🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و چهل و هفتم
🛌 چند پرستار دورم ریخته و میخواستند به هر وسیلهای آرامم کنند و آرامش من تنها بوسه به صورت دخترم بود که به درگاه خدا التماس میکردم:
- خدا... من بچهام رو میخوام... من فقط بچهام رو میخوام...
🔥همه بدنم از درد فریاد میزد و آتشی که در جانم شعله میکشید، مجالی برای خودنمایی دردهایم نمیگذاشت که باز از مصیبت دخترم ضجه میزدم:
🛌 به خدا دخترم زنده بود! به خدا تا تو ماشین تکون میخورد! به خدا تا نزدیک بیمارستان هنوز زنده بود...
🚪عبدالله دور اتاق میچرخید و دیگر فریاد میکشید تا در میان هق هق نالههایم، صدایش به مجید برسد:
📱مجید همونجا بمون، من میام پیشت! خودم میام پیشت، آخه با این حالت کجا میخوای بیای؟ من الان میام دنبالت!
💓 و دل بیقرار من تنها به حضور همسرم قرار میگرفت که از میان دست پرستاران و سِرُم و فریادهای عبدالله، با هق هق گریه صدایش میزدم:
🛌مجید... حوریه از دستم رفت... مجید... بچهام از دستم رفت...
🏻و به حال خودم نبودم که مجیدی که دیشب تحت عمل جراحی قرار گرفته با شنیدن این ضجههای مصیبت زدهام چه حالی میشود و شاید از شدت همین ضجهها و ضعفی که همه بدنم را ربوده بود، توانم تمام شد و میان برزخی از هوش و بیهوشی، از حال رفتم.
🌀 نمیدانستم خواب میبینم یا واقعاً این سرانگشت گرم و پُر احساس مجید است که روی گونهام دست میکشد.
👁به زحمت چشمانم را گشودم و تصویر صورت مصیبت زده ام را در آیینه نگاه مضطرب و مهربانش دیدم.
🛌 کنار تختم روی صندلی نشسته بود، با انگشتانش روی صورتم دست میکشید و بیصدا گریه میکرد.
👁 آسمان صورتش از گرد و غبار غصه، نیلی شده و چشمانش همچون ابر بهار میبارید.
🏻کنار صورتش از ریشه موهای مشکی تا زیر گوشش به شدت خراشیده شده و پُر از زخم و جراحت بود. دست راستش از مچ تا روی شانه باند پیچی شده و طوری با آتل به گردنش بسته شده بود که هیچ تکانی نمیخورد. پای چشمان کشیدهاش گود افتاده و گونههای گندمگونش به زردی میزد.
💺هر چند روی صندلی کج نشسته بود تا به جراحت پهلویش کمتر فشار بیاید، ولی باز هم صورتش از درد در هم رفته و طوری که من نفهمم، نوک پایش را پشت سر هم به زمین زد تا دردش قرار بگیرد.
🛌 به گمانم قصه غمبار من و حوریه را از عبدالله شنیده بود که دیگر طوفان پریشانی جانش به ساحل غم نشسته و باز از سوزِ دل گریه میکرد.
🏻هنوز محو صورت رنگ پریده و قد و قامت زخمیاش بودم که زیر لب اسمم را صدا زد:
🏻الهه...
👁 شاید از چشمان نیمه بازم که به دست باند پیچی شدهاش خیره مانده بود، فکر میکرد خوابم و نمیدانست از دیدن این حالش، نگاهم از پا در آمده که دوباره صدایم کرد:
🏻 الهه جان... دیگر سر انگشتش از نوازش صورتم دست کشیده و با همه وجود منتظر بود تا حرفی بزنم که نگاه بیرمقم را به چشمانش رساندم. سفیدی چشمانش از شدت گریه به رنگ خون در آمده و باز دلش نیامد به رویم نخندد که با همان صورت غرق اشکش، لبخند تلخی تقدیمم کرد و با لحنی عاشقانه به فدایم رفت:
- دلم خیلی برات تنگ شده بود! از دیروز که ازت جدا شدم، برام یه عمر گذشت...
🏻و دیگر نتوانست حرفش را تمام کند که از سوزش زخم پهلویش، نفسش بند آمد و چشمانش را بست تا نفهمم چه دردی میکشد.
💓 از تماشای این حالش دلم به درد آمد و چشمانم از اشک پُر شد که دوباره چشمانش را گشود تا از جام نگاه مهربانش سیرابم کند و اینبار من شروع کردم:
🛌 مجید! بچهام از بین رفت...
👁 و دیدم که نگاهش اول از داغ حوریه و بعد از غصه من، آتش گرفت و من چقدر منتظرش بودم تا برایش از مصیبت حوریه بگویم که میان گریه، ناله زدم:
🛌 مجید! بچهام خیلی راحت از دستم رفت! نتونستم هیچی کاری بکنم! میفهمیدم دیگه تکون نمیخوره، ولی نمیتونستم براش هیچ کاری بکنم...
🛌 از حجم سنگین بغضی که روی سینهام مانده بود، نفسم به شماره افتاده و همچنان غصههای قلبم را پیش صورت صبور و نگاه مهربانش زار میزدم:
🏻مجید! ای کاش اینجا بودی و حوریه رو میدیدی! خیلی خوشگل بود، یه صورت کوچولو مثل قرص ماه داشت! ناز و آروم خوابیده بود...
