eitaa logo
پرتو اشراق
808 دنبال‌کننده
28.1هزار عکس
17.1هزار ویدیو
74 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
پرتو اشراق
❤️‍🔥 گفتگوی جانسوز و قابل تأمل امام سجّاد علیه السّلام و مِنهال ☀️ در یکی از روزهای اقامت اهل بیت در دمشق، علیه السلام از محل اسکان خود بیرون رفته و در بازارهای دمشق قدم می‌زدند، شخصی به نام منهال بن عمرو از امام سجاد (علیه السّلام) سوالی پرسید که امام هم جواب او را دادند و از وقایعی که برایشان پیش آمده شکوه کردند. 🪶 جناب علی بن ابراهیم روایت کرده: امام صادق علیه السّلام فرمودند: 👳🏻‍♂ منهال بن عمرو با امام زین العابدین علیه السّلام ملاقات کرد و به آن حضرت گفت: ✋🏻 یا بن رسول اللَّه! حال شما چگونه است؟ 🌹 فرمود: «وای بر تو! آیا برای تو معلوم نیست که حال من چگونه است؟ حال ما در میان این گروه، نظیر حال بنی اسرائیل است که در میان آل فرعون بودند. اینان پسران و مردان ما را سر می‌بُرند و زنان ما را زنده می‌گذارند؛ أمیرالمؤمنین عليه السّلام را که بعد از حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله بهترین مردم است، بر فراز منبرها لعنت می‌کنند! به دشمنان ما مال و شرافت عطاء می‌شود، ولی کسی که دوست ما باشد حقیر و حق او پایمال می‌شود، مؤمنین دائماً اینطور بوده‌اند. عجم همیشه حق عرب را اینطور می‌شناخت که حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله از عرب است، قریش بر عرب فخر می‌کرد که حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله از این قبیله است، عرب به عجم فخر می‌کرد که حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله از ملّت عرب است. ولی حالِ ما آل محمّد علیهم السّلام این است که حقّی برای ما شناخته نمی‌شود. آری حال ما اینطور است». 📚 بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٨۴، به نقل از تفسیر قمی ✍🏻 پی‌نوشت: 🌹 امام کاظم (عليه السلام) از پدر خود (عليه السلام) از جدّ خود (عليه السلام) از امام سجاد‌ (عليه السلام) از پدر خود (عليه السلام) از اميرالمؤمنين علی (عليه السلام) نقل کرده که ایشان فرمود: ▪️رسول خد‌ ا(صلى الله علیه وآله‌) ناسپاسی دید و شکرِ نیکی­ هایش به جا آورده نشد حال آن­که نیکی حضرت بر قریشی و عرب و عجم مسلّم بود و نیکیِ چه کسی والاتر از نیکی­ های رسول خدا (صلى الله علیه وآله‌) بر این خلق مي تواند باشد؟ ما اهل بیت نیز ناسپاسی می­ بینیم و شکرِ نیکی هایمان به جا آورده نمی شود، نیکانِ مؤمنان اینگونه ­اند ناسپاسی می بینند و شکرِ نیکی هایشان به جا آورده نمی شود». 📚 علل الشرائع نویسنده: الشيخ الصدوق، ج ۲، ص ۵۶۰. ⚠️ تلنگر! ناسپاس بودیم و آموزه های حجج الهی علیهم السلام را پس گوش انداختیم و گرفتار شدیم به انواع بلیه و اضطراب ها و نگرانیها... 🤲🏻 خدایا منجی عالم را برسان و ما را قدردان اهل بیت علیهم السلام قرار بده‌؛ آمین! 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
🏴 ۲ #ماه_صفر سالروز شهادت زید بن علی بن الحسین (ع) 🌷 «زید» فرزند امام زین العابدین علیه‌السلام، از
🏴 پس از شهادت امام محمد باقر علیه‌السلام كه زورگويى‌ ها و رفتارهاى تبعيض ‌آميز عامل خليفه در مدينه غير قابل تحمل شده بود، زيد به شام رفت تا از دست حاکم آنجا در نزد هشام بن عبدالملك شكايت نمايد. 🏰 ولى هشام نه تنها به شكايت‌ هاى زيد اعتنايى نكرد، بلكه او را از شام بيرون نمود. 🏇 اين امر سبب گرديد كه زيد، تصميم نهايى خود را بگيرد و به سوى كوفه رهسپار گردد تا در جمع مبارزان اين شهر با دستگاه خلافت به مبارزه و قيام برخيزد. 