🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و چهل و نهم
🛌 دستش را از کنار سرم عقب کشید و روی زخم پهلویش گرفت که به گمانم از لرزش بدنش، زخمش آتش گرفته بود.
🏻رنگ از صورتش پریده و پیشانیاش از دانههای عرق پُر شده بود.
⚡از شدت درد پایش را به سرعت تکان میداد و به حال خودش نبود که همچنان بیصدا گریه میکرد.
🏻از خطوط صورتش که زیر فشار درد در هم رفته بود، جگرم آتش گرفت و عاشقانه صدایش کردم:
🛌 مجید... و نمیخواست با این حالم، غمخوار دردهایش شوم که پیش دستی کرد:
🏻الهه! ای کاش مرده بودم و تو رو اینجوری نمیدیدم... بغضی غریبانه راه گلویش را بسته و صدایش از تازیانه درد و غم به لرزه افتاده بود:
- بلایی نبود که به خاطر من سرت نیاد... و نتوانست حرفش را تمام کند که لبهایش سفید شد و صورت زردش نه فقط پوشیده از اشک که غرق عرق شده بود.
💓 هر چند دلم نمیخواست بیش از این زجرش بدهم، ولی باز صدایم به گریه بلند شد که من هم محرمی جز همسرم نداشتم تا برایش دردِ دل کنم و دوباره سر به ناله نهادم:
🏻مجید دلم برای حوریه خیلی تنگ شده، دخترم تا دیروز زنده بود... و داغ حوریه به این سادگیها سرد نمیشد که مقابل چشمان غرق اشکش به بدنم دست میکشیدم و با بیقراری شکوه میکردم:
- ببین! ببین دیگه تکون نمیخوره! ببین دیگه لگد نمیزنه! ببین دیگه حوریه نیس...
🔥 و از آتش حسرت حوریه طوری سوختم که باز ضجههای مادرانهام در گلو شکست و دل مجیدم را آتش زد.
💺به سختی خودش را از روی صندلی بلند کرد، میدیدم نفسش از درد بند آمده و نمیخواست به روی خودش بیاورد که با دست چپش سر و صورتم را نوازش میکرد و شاید دل دریایی خودش آنچنان در خون موج میزد که دیگر نمیتوانست به غمخواری غمهایم حرفی بزند.
👁 با چشمانی که دیگر حالی برایشان نمانده بود، فقط نگاهم میکرد و به پای حال زارم مردانه گریه می کرد.
🏻 سپس سرش را بالا گرفت و نفس بلندی کشید تا تمام توانش را جمع کرده و باز دلداریام بدهد:
- قربونت بشم الهه! میفهمم چه حالی داری، به خدا میفهمم چی میکِشی! منم دلم برای حوریه تنگ شده، منم این مدت خیلی انتظار کشیدم تا پدر بشم! منم حسرت یه بار دیدنش به دلم موند...
💓 و حالا نغمه نفسهایش همان نالههای دل من بود که گوشم به صدای مهربانش بود و با چشمی که دیگر اشکی برایش نمانده بود، خون گریه میکردم و او با شکیبایی عاشقانهاش همچنان میگفت:
🏻 ولی حالا از این حال تو دارم دِق میکنم! به خدا با این گریههات داری منو میکُشی الهه! تو رو خدا آروم باش! به خاطر من آروم باش...
👌🏻و نه تنها زبانش که دیگر قدمهایش هم توان سرِ پا ایستادن نداشت که دوباره روی صندلی افتاد و اینبار درد جراحت پهلویش طوری فریاد کشید که نالهاش در گلو خفه شد و میشنیدم زیر لب نام امام حسین (علیهالسلام) را صدا میزد.
👁 از ترس حال خرابش، اشکم خشک شد و نالهام بند آمد که رنگ زندگی به کلی از صورتش پریده و همه بدنش میلرزید.
🏻سرش را پایین انداخته و چشمانش را در هم کشیده بود و هر دو پایش را به شدت تکان میداد که انگار سوزش زخمهایش در همه بدنش رعشه میکشید.
🛌 سرم را روی بالشت خم کردم و دیدم همانطورکه با دست روی پهلویش را گرفته، انگشتانش از خون پُر شده و ردّ گرم خون تا روی شلوار و کفشش جاری بود که وحشتزده صدایش زدم:
- مجید! داره از زخمت خون میاد!
