پلاک ایران | غیرمحرمانه قم
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان #حضرت_دلبر 🔍 #قسمتبیستوسوم 💙 این آبو بخور، خوبه به خدا
🖋به نام خداوند مهر آفرین ...
📕داستان #حضرتدلبر
🔍 #قسمتبیستوچهارم
❤️ با تمام علاقهای که بین ما بود اما
همیشه مراقب حریمها بودیم .
خود مرتضی پسر باتقوایی بود که بیشتر
از من دقت داشت ، اما از اینکه به او
نزدیکتر شوم یا کنارش بایستم حس
خوبی داشتم و دلم میخواست که این
لحظات تکرار شود ، هرچند بعدش
عذاب وجدان میگرفتم.
💖 دو سه مرتبه وقتیکه غرق نگاهش
بودم یا زمانیکه هر دو به یک موضوع
میخندیدیم متوجه نگاهای متفکرانهی
پدرم شدم و خجالت می کشیدم.
🔴 روزهای سختی بود کمبود آب ، غذا ،
جای استراحت، آدمهای داغدار ، خلاصه
در آن ویرانه تاریک هیچ نقطهی سپیدی
به چشم نمیخورد بهجز محبت من به
مرتضی که لحظه به لحظه بیشتر میشد .
🌸 بعد از نماز، سجده شکر طولانی
داشتم بابت این روزها که کنار
او گذر می کردم .
🔵 مادربزرگ و پدربزرگم شب زلزله تهران
بودند اما خانه آنها نیمه ویران شده
بود ، بخشی از خاطرات کودکی ما زیر
خروارها خاک مدفون بود و تنها یک اتاق
کوچک باقی مانده بود که این روزها در
این اتاق زندگی می کردیم.
💫 بعدازظهر آن شب خاص هر سه از
خستگی سه روز کار سخت تقریباً
بیهوش شده بودیم ، گوشه خانه
ویرانشده مادربزرگ و پدربزرگ یکی دو
ساعتی استراحت کردیم.
🌟 بابا با تکهای پارچه برای من جای
خواب درست کرده بود که جلوی مرتضی
معذب نباشم .
بعد از سه روز اوضاع در روستای ما قدری
آرامتر شده بود برای پخش شام و
سرکشی رفتیم و بازگشتیم از شام
سادهای که پخش کرده بودیم مقداری
مانده بود هر سه دور سفره نشستیم ،
چراغ نفتی فضا را کمی روشن کرده بود.
✅ بابا شروع به صحبت کرد
#ادامهدارد
🌿مهم ترین ها را اینجا بخوانید #پلاکایران👇
🆔 https://eitaa.com/joinchat/3161522520Cbf492e41c0