🌴 وى پس از آن كه وارد كوفه شد، مردم اين شهر را به طور پنهانى به مبارزه دعوت كرد و عده اى به او پيوستند ولى زيد تعداد آنان را براى يك مبارزه كافى نمى‌ دانست. به همين جهت پس از چهار ماه اقامت در كوفه، تصميم به خروج از اين شهر گرفت تا به مدينه برگردد. اما مخالفان بنى‌ اميه و شيعيان كه از تصميم او آگاهى يافته بودند، به سراغش رفته و او را در قادسيه يافتند و از وى درخواست كردند كه به كوفه برگردد و آنان او را به طور جدى يارى خواهند داد و نيروى رزمى و تجهيزات جنگى لازم را برايش فراهم خواهند كرد. زيد بن على علیه‌السلام دوباره به كوفه برگشت و به مدت ده ماه در اين شهر اقامت نمود و دو ماه از آن را به بصره رفته و مردم اين منطقه را نيز به مبارزه دعوت كرد. 👌🏻تشكيلات و نيروسازى زيد چنان با برنامه و پنهان كارى پيش مى‌ رفت كه يوسف بن عمر، استاندار كوفه با تمام تلاشى كه بكار مى‌ بست، اطلاعات چندانى از او بدست نمى‌ آورد. 📜 تا اين كه هشام نامه اى به استاندار كوفه نوشت و او را از خطر قريب الوقوع زيد بن على علیه‌السلام با خبر گردانيد. 👤 يوسف بن عمر از آن زمان، حساستر شد و با تمام تلاش در پى يافتن زيد برآمد. 🌍 علیه‌السلام با ارسال نمايندگانى به برخى از شهرهاى ديگر، مانند مدائن، بصره، واسط، موصل، خراسان، رى و جزيره، شيعيان اين مناطق را به قيام ضد اموى دعوت كرد. 🤝 تنها در كوفه پانزده‌ هزار نفر با او بيعت كرده و اعلان آمادگى برای مبارزه با دستگاه جبار اموی نمودند. ⚔ يوسف بن عمر براى يافتن زيد، اقدام به كارهاى مختلفى نمود و فضاى كوفه را بسيار تيره و تار كرد. همين امر سبب گرديد كه زيد بن على علیه‌السلام يك هفته زودتر از موعد مقرر قيامش را آغاز نمايد. بدين جهت تعداد كمى از بيعت كنندگان توانستند خود را به زيد رسانيده و در ركاب او حاضر شوند. 🌙 زيد در روز اول صفر سال ۱۲۰ قمرى با شعار «يا منصور امت» كه شعار پيامبر صلی الله علیه و آله در جنگ بدر بود، قيام خود را آغاز كرد. 👥👥 تعداد ياران او از ۲۲۰ تا ۵۰۰ تن تجاوز نمى‌ كرد. آنان كه با سپاهيان يوسف بن عمر و سپاهيانى كه از شام آمده بودند به جنگ و گريز پرداختند. ⚔ درگيرى ميان طرفين، دو روز ادامه يافت. تعداد زيادى از سپاهيان شامى بدست ياران زيد كشته و زخمى شدند. با اين كه ياران زيد نسبت به شاميان و سپاهيان يوسف بن عمر بسيار اندك بودند، در عين حال دو روز مبارزه را با سرافرازى به پيش بردند. 🏹 اما در گرماگرم نبرد تيرى به پيشانى زيد بن على علیه‌السلام اصابت كرد و او را از كار انداخت. يارانش با فرا رسيدن شب، پراكنده شده و تعداد اندكى از آنان بدن نيمه جان وى را در خانه يكى از شيعيان مخفى كرده و براى درمانش پزشكى آوردند. پزشك پس از تلاش زياد چاره اى جز بيرون آوردن پيكان تير از پيشانى زيد نديد. اما همين كه تير را بيرون آورد، روح شريفش از بدن مفارقت كرد و به لقاءالله پيوست. 🌊 ياران و فرزندان او بدنش را در جويى دفن نموده و بر روى آن آب روان جارى كردند. از زيد بن على علیه‌السلام در هنگام شهادتش، چهل و دو سال گذشته بود. بازماندگان سپاه زيد و فرزندان او از جمله يحيى بن زيد پس از دفن بدن وى پراكنده شده و بسيارى از آنان توانستند از كوفه گريخته و به شهرهاى ديگر روند. 🌷 يوسف بن عمر كه براى پيداكردن جسد زيد جايزه مهمى تعيين كرده بود با راهنمايى يكى از آنانى كه شاهد دفن وى بود، مدفن او را پيدا كرد و پس از نبش قبر سرش را از بدن جدا كرد و براى هشام بن عبدالملك در شام فرستاد و بدنش را در محله كناسه كوفه به دار آويخت. 🏰 به دستور دستگاه خلافت جسد زيد و يارانش بر بالاى چوبه‌ هاى دار باقى ماندند و براى پاسدارى از آن‌ ها چهارصد نفر را مأمور كردند. 🔥 پس از گذشت چهار سال كه يحيى فرزند زيد در خراسان قيام كرد و به شهادت رسيد و سرش را نزد وليد بن يزيد (دهمين خليفه امويان) در شام بردند، وى دستور داد تا جسد زيد را آتش زده و خاكسترش را بر باد دهند.
❤️‍🔥 براى حضرت رقيه عليها السلام كفن آورده ام ⚜ مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج اسدالله سليمانى نقل كردند: 🎙از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است كه گفت: 🕌 از كسى شنيدم اين قضيه را نقل كرده است كه، براى زيارت عليه السلام به شام رفته بودم و يك روز در حرم مطهر ايستاده و مشغول زيارت خواندن بودم. ديدم دختری مى خواهد يك تكه پارچه سفيد را روى ضريح بيندازد ولى نمى تواند. 🧔🏻‍♂ جلو رفتيم و گفتم: دختر جان، چه مى خواهى بكنى؟ ☝️🏻لبش را گشود، ديدم آذرى زبان است، با پدر و مادرش ‍ آمده است. 🧔🏻‍♂ گفتم: همه براى حضرت رقيه عليه السلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى؟ 👥 گفت: پدر و مادرم - و آنها را نشان داد - به من گفتند حضرت رقيه عليه السلام كفن ندارد، من براى او كفن آورده ام! 📗 ستاره درخشان شام حضرت رقيه دختر امام حسين (ع)، حجت الاسلام آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
🌹 زیارت قبر امام حسین علیه السلام توسط موسی بن عمران 🌷 به مناسبت ، شب زیارتی ارباب بی کفن 👳🏻‍♂ حسن بن محبوب از حسین نوۀ دختری ابوحمزۀ ثمالی روایت کرده که: در اواخر حکومت بنی مروان (علیهم اللعنة) پنهان از اهل شام به زیارت قبر علیه السلام رفتم تا اینکه به کربلا رسیدم و در کنار روستا مخفی شدم. 🌌 نیمه شب که شد به سمت قبر رفتم. وقتی که به آنجا نزدیک شدم مردی به سویم آمد و گفت: 👈🏻 بازگرد نمی‌توانی به زیارت بروی؛ اما ثواب زیارت را می‌بری. 🌄 ترسان بازگشتم تا اینکه نزدیک طلوع فجر شد، در آن هنگام دوباره به نزدیک قبر رفتم همان مرد به سوی من آمد و گفت: نمی‌توانی به زیارت بروی! 👳🏻‍♂ به او گفتم: خداوند بلا را از تو دور کند چرا نمی‌توانم به زیارت بروم؟ من از کوفه برای زیارت می‌آیم بین من و او جدایی نینداز می‌ترسم صبح شود و اهل شام مرا در اینجا بگیرند و بکشند گفت: ▪️کمی صبر کن موسی بن عمران علیهماالسلام از خداوند درخواست نموده که به او اجازه دهد به زیارت قبر حسین بن علی علیهماالسلام، بیاید خداوند به او اجازه فرموده و به همراه هفتاد هزار فرشته از آسمان فرود آمده است آن فرشتگان به همراه آن حضرت از اول شب منتظر طلوع فجراند تا به آسمان بازگردند. 👳🏻‍♂ به او گفتم تو کیستی خداوند تو را عافیت بخشد؟ 🦋 گفت: من از فرشتگانی هستم که برای پاسبانی از قبر امام حسین علیه‌السلام و دعا و استغفار برای زائرانش در اینجا گمارده شده‌ام. 👳🏻‍♂ در حالی که نزدیک بود به خاطر آنچه شنیده بودم هوش و عقل از سرم بیرون رود، بازگشتم. 🤲🏻 وقتی فجر طلوع کرد به سوی قبر رفتم و کسی بین من و او حائل نشد. نزدیک قبر رفتم، سلام دادم و قاتلین حضرت را نفرین کردم، نماز صبح را خواندم و از ترس شامیان سریع بازگشتم. 📔 كامل الزيارات، ص ۱۱۱ 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
🌟 حكايت عمامه اى كه حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به اعرابی بذل فرمود! 📗 در كتاب مفتاح الجنة روايت است كه روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله در بالاى منبر موعظه مى فرمود... 👳🏼‍♂ عربی وارد شد كه هر دو چشمش كور بود، بعد از اسلام عرض كرد: ✋🏻 يا رسول الله گرسنه ام، مرا سير نما، و هفتاد دينار قرض دارم قرضم را نيز ادا كن! 🌹 حضرت در آن وقت چيزى نداشت رو به اصحاب كرده فرمود: اين اعرابى را خشنود كنيد و قرض او را بدهيد، همه اصحاب ساكت شدند، تا سه مرتبه حضرت تكرار فرمود و هر مرتبه سكوت كردند و كسى به اعراب چيزى نداد. 🌹 بعد از آن، آن بزرگوار عمامه مباركش را از سر برداشته به آن اعرابی داد. 👳🏼‍♂ اعرابی آن را به تعظيم تمام گرفته و بوسيد و به ديده ه ايش ماليد فى الفور هر دو چشمش ‍ مانند نرگس شهلا روشن شد، بعد بر شكمش ماليد سير شد! 👥👥 خواست از مسجد بيرون رود، همه اصحاب بيرون رفتند، و به اعرابى گفتند: ما قرض ‍ تو را مى دهيم، عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ما به بده! راضى نشد مقدار پول را زياد كردند، و تا هفتاد هزار دينار رسانيدند، باز راضى نشده گفت: 👳🏼‍♂ اول شما هفتاد دينار نداشتید... بالاخره اعرابى عمامه را به سينه چسبانيده و از مسجد بيرون رفت. 🐫🐪 همين كه خواست، از در دروازه مدينه بيرون شود ناگاه عبدالله بن سلام كه به قصد تجارت به شام رفته بود و چهل بار شتر از متاع شام مى آورد، وارد دروازه مدينه شد، ديد، از دور يك نفر مى آيد، و نورى از طرف او، به آسمان ساطع مى شود، درست نظاره كرد ديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و على المرتضى عليه السلام نيست متحير شد. ✨قدرى نزديك شد ديد اعرابى است كه عمامه اى را به سينه چسبانيده ، و از آن عمامه نور ساطع مى شود، پرسيد: 🧔🏻‍♂اى اعرابى، اين چه عمامه اى است و از كيست؟ 👳🏼‍♂ گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله است و ماجرا را ذكر نمود، آن مؤمن مخلص گفت: 🧔🏻‍♂✋🏻 يك شتر با بارش مى دهم اين عمامه را به من بده! 👳🏼‍♂ گفت: نمى دهم و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله هفتاد هزار دينار دادند، من ندادم! 🐪 عبدالله تعداد شتر را زياد كرد راضى نشد، تا اين كه گفت: اين چهل شتر را با بارشان به تو ميدهم، اين عمامه را به من بده! كه ديگر شترى ندارم، مگر اين شترى كه الان سوار آن هستم! 👳🏼‍♂ اعرابى گفت: او را نيز بده ، تا عمامه را به تو بدهم!! 🐫 عبدالله شتر سوارى خود را نيز داد عمامه را اعرابى گرفت. اعرابى با شترها روانه راه خود شد، و عبدالله عمامه را برداشته به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده ديد كه هنوز آن جناب در بالاى منبر است كيفيت را به عرض رسانيد، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: 🌹هر حاجت كه دارى از خداى تعالى بخواه 🤲🏻 عبدالله عمامه را بالاى دستهايش به درگاه الهى بلند كرد، عرض كرد: خدايا تو را قسم مى دهم به صاحب اين عمامه كه جميع گناهان مرا بيامرزى... ⚜ در آن حال جبرئيل به حضرت رسول صلى الله عليه و آله نازل شده عرض كرد، يا رسول الله خدا به تو سلام مى رساند، و مى فرمايد: ▪️به عبدالله بگو كه چرا بخيلى اگر از خدا آمرزش گناهان جميع انس و جن را سوال مى كردى و خدا را به صاحب اين عمامه قسم مى دادى هر آينه هم همه ايشان را مى آمرزيدم. (۱) 📚 پی نوشت: ۱. كشكول النور: ج ۱، ص ۳۱، به نقل از كتاب مفتاح الجنة. 📙 داستانهايي از انوار آسماني، ر- يوسفی 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
گفتگوی امام حسین علیه السلام در میدان صفین با سردار معاویه و توبه او 🌗 به مناسبت ایام جنگ صفین 🌹 سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه وآله این بود که در میدان جنگ با ایثارگری، خویشاوندان و عزیزان خود را به خطّ مقدّم جنگ می‌فرستاد. 🏳 حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز فرزندان خود را به خطّ مقدّم پیکار می‌فرستاد. فرماندهی خط شکن ها را در جنگ جمل به دست پسرش محمّد حنفیه داد و چون او نتوانست، امام حسن علیه السلام را فرماندهی داد. ⚔ در میدان صفّین امام حسن علیه السلام و علیه السلام بارها در دل خطرها پیش می‌رفتند و خطّ مهاجمان را می‌شکستند، که این نوع ایثارگری‌ها در تقویت روحیه فرماندهان و سربازان نقش بسیار سازنده‌ای داشت. 👳🏻‍♂ روزی از سپاه معاویه شخصی به نام «زبرقان» به میدان آمد و هماورد طلبید، امام علی علیه السلام امام حسین علیه السلام را به میدان فرستاد، وقتی رو در روی هم ایستادند، آن شخص امام حسین علیه السلام را شناخت و شمشیر را غلاف کرد و گفت: ✋🏻 از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که: ▪️«حُسِینُ مِنّی و أنَا مِنْ حُسَینْ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَین سَیدا شَبابَ أهْلِ الْجَنَّة»؛ ▪️حسین از من و من از حسین می‌باشم، و حسن و حسین دو بزرگ جوانان بهشت می‌باشند. 🌷‌امام حسین علیه السلام فرمود: آیا از جدّم نشنیده‌ای که فرمود: ▪️«الْحَسَنُ وَ الْحُسَین خَیرُ النّاسِ وَ أبوهُما خَیرٌ مِنْهُما»؛ ▪️حسن و حسین علیهم السلام بهترین انسان‌ها هستند، و پدرشان علی‌ علیه السلام، از آن دو بهتر است. 🏇 زبرقان، با شنیدن این حدیث تکان خورد و به اردوگاه امام علی پیوست. [۱] 🎪 و بارها امام حسن و امام حسین علیهم السلام دست به حملات کوبنده می‌زدند و در قلب سپاه شام فرو می‌رفتند و خیمه فرماندهی معاویه را مورد تهدید قرار می‌دادند که تنها برق شمشیرشان را می‌دیدند. 🌷 در این حال امام علی علیه السلام خطاب به فرماندهان سپاه می‌فرمود: ▪️«امْلِکُوا عَنِّی هذَا الْغُلَامَ لَا یهُدَّنِی، فَإِنَّنِی أَنْفَسُ بِهذَینِ - یعْنِی الْحَسَنَ وَالْحُسَینَ عَلَیهِمَا السَّلَامُ - عَلَی الْمَوْتِ لَئِلَّا ینْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله»؛ ▪️این جوان را نگهدارید، تا پشت مرا نشکند، که دریغم آید مرگ، حسن و حسین علیهم السلام را دریابد، نکند با مرگ آنها نسل رسول خدا صلی الله علیه وآله از بین برود. [۲] (جمله این جوان را نگهدارید، در مرتبه والای سخن و از فصاحت بالایی برخوردار است). 📚 پی نوشت ها: ۱. مجالس الواعظین، ج ۱، ص ۱۴۲. ۲. خطبه ۲۰۷ نهج‌البلاغه معجم المفهرس محمد دشتی، اسناد و مدارک این خطبه به شرح زیر است: ۱- تاریخ طبری ج ۳، ص ۱۰۷ (در حوادث سنه ۳۷ (طبری شافعی (متوفای ۳۱۰ ه) ۲- منهاج البراعة، ج ۲، ص ۳۲۱: ابن راوندی (متوفای ۵۷۳ ه) ۳- تذکرة الخواص ص ۲۹۲: ابن جوزی حنفی (متوفای ۶۵۴ ه) ۴- بحارالانوار ج ۳۲ ص ۵۶۲ ح ۴۶۷ ب ۱۲: مجلسی (متوفای ۱۱۱۰ ه) ۵- ربیع الابرار ج ۴ ص ۲۶۸ ح ۶۴: زمخشری معتزلی (متوفای ۵۳۸ ه) ۶- الکامل ج ۲ ص ۱۹۸: ابن أثیر شافعی (متوفای ۶۰۶ ه). 📚 دانشنامه امام علی علیه السلام نویسنده: جمعی از نویسندگان، جلد ۱، صفحه ۱۳۱۹. 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
📜 آگاهی امام حسن علیه السلام از خیانت اهل عراق به امام حسین علیه السلام 📚 طبرانی با سند خود از یزید بن اصم نقل کرده است: 🌴 همراه امام حسن علیه السلام بودم. کنیزکی مقداری از حنای ناخن‌های آن حضرت را پاک می‌کرد، که یک بسته نامه آمد. 🌹 آن حضرت فرمود: دخترم! آن طشت رنگرزی را بیاور! 📜 پس در آن آب ریخت و همه‌ی نامه‌ها را در آن افکند! و هیچ یک را نگشود و نگاه نکرد!!! ✋🏻 عرض کردم: ای ابامحمد! این نامه‌ها از کیست؟! 🌹فرمود: از اهل عراق؛ از مردمی که به حق بر نمی‌گردند و از باطل کوتاه نمی‌آیند. بدان که من از آنان بر خود نمی‌ترسم، بلکه از آنان بر این [آقا] می‌ترسم. و اشاره به حسین علیه‌السلام فرمود. [١] 📚 پی نوشت: ١. المعجم الکبیر ۷۰:۳، ح ۲۶۹۱. 📚 دانشنامه امام حسن علیه السلام، نویسنده: جمعی از نویسندگان، جلد ۱، صفحه ۸ 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
👦🏻 چشم فرزندم شفا یافت! ✉️ جناب شیخ عبدالهادي سیستانی دام عزه طی نامه اي نوشت: ✍🏻 در تابستان سال ۱۳۶۷ هجري شمسی به اتفاق خانواده به منظور زیارت حضـرت (علیه السلام) به مشهد مقدس مشرف شدم، مدتی بود که فرزندم محمد به ضعف چشم مبتلا بود تا آنجا که مکرر اظهـار می داشت که در چشمم پر می‌بینم و همه جـا به چشمم تـار است! نظر به اینکه سن ایشان حـدود پنـج سال بود و این چنین به تاري و ضـعف چشم مبتلا شده بود براي ما بسـیار نگران کننده بود. 🕌 در این تشـرف، شبی با یکدیگر به حرم مشرف شدیم، هنگام نماز مغرب بود که در مسجد بالاسر حضرت، محمد اظهار کرد که سرم به شدت درد می کند و چشمم خوب نمی بیند. 🤞🏻 به او گفتم: اینجـا محضـر حضـرت رضـا (علیه السـلام) است، بسـیاري از کورهـا و مردمی که بیماري هـاي بـدون علاج داشـته اند شـفا گرفته اند، پدرجان! امشب خودت از امام رضا (علیه السلام) بخواه تا چشم تو را نیز شفا کرامت فرماید. 🤲🏻 این را گفتم و مشغول نماز مغرب شدم. محمد از ناراحتی زیاد گریه می کرد و امام رضا (علیه السلام) را صدا می زد و صورت خود را با کاشی هاي حرم و زمین می مالید، نماز مغرب را خوانـدم و از حـال این طفـل، من هم منقلب شـدم. 👦🏻 متوسـل به حضـرت گردیـده و مشـغول نافله شـدم، پس از نافله مغرب محمد گفت: بابا سرم خوب شد و دیگر درد نمی کند؛ گفتم چشمت چطور است؟ گفت: فرقی نکرده. ✋🏻 گفتم: همچنان توسلت را ادامه بده، باز هم از امام رضا (علیه السلام) بخواه تا تو را به کلی شفا بخشد. 🤲🏻 مشغول نماز عشا شدم، پس از نماز و زیارت از حرم خارج شدیم، محمد با خوشحالی دست مرا فشرد و گفت: 👦🏻 بابا همه چیز را روشن و خوب می بینم و آن پر هم از پیش چشمم برداشته شده حتی سنگریزه هاي کف خیابان را هم خوب می بینم! 📗 نماز و عبادت امام رضا علیه السلام، عباس عزیزی، صص ۱۱۹ تا ۱۲۰ 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
🌹 وصیت‌‌هاى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و‌آله) در آخرین لحظات عمر 💕 درخواست دیدار با یک دوست! 🛌 در ۲۴ صفر بیماری پیامبر شدت یافت پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) هنگام بیماری فرمودند: ▪️«حبیبم را نزد من حاضر کنید!» 👥 عایشه و حفصه پدران خود را نزد آن حضرت حاضر نمودند! 🛌 پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) روی مبارک خویش را از آنان برگردانید و فرمود: ▪️«حبیبم را نزد من حاضر کنید!» 🌷 سپس دنبال علی بن ابی طالب علیه السلام فرستادند. چون نظر مبارک به آن حضرت افتاد او را نزد خود خواند و کلماتی به حضرت فرمود. 👣 هنگامی که علی بن ابی طالب علیه‌السلام از نزد آن حضرت خارج شد عمر و ابوبکر به او گفتند: 👥 «خلیلت به تو چه گفت؟» 🌷 فرمود: «هزار باب علم به من حدیث کرد که از هر باب هزار باب دیگر باز می شود». 🌹 وصایای پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) 🛌 پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) در دوران بیمارى خود، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت مى‌‌داد و در آخرین روزهاى بیمارى خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش مى‌‌کرد و مى‌‌فرمود: ▪️«با بردگان (خادمان و زیر دستان) به نیکى رفتار کنید و در خوراک و پوشاک آن‌‌ها دقت کنید و با آنان به نرمى سخن بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید». 👳🏼‍♂ روزى «کعب الاحبار» از خلیفه دوم پرسید: «پیامبر صلی الله علیه و‌آله در موقع احتضار چه گفت؟» 👈🏽 خلیفه به امیرمؤمنان علیه‌السلام که در آن مجلس حاضر بود، اشاره کرد و گفت: «از او بپرسید!» 🌷 امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: 🌹 «پیامبر در حالى که سر او روى شانه من بود، مى‌‌فرمود: ▪️«الصلاة الصلاة» (نماز، نماز)... ✋🏻 در این موقع، کعب افزود که پیامبران گذشته نیز بر همین روش بودند!! (۱) 📚 پی نوشت: ۱. الطبقات الکبرى، ج ٢ ، ص  ۲۵۴. 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
🏰 مناظره امام رضا (علیه السلام) و مأمون بر سر حکومت 📗 در کتاب الأمالی، صدوق (۱) ـ به نقل از اباصلت هَروی نقل شده ـ: 🔥 مأمون به (ع) گفت: ای پسر پیامبر خدا! من از فضل و دانش و زهد و پارسایی و عبادت تو آگاهم و تو را به خلافت، سزاوارتر از خودم می دانم. 🌹 امام رضا (ع) فرمود: «به بندگی خدای عز و جل افتخار می کنم، و با زهد به دنیا، امید رهایی از شرّ دنیا را دارم، و با پارسایی از حرام ها، در رسیدن به سودها[ی اخروی] امید بسته ام، و با فروتنی در دنیا، به بلندی مقام در نزد خداوند عز و جل چشم دارم». 🔥 مأمون گفت: من در نظر دارم خودم را از خلافت عزل کنم و آن را به تو وا گذارم و با تو بیعت کنم!! 🔥 امام رضا (ع) به او فرمود: «اگر این خلافت، حقّ توست و خداوند، آن را برایت قرار داده است، پس جایز نیست جامه ای را که خداوند بر تو پوشانده است، در آوری و بر دیگری بپوشانی، و اگر خلافت، حقّ تو نیست، تو حق نداری چیزی را که متعلّق به تو نیست، به من وا گذاری!» 🔥 مأمون گفت: ای پسر پیامبر خدا! باید این کار را بپذیری. 🌹 فرمود: «هرگز به میل خود، این کار را نمی کنم». 🏰 مأمون چند روزی به امام (ع) اصرار ورزید، تا این که از پذیرفتن او نومید شد و گفت: 🔥 پس اگر خلافت را نمی پذیری و بیعت مرا با خود دوست نمی داری، لااقل ولی عهد من باش تا بعد از من، خلافت به تو برسد. 🌹 امام رضا (ع) فرمود: «به خدا سوگند، پدرم از پدرانش از امیرمؤمنان (ع) از پیامبر خدا (ص) برایم حدیث کرد که من پیش از تو، به زهر ستم، کشته می شوم و از دنیا می روم و فرشتگان آسمان و فرشتگان زمین بر من می گریند و در دیار غربت، کنار هارون الرشید به خاک سپرده می شوم». 🔥 مأمون گریست و سپس گفت: ای پسر پیامبر خدا! تا من زنده ام، چه کسی جرأت می کند تو را بکشد، یا می تواند به تو بدی و جسارت کند؟! 🌹 امام رضا(ع) فرمود: «اگر بخواهم بگویم چه کسی مرا می کشد، می توانم بگویم!» 🔥 مأمون گفت: «ای پسر پیامبر خدا! تو با این سخنت می خواهی از زیر بار، شانه خالی کنی و این کار را از خودت دور کنی تا مردم بگویند: تو به دنیا زاهدی!» 🌹 امام رضا (ع) فرمود: «به خدا سوگند، از زمانی که پروردگارم عز و جل مرا آفریده است، دروغی نگفته ام، و به خاطر دنیا زهد نفروخته ام، و من می دانم مقصود تو چیست». 🔥 مأمون گفت: مقصودم چیست؟ 🌹 امام (ع) فرمود: «در امانم که حقیقت را بگویم؟» 🔥 گفت: در امانی! 🌹 فرمود: «مقصودت از این کار، آن است که مردم بگویند: علی بن موسی نبود که به دنیا زهد داشت؛ بلکه این دنیا بود که [تاکنون] به او پشت کرده بود. آیا نمی بینید که چگونه به طمع خلافت، ولایت عهدی را پذیرفت؟» 🔥 مأمون در خشم آمد و گفت: تو همیشه با من، ناخوشایند برخورد می کنی، و خود را از خشم من در امان می دانی. به خدا سوگند می خورم که اگر ولایت عهدی را نپذیری، تو را به آن مجبور می سازم، و چنانچه زیر بار نروی، گردنت را می زنم. 🌹 امام رضا (ع) فرمود: «خداوند عز و جل مرا نهی فرموده از این که با دست خود، خویشتن را به کشتن دهم. حال که چنین است، پس هر طور صلاح می دانی، عمل کن و من آن را می پذیرم، به شرط آن که کسی را عزل و نصب نکنم، و آیین و قانونی را نقض نکنم، و دورادور، مشورت دهم». 🔥 مأمون قبول کرد و امام (ع) را بر خلاف میل و خواستش، ولی عهد خود قرار داد. 📚 پی نوشت: ۱. الأمالی للصدوق: ص ۱۲۵ ح ۱۱۵، عیون أخبار الرضا(ع): ج ۲ ص ۱۳۹ ح ۳، علل الشرائع: ص ۲۳۷ ح ۱، المناقب لابن شهرآشوب: ج ۴ ص ۳۶۲ نحوه، روضة الواعظین: ص ۲۴۶، بحار الأنوار: ج ۴۹ ص ۱۲۸ ح ۳، دانشنامه قرآن و حدیث، ج ۱۶، ص ۴۹۰. 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
🌹 داستان آیت الله شفتی و سگ گرسنه!! 🌙 دوم ارتحال فقیه و عالم جلیل جناب آسید باقر رشتى حجت الاسلام ✍🏻 نمی دانم نام آیت الله شفتی را شنیده اید یا خیر؟ اما داستان جالب و آموزنده ای است. یکی از علمای ربانی قرن دوازدهم مرحوم سید محمد باقر شفتی رشتی معروف به حجت الاسلام شفتی است که از مجتهدین برازنده و پرهیزکار بود، او بسال ۱۱۷۵ ه-ق در جرزه طارم گیلان دیده به جهان گشود و بسال ۱۲۶۰ در سن ۸۵ سالگی در اصفهان از دنیا رفت و مرقد شریفش در کنار مسجد سید اصفهان، معروف و مزار علاقمندان است. ❤️ وی در مورد نتیجه ترحم، و فراز و نشیب زندگی خود، حکایتی شیرین دارد که در اینجا می آوریم: 📚 حجت السلام شفتی در ایام تحصیل خود در نجف و اصفهان به قدری فقیر بود که غالبا لباس او از زیادی وصله به رنگهای مختلف جلوه می کرد، گاهی از شدت گرسنگی و ضعف غش می کرد، ولی فقر خود را کتمان می نمود و به کسی نمی گفت. 🥩 روزی در مدرسه علمیه اصفهان، پول نماز وحشتی بین طلاب تقسیم می کردند، وجه مختصری از این ناحیه به او رسید، چون مدتی بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندی را خرید و به مدرسه بازگشت، در مسیر راه ناگاه در کنار کوچه ای چشمش به سگی افتاد که بچه های او به روی سینه او افتاده و شیر می خوردند، ولی از سگ بیش از مشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف، قدرت حرکت نداشت. 💭 ایشان به خود خطاب کرده و گفت: اگر از روی انصاف داوری کنی، این سگ برای خوردن جگر از تو سزاوارتر است، زیرا هم خودش و هم بچه هایش گرسنه اند، از این رو جگر را قطعه قطعه کرد و جلو آن سگ انداخت! 🥩 خود حجت السلام شفتی نقل می کند: 🐕 وقتی که پاره های جگر را نزد سگ انداختم گویی او را طوری یافتم که سر به آسمان بلند کرد و صدائی نمود، من دریافتم که او در حق من دعا می کند. 💷 از این جریان چندان نگذشت که یکی از بزرگان، از زادگاه خودم شفت مبلغ دویست تومان برای من فرستاد و پیام داد که من راضی نیستم از عین این پول مصرف کنی، بلکه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت کند و از سود تجارت، از او بگیر و مصرف کن. 💎 من به همین سفارش عمل کردم، به قدری وضع مالی من خوب شد که از سود تجارتی آن پول، مبلغ هنگفتی به دستم آمد و با آن حدود هزار دکان و کاروانسرا خریدم و یک روستا را در اطراف محلمان بنام گروند به طور دربست خریداری نمودم، که اجاره کشاورزی آن هر سال نهصد خروار برنج می شد، دارای اهل و فرزندان شدم و قریب صد نفر از در خانه من نان می خوردند، تمام این ثروت و مکنت بر اثر ترحمی بودکه من به آن سگ گرسنه نمودم، و او را برخودم ترجیح دادم. 📗 منبع: اقتباس از کتاب صد و یک حکایت، ص ۱۵۸ 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq
پرتو اشراق
❤️‍🔥 خواب جانسوز 🐪 دخت ارجمند حسین علیه السّلام، «سکینه»، در میان کاروان اسیران آزادیبخشی بود که آنان را به شام وارد کرده و با شرایط غمباری در منزلگاهی فرودشان آوردند؛ جایی که نه روزها از تابش خورشید در امان بودند و نه شبها از تیرگی و ظلمت شب و سرمای سوزان! 🌌 در یکی از آن شبهای سخت و غمبار بود که دخت سرفراز حسین، خواب عجیبی دید! در عالم رؤیا دید که درهای آسمان گشوده گردید و پنج مرکب آسمانی از نور، به سوی زمین فرود آمد که بر هر یک از آنها بزرگمرد و بزرگواری پرشکوه نشسته و فرشتگانی بر گرد او حلق زده اند؛ و به همراه هر یک از آنان یک نوجوان یا خدمتگزار بهشتی است که سخن می گوید و از رویدادها پرده بر می دارد! او می افزاید: پس از پیاده شدن آن چهره های نورانی و فرشتگان، مرکبها رفتند و سخنگوی آنان به من روی آورد و گفت: 👤 هان ای سکینه! نیای گرانقدرت بر تو سلام می رساند و درودت می گوید. ❓من در پاسخ گفتم: درود بر پیامبر خدا باد! و آن گاه پرسیدم: شما که هستید؟ 👤 پاسخ داد: من یکی از نوجوانان و خدمتگزاران بهشت هستم. ❓پرسیدم: این چهره های پر شکوه و ملکوتی که فرود آمدند، چه کسانی هستند؟ 👤 گفت: آدم، ابراهیم خلیل، موسی و مسیح... ❓پرسیدم: آن شخصیت پر شکوهی که دست به محاسن سپید و شریفش گرفته و گاه می افتد و گاه بر می خیزد، کیست؟ 👤 پاسخ داد: نیای گرانقدرت، پیامبر است. ❓پرسیدم: اینان کجا می روند؟ 👤 گفت: به دیدار پدرت، حسین علیه السّلام. ✨ با شنیدن این سخن، بر آن شدم تا خودم را به نیای گرانقدرم، پیامبر، برسانم و شکایت روزگار و ظالمان را به آن حضرت بنمایم، که درست در این هنگام دیدم پنج هودج نوری از آسمان فرود آمد که در میان هر یک بانویی پرشکوه و بزرگ است. ❓از آن فرشته آسمانی پرسیدم: این بانوان گرانقدر چه کسانی هستند؟ 👤 پاسخ داد: «حوّاء» مام ارجمند آدمیان، «آسیه»، دختر «مزاحم»، «مریم»، دختر «عمران»، «خدیجه»، دختر «خویلد»، و آن بانویی که دست بر سر نهاده و افتان و خیزان است مادرت، فاطمه، دخت فرزانه پیامبر خداست. ☝️🏻با شنیدن این خبر گفتم: به خدای سوگند می روم تا بیدادی را که در حقّ ما رفته است به مادرم، فاطمه گزارش کنم! 👣 به سویش دویدم و پس از سلام بر او با چشمانی گریان و دلی بریان در برابرش ایستادم و گفتم: ▪️مادر جان! به خدای سوگند که حقوق ما را انکار و پایمال ساختند! مادر جان! به خدای سوگند که گروه ما خاندان پیامبر و نسل او را بیدادگرانه پراکندند! مادر جان! به خدای سوگند که حریم حرمت ما را شکستند و بر ما ستم روا داشتند! مادر جان! به خدای سوگند، پدر گرانقدرم، حسین را با لب تشنه کشتند! 🌹 دخت فرزانه پیامبر- که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود- با شنیدن سخنان من فرمود: ▪️سکینه جان! نور دیده ام! بیش از این مرا مسوزان! و دیگر مگو! مگو که جگرم را سوزاندی و پاره کردی؛ و بند دلم را بریدی! دخترم! این پیراهن پدرت، حسین است که به همراه من خواهد بود تا در روز رستاخیز خدای را دیدار کنم! 🌟 اینجا بود که از خواب بیدار شدم و بر آن شدم تا آن رؤیای شگفت انگیز را نهان دارم، امّا سرانجام به دلایلی آن را به خاندان و نزدیکانم باز گفتم و جریان این خواب میان مردم راه یافت. [۱] 📚 پی نوشت: ۱. بحار، ج ۴۵، ص ۱۴۰. 📗 در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الاحزان)؛ جعفر بن محمد ابن نما 📱ڪـانـال ݐـرٺـو اشـراق 🔰 به ما بپیوندید... 🆔 eitaa.com/partoweshraq 🆔 splus.ir/partoweshraq