🏻و به گمانم خودش زودتر از من فهمیده و به روی خودش نیاورده بود که آهسته چشمانش را به رویم باز کرد، سرش را بالا آورد و با لبخندی شیرین پاسخ دلشورهام را داد:
- فدای سرت الهه جان! چیزی نیس...
🛌 روی تخت نیم خیز شدم و سعی کردم با صدای ضعیف و بیرمقم فریاد بکشم:
🛌 عبدالله! عبدالله اینجایی؟
🏻از اینهمه بیقراریام حیرت کرد و با ناراحتی پرسید:
❓چی کار میکنی الهه؟
🚪و ظاهراً عبدالله پشت درِ اتاق نبود که پرستاری در را باز کرد و پیش از آنکه حرفی بزند، سراسیمه خبر دادم:
👤 زخمش خونریزی کرده!
🏻و مجید که دیگر نمیتوانست حال خرابش را پنهان کند، ساکت سر به زیر انداخته بود که پرستار وارد شد و با نگاه متعجبش خط خون را از پهلوی مجید تا روی زمین دنبال کرد که خودم با دلواپسی توضیح دادم:
🛌 تازه دیشب عمل کرده، حالا زخمش خونریزی کرده.
👁 مجید مستقیم نگاهم کرد و با صدای لرزانش زیر لب زمزمه کرد:
🏻 چیزی نیس الهه جان... که پرستار اخم کرد و رو به مجید تشر زد:
👈 کدوم بیمارستان بی مسئولیتی با این وضعیت مرخصت کرده؟
🏻و مجید دردش، حالِ من بود که به جای جواب، با نگرانی سؤال کرد: چرا انقدر رنگش پریده؟
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜
❤ دلی قرص و شجاعتی مثال زدنی داشت. وقتی همه اینها در دل دردانه پسری که تنها چند روز مانده تا ٢٠ ساله شود، جمع میشود، دیگر کسی همچون سید مصطفی برای رفتن سر از پا نمیشناسد.
🕊 آنقدر بی تاب رفتن میشود که همه، از جمله پدرومادرش به این نتیجه میرسند که نمیتوانند مانعش شوند.
🌍 شوق رفتن او را از این دنیای خاکی کَند و با خود برد.
🇮🇷 نابغه کوچک مدافعان حرم، جوانترین شهید مدافع حرم ایرانی و القاب مختلف دیگری که هیچکدام نمیتواند به تنهایی گویای دل بزرگ این شهید باشند.
🗓 مصطفی که از نسل دهه ٧٠ بود، بر خلاف خیلی از هم نسلهایش، خیلی زود راه و هدف خود را پیدا کرد و با معرفتی که با مطالعه فراوان و گوش به فرمان رهبر بودن به دست آورده بود، به خیل عظیم آسمانیانی شتافت که نزد خدا روزی می خورند.
🌷شیفته شهید بابایی بود و از وقتی با این شهید آشنا شد شوق پرواز درونش، شعله ور شد.
🌷 شهید مدافع حرم، سید مصطفی موسوی.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
🌹زنان شيعه بايد به موازات گريه بر سيّدالشهدا(ع)، حجاب و پاكدامني را رعايت كنند و مردان نيز بايد در پيِ روزي حلال باشند تا در...
🌐 @partoweshraq
🔮 نفرین و گردن!!
👊🏿 میان مالک بن انس و زنش دعوا شد.
👳🏾 مالک گفت به خدا نفرینت می کنم!!
👈🏻 گفت بکن، یک عمر است حجاج بن یوسف را نفرین می کنی و هر روز گردنش کلفت تر می شود!!
📗 منبع: کشکول نبوی (عهد عتیق)، سید ابراهیم نبوی، صفحه ۳۴.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#داستان_کوتاه
🌸 #یا_صاحب_الزمان
🌹 کی به سر آید غم هجران تو؟
💔 تا نیاید بر لب ما جان ما؟!
💔 جز غم عشقت ندارد بهره ای
🌹 این دل مجنون و سرگردان ما
🌐 @partoweshraq
#شعر_انتظار
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🌹 ویژگی یاران امام زمان (عج)
🎙حجت الاسلام دکتر #رفیعی
🌐 @partoweshraq
4_6005844948308459607.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🌹 ویژگی یاران امام زمان (عج)
🎙حجت الاسلام دکتر #رفیعی
🌐 @partoweshraq