🔸یکسال پس از پرواز🔸
بعضیها آمدند یک جا نشستند و آبادی ها را به فنا دادند
و بعضی هم برای آبادکردن خرابیها
چقدر دویدند، شما بعضی دوم بودی
که تکاپویت برایم شعر ابتهاج بود
" گر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید خوبی را مَبر"
آغوش خدا بر تو خوش باد
سیدِ حرفخور، دونده و اهل مدارا....🖤
امضاء: کسی که از انتخابت پشیمان نبود
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۳۰ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸 میلادی که شاد نبود🔸 در محلهی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید میرفتم
ادامه... 👆👆👆
وقتی پیاده شدیم دلم میخواست هرچه سریعتر به میدان شهرداری برسم و از بچه های خادم بپرسم که خبر دارن از این موضوع یا نه. قدمهایم رو تند کردم دوستم میگفت:«آروم تر برو»
بهانه آوردم که دیر شده و الان همه سر جای خودشان ایستادن
مجبور شد با من تند حرکت کنه وقتی رسیدم چهرههای غمگین اجازه نداد سوالی بپرسم از دوستم جدامون کردند. چوب پر و کارت خادمیام را گرفتم و رفتم سر مسئولیتم.
خیلی ناراحت بودم، آخه امام رضا چرا اینجوری شد. 😭
بعد از اینکه برنامه شروع شد، اعلام کردند که:«چنین اتفاقی افتاده لطفا دعا کنید همه شون سالم باشن!»
بغض گلوم اجازه نمیداد با کسی هم صحبت بشم میدونستم فقط کافیه یه کلمه حرف بزنم و گریهام در بیاید به همین دلیل یه یا امام رضا زیر لب گفتم و اشکهای مبحوس در گلوم آروم آروم باریدن گرفتند.
با هر یا امام رضایی که مجری میگفت نالهی همه در میآمد
در ظاهر جشن میلاد بود ولی واقعا جشن نبود همه از درون دردی داشتن که جرات باورش را نداشتند.
انگار آسمان با ما همراه شد باران یاری کرد و بساط برنامه قبل از ساعتش به پایان رسید وقتی همهی مردم پراکنده شدند خادما را جلوی سِن جمع کردند و آقای مژدهی مدیر کانون جوانان رضوی صحبت کردن با هر کلمهاشون قلب هممون از جا کنده میشد صدای گریهی خادما اوج گرفت، وقتی آقای مژدهی گفتن:«تا عرق هاتون خشک نشده مزدتون رو از آقا بگیرید...» گفتم:«یا امام رضا آقای رئیسی رو سالم برگردون»
ولی حتی دعای من باعث نشد توفیق شهادت رو از آقای رئیسی بگیرم و بیشتر در کنارمون باشن...
✍طهورا ناصردوست | رشت
۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸لباس صورتی🔸
دقیق به خاطر دارم، از مدرسه برگشتم، لباسهایم را عوض کردم و یک لباس صورتی از داخل کشو برداشتم و پوشیدم.
لباسی که هیچ وقت دیگر نپوشیدم!
آشپزخانه را مرتب کردم و به زهرا گفتم :دخترم! من یک ساعت میخوابم، بیدار که شدم باهم درس میخونیم.
و با خاطری آرام خوابیدم.
یک ساعت بعد که بیدار شدم، زهرا شبکهی امید تماشا میکرد، خیلی بیتفاوت از جلوی تلویزیون رد شدم و رفتم طرف آشپزخانه و چای دم کردم، یک چای داغ با عطر گلاب و هل برای خودم ریختم.
چایی که هیچ وقت خورده نشد!
کنار زهرا نشستم، و به صفحه ی تلویزیون نگاه کردم.
زیر نویس قرمز شبکه امید توجهام را جلب کرد، با خواندن اولین کلماتش به تمام مویرگ های چشمم فشار وارد شد، انگار رگهایی از قلبم با این زیر نویس در ارتباط بود؛
(بالگرد حامل رئیس جمهور و تیم همراهشان دچار نقص فنی شده و....)
اشک دیگه اجازه نداد، جمله را کامل بخونم،
اشک ها روی بلوز صورتی لکه های غم را به جای میگذاشت.
یادم نیست کی گریهام تموم شد، حتی همین الان هم...
تسبیحم را برداشتم و تا صبح از روی مبل جلوی تلویزیون تکون نخوردم .
دلم میخواست از اهالی روستای ورزقان باشم!
ساعت دیگه برای من هیچ مفهومی نداشت، فقط میخواستم در همان ساعات انتظار بمانم.
کل شب، به لباس صورتیام نگاه میکردم و التماس میکردم :میشه تنم بمونی؟
ساعت 5:21 صبح
تنها چیزهایی که یادمه،
شبکه خبر،
جنگل های مه گرفته،
صدایی میگفت :
حاج آقا! هارداسان؟
در عمیق ترین نقطهی قلبم غم فرو نشست ، به سمت کمدم رفتم، لباس مشکی روی صورت گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم....
ساعت 7:00 صبح
آخرين بارون اردیبهشت ماه میومد، توان رانندگی نداشتم، کنار اتوبان ایستادم و فلاشرهای ماشین را زدم...
زهرا گفت :مامان! چون آقای رئیسی شهید شده بارون میاد؟
بعدها در همین نقطهی اتوبان که ایستاده بودم و همین لباس مشکی تنم بود ،
زهرا بهم گفت: مامان! من فکر میکنم سید حسن نصر الله شهید شده.
با بغض گفتم: «چرا اینجوری میگی دخترم؟
گفت: «چون اون روز که آقای رئیسی شهید شدند هم بارون میومد مثل امروز....
✍ریحانه | گیلان
۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خبر باورنکردنی🔸
این موقع ک موج سرماخوردگی میاد،
ما هم رفته بودیم مطب دکتر.
پارسال همین روز...
توی حیاط مطب دکتر بودیم ...
شوهرم گفت:
_هلیکوپتر رئیس جمهور مفقود شده.
_هنوز اعلام نشده ...
من از صبح درگیر بودم با بچهها ...
ذهنم اصلا نرفت سمت شهادت و اینا
گفتم مگه میشه؟؟؟
_حتما پیدا میشه ...
خیلی جدی گفت:
_گفت اگه
_سقوط کرده باشه ...
_حتما شهید شدن دیگه تمومه ...
خیلی جدی ...میگفت:
_اخه مگه رئیس جمهور با هلیکوپتر میره مرز آذربایجان ...
من فقط میشنیدم ...
ساده بودم
باور نکردم
توی سالن خوابیدیم شب.
تا صبح پیگیر تیوی بودم.
هعی میخوابیدم هوشیار.
گوشم به شبکه خبر.
یه خبری بیاد.
شاد بشیم بخوابیم ...
اما ...
دم صبح ...
خبر باورنکردنی من
همچنان باورنکردنی موند ...برام
ولی چه خوبگفت شاعرش
تو
ب آرزوت رسیدی
تو
امام رضا "ع" رو دیدی ...
و من
تو روز تولد امام رضا "ع"
گریه کردم ...
.
.
.
✍سین خ | رشت
۳۱اردیبهشت ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸نمکِ نمکدان🔸
فارغ از هرگونه نگاه های سیاسی، وجه اشتراک همه مسئولين باید عنصری به نام مردم باشد؛ روحیه خدمت اگر آغشته به اختلاف سلائق جناحها شود، نتیجهاش میشود قربانی شدن مردم در زیر آوار مشکلات. و چه بسا این نظریه نامحبوب اگر محقق شود، برای مردمان حاشیه شهر بیشتر از دیگران ملموس خواهد بود.
فرقی نمیکند اصلاحطلب باشیم یا اصولگرا و یا هر جناح سیاسی دیگری؛ همین که قدم در محله کمبرخوردار میگذاریم یعنی تزریق امید در این نظام. برای مردم چه فرقی میکند که کدام جناح برایشان درمانگاه و مدرسه و زیرساخت فراهم کرده؟! نمکِ نمکدان و نانِ سفره کدام یک از ما با دعواهای این طرف و آن طرف پر شده که این بار بخواهد بار دوم باشد؟ آن مرد بیکار، آن زن خانه دار، آن کودکی که در کوچه خاکی بازی میکند و پاهایش از فرط افتادن زخمیست و دمپایی پاره به پا کرده، آن پدری که هنگام مریضی فرزندش از نبود درمانگاه مضطر میشود، این ها امیدوار میشوند، این ها گوش شنوا پیدا میکنند. مشکلات زیاد است اما اگر نصف مشکلاتشان هم حل شود مطمئنا این دریچه امید رو به بسته شدن میل نمیکند و با کمی همت بازتر خواهد شد.
خداقوت و احسنت به روحیه خدمت استاندار گیلان دکتر حقشناس؛
مردم همین پا گذاشتن به جاده های خاکی را دوست دارند.
✍علی یعقوبی | رشت
۱خرداد ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸شب جمعه🔸
بامداد روز جمعه اول فروردین ساعت 2:45. حرم امام حسین علیه السلام
صدای پرنده ها از بالای سقف به گوش میرسد، صدای پیرزنی که با لحن عربی موضوع خنده آوری را تعریف می کند.
زهرا که مثل همیشه کنارم خوابیده.
پسرکی با التماس از مادرش میخواهد تا کمی آنطرف تر برود و بازی کند.
و باز من،. من کنار همهی اینها چقدر نمیدانم چه کار باید بکنم....
من همیشه به این نقطه میرسم نمیدانم چه کار باید بکنم؟!
فکر زنجیری کنید ای عاقلان، بوی گیسویی مرا دیوانه کرد...
✍ریحانه | رشت
۱ خرداد ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عکاسی🔸
روز دوم کارگاه بود و مشغول عکاسی بودم. بعد از پایان زمان کلاس، ایشان به سمتم آمدند و گفتند: «میتونم عکسها رو ببینم»؟
گفتم: «بله حتماً! اتفاقاً عکسای قشنگی ازتون گرفتیم».
بعد برایم از خودشان گفتند؛
اینکه چقدر به دوربین و عکاسی علاقمندند.
اینکه مادر همسرشان از سفر مکه برایشان دوربین عکاسی سوغاتی آورده
و اینکه اولین دوربینشان را به یادگار به نوهشان دادند.
مکالمه ما کمکم طولانی شد و از من درباره عکاسی و دوربین در دستم سوال کردند، هر چه میگذشت بیشتر لذت میبردم از مصاحبت با ایشان...
بعداً متوجه شدم که خانم باستان در زمان جنگ پرستار بودند و همین باعث شد بیشتر به شنیدن خاطراتشان مشتاق شوم.
روز آخر، هنگام مصاحبه، پرسشهای مختلفی از ایشان داشتم. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت خرمشهر و این شد که راجع به سوم خرداد سؤال کردم و پرستار عزیزی که درسش را در دانشگاه جندیشاپور خوانده بود، برایم از شهری گفت که دلاور مردان وطنم تا آخرین نفس برای آزادیاش ایستادگی کردند.
خدا میداند که چقدر شادمانم از گفتگو با بانوی توانمند کشورم و شنیدن مقاومتی هشت ساله...
✍زهرا نجاتی | رشت
۳ خرداد۱۴٠۴
#خرمشهر
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸روح الله 🔸
شنوندگان عزیز! توجه فرمایید
شنوندگان عزیز! توجه فرمایید
خرمشهر. خونین شهر. شهر خون. آزاد شد.
صدای دلنشین امامدلها گوشم را نوازش میکرد :
این اتفاق خارج از مسئولیت طبیعت و انسان است و مافوق طبیعت است، لاکن بهتر است بگوییم :خرمشهر را خدا آزاد کرد.
هر ساله سوم خرداد ماه این صوت را برای خودم میگذارم و در وجودم به آزادسازی خرمشهر، به امام، به خدا فکر میکنم.
در زمان دانشجویی، یادمه بسیج فقط به یک شربت و شیرینی و یک ممد نبودی اکتفا میکرد، و این من بودم، یک دختر دانشجو،که این روز برام مهمترین روز تاریخ ایرانی و اسلامی تقویمم بود.
آرام نبودم، میرفتم، میآمدم، بچه ها را جمع میکردم، توضیح میدادم
بچهها! خرمشهر را خدا آزاد کرد
یعنی از ابتدا تا انتها این دست خدا بود در لباس رزمندگان تا همه چیز را بر پیروزی ختم کند.
کم فتنه و خرابکاری در ماجرای محاصرهی خرمشهر نبود، اما باز فریاد میزنم، این خدا بود که از ابتدا همه چیز را برای پیروزی چیده بود.
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.
بچهها! خرمشهر ما مصداق بارز همین آیه است، ما برای خدا، خشنودی خدا جهاد کردیم و خودش مارا هدایت کرد.
و باز صوت روح الله را پخش میکنم.
خرمشهر را خدا آزاد کرد.
حالا دختر پر شور و نشاط سالهای دانشجويي ، یک مادر است که سوم خرداد هر سال باید قصهی این پیروزی را به دخترش زهرا تعریف کند و صدای روح الله را برایش پخش کند.
بعد از پایان صوت، زهرا جلو میآید و اشک چشمانم را پاک میکند، و با نگاه معصومش میپرسد : مامان!
دلت برای روح الله تنگ شده که گریه میکنی؟
✍ریحانه.پ | رشت
۴خرداد۱۴٠۴
#خرمشهر
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خادم ایران 🔸
حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خودش جلب کرد.
از اتاق بیرون اومدم، دیدم بابام با نگرانی جلوی تلویزیون نشسته، تلویزیون روی شبکه خبر بود ازش پرسیدم چی شده بابا؟؟؟
_ بالگرد اقای رئیسی سقوط کرده.
_ چی مگه میشه؟کجا؟ اصلا چه جوری ؟
_ مثل اینکه بالگرد دچار نقص فنی شده.
_ وا بابا میشه مگه؟ مگه قبلش بالگرد رو چک نمیکنن؟ حالا آقای رئیسی چیزیشون نشده دیگه نه؟؟؟
_ نمیدونم اخه هنوز پیداشون نکردن.
همینجوری که به ساعت نگاه میکردم متوجه شدم که باید به کلاس ریاضی بروم برای همین لباسمو پوشیدم و راه افتادم تو راه، همش با خودم میگفتم نه بابا چیزی نمیشه حتما تا یکی دو ساعت دیگه پیداشون میکنن به خودم اومدم و دیدم رسیدم رفتم داخل.
اون روز اصلا از ریاضی چیزی نفهمیدم، تا به خودم اومدم دیدم وقت رفتنه و مامان داره به گوشیم زنگ میزنه.
_ سلام مامان.
_ سلام دخترم نمیخوای بیای؟
_ باشه مامان الان میام.
با معلمم خداحافظی کردم داشتم میرفتم که معلم گفت :
_ همه میگن آقای رئیسی و بقیه اعضا شهید شدن.
با خودم گفتم نه بابا حتما اینم شایعه است
ادامه دارد...
✍ طهورا سمندری | رشت
۶خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸خادم ایران 🔸 حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خو
ادامه... 👆👆
به خونه که رسیدم تلویزیون همچنان روی شبکه خبر بود.
_ مامان! شبکه خبر چیزی اعلام نکرد؟
_ نه مامانجان، از ظهر دارن همون تصاویر قبلی رو پخش میکنن.
_ خدا کنه پیداشون کنن، راستی بابا کجاست؟
_ رفت سرکار.
باشهای گفتمو، رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم، گوشیمو برداشتم، روبروی تلویزیون نشستم و به خبرهایی که قدیمی بود گوش میکردم.
( نزدیک اذان صبح )
اونشب من و مامان نتونستیم بخوابیم. پدرم هم تا صبح سرکار بود و نیومد.
ساعتها گوشی دستم بود و تو کانالها میگشتم، تا خبر جدیدی پیدا کنم و همچنان تلویزون روی شبکهی خبر بود، تا اینکه صدای خبرنگار توی فضای خونه پیچید.
_ انا لله و انا علیه راجعون متاسفانه هم اکنون متوجه شهادت شهید رئیسی و بقیه اعضای بالگرد شدیم...
صدای خبرنگار توی گوشم چند بار پیچیده شد، مامانم با تعجب رو به رو تلویزیون نشسته بود...
اونشب سیاهترین و غم انگیزترین شب ۱۴۰۳ بود.
اونشب به سختی گذشت، فردا که شد دوباره تلویزیون رو روشن کردم و صدای مردمی رو میشنیدم که باهاشون مصاحبه میشد.
همه ی اون مردم حس و حال خونه مارو داشتن انگار همه ی اونها یکی از عزیزترین فرد خانوادشون رو از دست داده بودن .........
✍طهورا سمندری | رشت
۸خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
عظمتخانم، از خاندان بزرگی بود و حکومتی در خلخال داشت. این طائفه همراه میرزا کوچکخان در مبارزات ضد استکباری و ضد پهلوی بودند.
هر جا که میرزا کوچکخان نیاز به کمک داشت، پیام میفرستاد برای عظمتخانم.
آن روزها هم قصد رفتن به آنجا را داشت. همان روزهایی که میرزا و یارانش مورد تعرض قوای مرکزی قرار گرفتند و شیرازهی حکومتشان از هم گسسته شد. راه خلخال را در پیش گرفتند و عظمتخانم با شنیدن خبر آمدن آنها، قشون مورد اعتمادش را برای یاری و استقبال او فرستاد، اما امان که زور سرمای کوههای اردبیل بیشتر از توان میرزاکوچک جنگلی بود.
در تاریخ، نام عظمتخانم را لایهای از غبار گمانهزنی گرفته. مستند «عظمتخانم» با تلاش «سولماز علیزاده» سعی در کنار زدن این غبار دارد.
دعوتید به لحظه بزرگ این کشف در روز دوشنبه ۱۲ خرداد، در سینما سپیدرود. همراه با حضور نویسنده و کارگردان اثر.
🔸امام خمینی(ره) با آبیاری جوانهی درخت انقلاب روح تازهای به ایران عزیزمان داده بود، که خبر ارتحال جانسوز ایشان داغی بر دلهای پر از امید و آرزو شد. حتماً از آن روز و لحظهی تلخ، روایتهای زیادی در سینههای افراد آن دهه جای گرفته.
🔹بیرون آوردن این روایت ها از دلهای پاک و تپیدهی دوستان و آشنایان نیاز به همت روایتنویسان دارد و پس از باران منتظر دریافت و انتشار روایتهای شماست.
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی