتار؛ رسانهٔ هنر انقلاب را دنبال کنید: 🆔 https://eitaa.com/joinchat/4285857982C557b3c5b35
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾داریم بزرگ می‌شویم. لابلای این‌همه زخم، لابلای صداها، نورها، بوها، لابلای بخش‌های مختلف خبری، لابلای شب‌نشینی‌های تلوزیونی، لابلای زیرنویس‌های قرمز و سیاه، داریم بزرگ می‌شویم. کاش بچه‌هایمان زودتر از ما بفهمند عافیت‌طلبی، تنهایشان می‌کند. بفهمند جنگ، مبارزه، سرنوشت ماست. سرنوشت ما و هر که بخواهد دست روی زانوی خودش داشته باشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾وسط معرکه گرفتن‌های پهلوان‌الکی دنیا وسط قلدربازی آن یاروی زرد فاسد وسط جیغ‌جیغ شغال‌ها و هوهوی گرگ‌ها وسط أَنَا رَبُّکمُ الْأَعْلی نمرود افتاده به سیاحت و زیارت! یک سحر می‌آید جمکران، یک صبح می‌رود دیدار مرادش، با مردم روبرو می‌شود، دعوتشان می‌کند به خدا، به اخلاق، به هم، به وطن. این روزها آرامش این مرد برای ما حسرت‌ست و برای هر که روبرویش ایستاده حناق! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾چشم از آسمان برنمی‌دارند. نگاه می‌کنند و یادشان نمی‌رود تندتند الله‌اکبر بگویند. رقیه به نورافشانی می‌گوید «شبنم آسمونی»! توی سبد چای و بیسکوئیت گذاشتم و روی پشت‌بام خوردیم. وقتی آمدیم خانه صدای بچه‌ها گرفته بود. شاید فردا بیشتر هم بگیرد. شاید سردشان شود، سردرد و پادرد بگیرند، نق بزنند. رقیه بهانه بادکنک بگیرد و زهرا پلاکاردی که امشب درست کرده را یک ربع هم نتواند بالا نگه دارد. شاید فردا نتوانیم ناهار ببریمشان رستوران. نشود برویم توی صف نقاشی غرفه‌های کودک. شاید باز پرچم و چوب پرچم‌هاشان را گم کنند، شاید کسی پیدا نشود با گواش، پرچم بکشد روی لپ‌های یخ‌کرده‌شان. هزارتا شاید و اما و اگر دیگر هست که آخرشبی فکرم بهشان نمی‌رسد. اما مهم تویی که در تن مایی. در جانمان. می‌رقصی توی رگ‌ها، می‌دوی میان نفس‌ها. تو خانه مایی. کثیف بشوی ما باید دستمال بگیریم دستمان. تمیز باشی ما حظ می‌بریم و تماشات می‌کنیم. گرم باشی، سرد باشی، شلوغ باشی، خلوت باشی ماییم که داریم وسط قلبت زندگی می‌کنیم و سر در نمی‌آوریم بالاخره تو در قلب مایی یا ما در قلبت؟ تو خانه مایی و ما هر سال به شکرانه استواری‌ات جشن سالگرد می‌گیریم. سالگرد روزی که بنایت را تکمیل کردیم. بنایی که از یک دهه قبلش مردی آمد و کلنگش را زد. زمین چغری بود. بدبدن! ولی ما هم اوسـّـامان کاربلد بود هم خودمان از زیر کار دررو نبودیم. هی بیل زدیم، هی مصالح درست کردیم، هی آجر انداختیم بالا، هی دیوار چیدیم و بعد، برای خانه‌مان، در گذاشتیم. آن مرد که حالا دیگر پیرمرد شده بود حواسمان را جمعِ درِ خانه کرد. ازمان قول گرفت که درِ این خانه همیشه قفل باشد و یک کلید هم ازش در جیب تک‌تک ما گذاشت. خدا کند کسی کلیدش را جا نگذارد.. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾کاش می‌دانستی حالا که در مدرسه خودم مراقب امتحان هستم، دلم در مدرسه تو، وسط جلسه دیدار با اولیایی که خیلی دلت می‌خواست آن‌جا باشم می‌زند. به تار ظریف موهات قسم بلور خانم که همه جانم پیش توست. حالا و هروقت دیگر. اما عزیز مادر؛ کم‌کم بزرگ می‌شوی و احتمالا زیاد پیش می‌آید دلت بخواهد کسی کنارت باشد و او نباشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
هـَــماوردت آمـــــــــ🚀ـــــــد مشــو بازِ جای✌️ 💢فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ @parhun
🌾توی دوره نویسندگی خلاق، تمرینی داریم به اسم تمرین دست‌ها. به هنرجو می‌گوییم یک فهرست پانزده‌تایی بنویسد از کارهای دست شخصی خیالی که در بیست‌و‌چهار ساعت گذشته انجام شده. در قدم بعدی هنرجو باید با توجه به کارهایی که آن دست‌ انجام داده درباره صاحب دست‌ حدس‌هایی بزند. این‌که زن‌ست یا مرد، کودک‌ست یا بزرگسال، شاغل‌ست یا خانه‌دار، ورزشکارست یا نقاش، مادرست یا پرستار یا معلم یا نانوا یا کارگر یا راننده..... حالا من می‌گویم شما حدس بزنید؛ دستی که ازش می‌گویم ۱. دیروز صبح دکمه‌های مانتوش را بسته. ۲. برس صورتی را داده دست خواهر بزرگش تا موهاش را دم‌اسبی ببندد. ۳. گوشه‌های مقنعه را از کنج لپ‌های سرخ و سفیدش تا زده. ۴. ظهر چنگال را فرو برده توی ماکارونی و سعی کرده ادای تبلیغ‌های تلوزیونی را دربیاورد و هی چرخانده و چرخانده. ۵. کمی بعد نرم‌ترین بالش خانه را از زیر سر برادرش غنیمت گرفته. ۶. دست را برده زیر سرش و چشم‌هاش گرم شده. ۷. دو ساعت بعد چادر نماز مادر را از رویش کنار زده. ۸. دست برده توی سفره افطار تا از خرما و چای‌شیرین جا نماند. ۹. شب که شده مسواک را به زور مادر دست گرفته. ۱۰. توی رخت‌خواب که بوده و بابا بوسیده‌اش، دست برده تا رد تیغ‌تیغی ریش‌های بابا را روی صورتش بخاراند. ۱۱. صبح بند کفش‌هاش را بسته. ۱۲. کیک دوقلو را از روی میز برداشته و انداخته ته کیفش. ۱۳. نیم ساعت بعد زیپ کیف را باز کرده و کتاب فارسی را گذاشته روی میز. ۱۴. زنگ تفریح دست بغل‌دستی‌اش را گرفته و رفته توی کلاس‌آخری، یواشکیِ کلاس‌سومی‌های روزه‌دار، کیک را گذاشته توی دهانش. ۱۵. و کمی بعد، تنها کمی بعد، دست‌ها را فشار داده روی گوش‌ها تا صدای مهیب را نشنود. و ثانیه‌هایی بعد صاحب دست، گم شده! حالا دست، خاکی و نیمه و شرحه‌شرحه، توی دست مردی‌ست که دارد رو به دوربین گریه می‌کند. حالا شما حدس بزنید صاحب آن دست کوچک کی بوده؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun