🕓 💠🚻💠 #مشاوره_خانواده
📣 خانمها بدانند...
❓چه جوری از همسرم انتقاد کنم؟
💔 وقتی می خواین از شوهرتون انتقاد کنید قهر و داد و هوار و گریه راه نندازین!
👌🏻بهتره از اسلوب انحرافی وارد شید مثلاً این جمله رو بگید:
💕 «من ازشوهرم فلان انتظار رو دارم!»
🚹 آقایون کلا برای برآورده کردن انتظارات شما جون هم میدن چون حس الگو بودن رو در وجود خودشون احساس میکنن اما اگر سر همسرتون داد بزنید اون فکر میکنه میخواین توی رابطه مسلط بشین اونم سرتون داد میزنه.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاهم
🛌 وضعیتم چندان تفاوتی نکرده که از روی تخت بیمارستان به روی تخت کوچک و نه چندان راحت مسافرخانه نقل مکان کرده بودم.
🚪اتاق کهنه و کوچکی که تنها پنجرهاش هم با کولر گازی پوشیده شده و تمام نورش را از یک لامپ کوچک سقفی میگرفت.
🌃 حالا ششمین شبی بود که در این اتاق تنگ و دلگیر در یک مسافرخانه دست چندم ساکن شده و هر روز به امید گشایشی، به هر دری میزدیم و شب، خسته و نااُمید به خواب میرفتیم.
🏝 هر چند شبهایمان هم بهتر از این روزهای گرم و شرجی نبود که یا من از مصیبت از دست دادن حوریه و تمام زندگیام تا صبح کابوس میدیدم و گریه میکردم، یا مجید از درد زخمهایش تا سحر پَر پَر میزد.
🏻با اینهمه، وجدانم راحت بود که بدقولی نکرده و دوشنبه، خانه را به حبیبه خانم تحویل داده بودیم تا به کارهایشان برسند و لابد دیشب مراسم عروسی دخترش را با یک دنیا شور و شادی برگزار کرده و دعایش را به جان من و مجید میکرد.
🏻🏻 حالا خودمان در این مسافرخانه ساکن شده و برای وسایل زندگیمان جایی نداشتیم که فعلاً همه را در انباری خانه حاج صالح جا داده بودیم تا روزی که دوباره خانهای تهیه کرده و به آنجا اسباب کشی کنیم.
🍛 هر چند دیگر سرمایهای نداشتیم که به پول اجاره خانه برسد و کار به جایی رسیده بود که برای گذران همین زندگی ساده هم به تهیه یک غذای مختصر قناعت میکردیم.
🚪در این اتاق کوچک امکان پخت و پز نداشتیم که چند روز اول مجید غذای آماده میگرفت و امروز دیگر پولش به آن هم نرسید که با همه ضعف بدنم به خوردن تخم مرغی که مجید روی پیک نیکی کنار اتاق تهیه کرده بود، راضی شدم.
🍳 هر چند به قدری حالت تهوع داشتم که حتی نمیتوانستم به بشقاب نیمرو نگاه کنم و مجید برای دادن هر لقمه به دستم، لحظاتی با دنیایی از محبت التماسم میکرد و من از شدت حالت تهوع و ناخوشی حالم، فقط گریه میکردم.
💍 حتی حلقههای ازدواجمان را هم فروخته بود تا بتواند هزینه سنگین بستری من و جراحی و بیمارستان خودش را بپردازد و باقی پولش را برای کرایه همین چند شب مسافرخانه پرداخت کرد تا با مقدار اندکی که از حقوق فروردین ماه همچنان باقی مانده بود، این روزهایمان را بگذرانیم.
🏻🏻ظاهراً قرار بود همه درها به رویمان بسته شود که سه روز از خرداد ماه گذشته و هنوز حقوق اردیبهشت ماه را هم به حسابش نریخته بودند و بعد از این هم فعلاً خبری از حقوق نبود که به توصیه دکتر تا چند ماه نمیتوانست با دست راستش کار سنگین انجام دهد و حتی اسباب خانه را هم عبدالله جمع کرده بود.
🔪بلاخره از زیر زبانش کشیده بودم چه بلایی به سرش آمده که وقتی سارقان دست چپش را گرفته و او با دست راستش مقاومت میکرده تا کیف پولش را به سرقت نبردند، با هشت ضربه دستش را از روی بازو تا سرانگشتانش زخمی کرده و دستِ آخر حریفش نشده بودند که دو ضربه هم به پهلویش زده بودند تا سرانجام تسلیم شده و کیف را رها کرده بود.
🛣 حالا میدانستم اثر جراحت کنار صورتش، به خاطر مسافت چند متری است که با صورت روی آسفالت خیابان کشیده شده و باز خدا را شکر میکردم که کلیهاش به طور جدی صدمه نخورده و آسیب اعصاب دستش هم به حدی نبود که به کلی از کار بیفتد و دکتر امید بهبودیاش را در آیندهای نزدیک داده بود.
🛠 با این حال باید به دنبال کار دیگری هم میگشت که با این وضعیت، دیگر نمیتوانست مثل گذشته به فعالیتهای فنی پالایشگاه ادامه دهد و به همین خاطر که فعلاً به پالایشگاه نمیرفت، همکارانش از قرض دادن پول طفره میرفتند و شاید میترسیدند مجید دیگر قصد بازگشت نداشته باشد که هر یک به بهانهای از کمک کردن دریغ میکردند.
👨🏻 عبدالله هم با همه مهربانی، دستش خالی بود که حقوقی چندانی از معلمی به دستش نمیآمد و همان سرمایه کوچکش را هم خرج اجاره خانه مجردیاش کرده بود.
🏻نمیخواستم به درگاه پروردگارم ناشکری کنم، ولی اول به بهای حمایت از شوهر و فرزندم و بعد به ازای کاری خیری که برای صاحب خانهمان کردم، همه سرمایه زندگیمان به باد رفت، مجید سلامتی و کارش را از دست داد و از همه تلختر دخترم که تلف شد و با رفتنش، دل مرا هم با خودش بُرد که دیگر همه شور زندگی پیش چشمانم مُرده بود.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
🌄 #امام_سجاد(ع)، صبحها که قرآن تلاوت میکردند وقتی به آیات عذاب میرسیدند، طوری گریه میکردند که آنهایی که از داخل کوچه رد میشدند...
🌐 @partoweshraq
📚 در حديثى از #امام_باقر (عليه السلام) نقل شده است که:
👳🏾 در عصر #رسول_خدا(ص) مرد فقيرى در ميان اهل صفّه بود به نام «سعد»، که بسيار نيازمند بود و از ملازمين رسول خدا در تمام نمازها بود.
💚 هنگامى که پيامبر(ص) نياز شديد او را مشاهده مى کرد، بسيار اندوهگين مى شد، خداوند براى زدودن اين غم و اندوه از قلب پيامبر(ص) جبرئيل را فرستاد و عرض کرد:
✨«آيا دوست دارى که او را بى نياز کنى؟»
💚 پيامبر فرمود: «آرى!»
💰 #جبرئيل دو درهم به پيامبر داد تا براى امر تجارت به «سعد» بدهد.
💚 پيامبر «سعد» را ديد فرمود:
❓«آيا به روش تجارت آشنا هستى؟»
👳🏾 عرض کرد: چيزى نداشتم که با آن تجارت کنم!
💚 فرمود: «اين دو درهم را بگير و با آن طلب روزى کن!»
🐪🐫🐫 سعد مشغول شد و چيزى نگذشت که کار و کسب او بالا گرفت و ثروتمند شد، محل کسب و کار او نزديک مسجد بود، هنگامى که بلال اذان مى گفت، او سرگرم تجارت خويش بود!!
💚 پيامبر(ص) به او مى فرمود:
❓«مثل اينکه دنيا تو را به خود مشغول ساخته و از نماز بازمانده اى؟»
👳🏾 عرض کرد: مى فرماييد چه کنم؟ اموالم را ضايع کنم اين مرد را که مى بينيد چيزى از من خريده، مى خواهم پول آن را بگيرم، مى فرماييد نگيرم
آن ديگرى چيزى به من فروخته، بايد ثمن معامله را به او بپردازم مى فرماييد نپردازم!!!
💚 پيامبر(ص) بسيار اندوهناک شد، اندوهى بيش از زمان فقرِ «سعد».
⚜ در اين هنگام جبرئيل نازل شد عرض کرد:
✨«خداوند از اندوه تو درباره «سعد» آگاه است کدام را بيشتر دوست دارى حالت سابقش را يا امروزش را؟»
💚 فرمود: «حالت سابقش را
چرا که دنيا آخرتش را بر باد داد!»
⚜ جبرئيل عرض کرد:
✨«آرى دنيا و اموال دنيا مايه فتنه و سرگمى و بازماندن از آخرت است، به سعد دستور ده، دو درهمى را که روز اوّل به او دادى به تو بازگرداند، در اين صورت به حالت اوّل باز مى گردد!»
💚 پيامبر(ص) «سعد» را ملاقات کرد، فرمود: «نمى خواهى دو درهم ما را بدهى؟»
👳🏾 عرض کرد: دو درهم چيزى نيست دويست درهم مى دهم!
💚 فرمود: «نه! همان دو درهم را بازگردان» «سعد» دست کرد و دو درهم را داد!
🐫🐪🐪 و از همان روز دنيا به او پشت کرد و تمام آنچه را گرد آورده بود از دست داد و به حالت اوّل بازگشت!»
📚 وسائل الشيعه ج ١٢ ص ٢٩٧.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#روایت
#داستان_کوتاه
#پندها
🌺 #یا_حسین_مظلوم
🌹 اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
🏴 مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام
🏴 با كاروان نيزه به دنبال، مي رویم
🌹 در منزل نخست تو از حال می رویم
🌐 @partoweshraq
#شعر
#تکیه
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🔍 توجه به عیوب خود
🎙حجت الاسلام #پناهیان
🌐 @partoweshraq
4_5857316419342959712.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🔍 توجه به عیوب خود
🎙حجت الاسلام #پناهیان
🌐 @partoweshraq