👌🏻و جملات آخرم از پشت هق هق گریه به سختی بالا میآمد:
- مجید! شرط رو باختی، حوریه شکل خودت بود! حوریه مثل تو بود... و دیگر نتوانستم ادامه دهم که شانههایش از گریه به لرزه افتاده و میدیدم دلش تا چه اندازه برای دیدن دخترش بیقراری میکند که دیگر ساکت شدم.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء
👌همیشه باهاش شوخی می ڪردم و می گفتم: اگر شربت شهادت آوردن نخوریا بریز دور!
🌷یادمه یه بار بهم گفت:
اینجا شربت شهادت پیدا نمیشه
چیڪار ڪنم؟
👌بهش گفتم: ڪاری نداره ڪه خودت درست ڪن بده بقیه هم بخورند، خندید و گفت:
🌷اینطوری خودم شهید نمیشم ڪه بقیه شهید میشن شربت شهادت یه جورایی رمز بین من و آقا ابوالفضل بود...
🌷 شهید مدافع حرم، ابوالفضل راه چمنی
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
💚🌹💚 #پاداشهای_عظیم_زیارت_امام_حسین (علیه السلام) - بخش اول
👣 آنچه در زیارت حسین بن علی(ع) بسیار چشمگیر است، ثوابهای کلان و پاداشهای عظیم و محیر العقولی است که در روایات ائمه، برای آن بیان شده است.
⚜ امام صادق(ع) در روایتی، برای زیارت حسین بن علی، ثوابی همچون پاداش نبرد در رکاب پیامبر و امام عادل بیان می کند.(١)
⚜ در جای دیگر، پاداشی همچون اجر شهیدان ( بدر ) را نوید می دهد.(٢)
⚜ و در احادیث بسیاری، ثواب حج و عمره مکرر رابرای آن بر می شمارد.و در سخنی، امام صادق(ع) برای کسی که به زیارت حسین برود، با این خصوصیت که نسبت به حق آن حضرت، معرفت و شناخت داشته باشد (عارفاً بحقه) پاداش آزاد کردن هزار برده، و آماده کردن هزار اسب برای مجاهدان راه خدا را بشارت داده است. (٣)
🔰به این قطعه از تاریخ، دقت کنید:
👳🏻 یکی از شیعیان، به نام حسین، نوه (ابو حمزه ثمالی)، نقل کرده است که:در اواخر دوره بنی امیه به قصد زیارت حسین بن علی، بیرون آمدم ولی مخفیانه حرکت می کردم تا اهل شام، نفهمند، تا اینکه شب فرا رسید و مردم به خواب رفتند.
🌌 شب، از نیمه گذشته بود که غسل زیارت کردم و به سوی قبر سیدالشهدا عزیمت کردم.
👣 نزدیکیهای قبر که رسیدم، با مردی رو به رو شدم، زیبا روی و خوشبو و سفید چهره، که به من گفت:
✋🏻 برگرد، الان نمی توانی زیارت کنی!!
👣 برگشتم...
🌌 اواخر شب باز رفتم، باز هم آن مرد را دیدم که گفت:
✋🏻 دسترسی پیدا نمی کنی!!
👳🏻 گفتم: چرا نتوانتم به زیارت فرزند پیامبر و سالار جوانان بهشت برسم؟ من پیاده از کوفه در این شب جمعه به اینجا آمده ام. می ترسم که صبح شود و هوا روشن گردد و نیروهای مسلح بنی امیه مرا بکشد.
✋🏻 گفت: برگرد، فعلاً نمی شود... چون حضرت موسی و فرشتگان، هم اکنون به زیارت مشغولند!!
👣 برگشتم و صبر کردم تا اینکه سحر شد.
👳🏻 غسل کردم و نزدیک قبر رفتم و آن مرقد را زیارت نمودم و نماز صبح را در آنجا خواندم و از ترس شامیان، بسرعت از آنجا برگشتم. (۴)
👌🏻آیا کسی که در چنین وضعیت مخفیانه، به زیارت قبر مولایش حسین برود و همراه با دلهره و هراس از نگهبانانی که ماءمور کنترل و ممانعت از زئران تربت کربلا هستند، زیارت کند، مستحق ثوابی بیشتر نیست؟!
📚 پاورقی ها:
١- ثواب الاعمال، ص ٨١.
٢- کامل الزیارت، ص ١٨٣.
٣- همان، ص ١۶۴.
۴- بحار الانوار، ج ٩٨ ص ۵٧ و ۵٩ (دو حدیث است، با اندکی اختلاف در تعبیرات).
📗 منبع: کربلا کعبه دلها، محدثی، جواد.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
#سـیـره_اهـل_بیـٺ
#کرامات
#اربعین
#تکیه
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
💎 شش قسم صداقت
🎙حجت الاسلام دکتر #رفیعی
🌐 @partoweshraq
5aeeed1e2fa89e767382633b_-2007632062010031158.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
💎 شش قسم صداقت
🎙حجت الاسلام دکتر #رفیعی
🌐 @partoweshraq
🌹 #سواد_زندگی
💕 همیشه آماده باش تا اشتباهات دیگران را ببخشی.
🗣 بیادبیشان را، خیانتشان را، بیعقلیشان را و تهمتشان را.
❌ اینها نشانهی عدم بلوغ روحی آدمهاست.
🍈 آدمهای نارس از این چیزها زیاد دارند.
🍎 تو رسیده باش و بالغ.
🚶🏻با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت کنی یا سرزنش، و بدون اینکه از این حرفها آزرده شوی و آسیب ببینی، از کنار این چیزها رد شو.
⛈ اگر هوای دلت ابری شد و چشمهای تو باریدند باران اشکها را، بگذار این اشکها باران رحمت و بخشش باشد برای آنهایی که نمیدانند و زمین دلشان خشک و شورهزار است.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7