eitaa logo
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
220 دنبال‌کننده
455 عکس
73 ویدیو
5 فایل
اللهم‌اجعل‌محیای‌محیا‌محمد‌وال‌محمد و مماتی‌محمدوآل‌محمد... با من هم کلام بشید👈 @M5566M
مشاهده در ایتا
دانلود
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ💚
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من قابل نبودم شما محبت بکنید امام رضا جانم💚 «ما اهل ایرانیم و مردان جهادیم؛ تا پای جان پای ولایت ایستاده‌ایم» 🔹لحظه نصب کتیبه عید سعید غدیر در حرم مطهر امام رضا(علیه‌السلام)؛ جایی که نام ولایت، بر دل‌ها نقش می‌بندد و عهد غدیر هر سال تازه‌تر از قبل تجدید می‌شود . 💚 @pichakeghalam
💚🖤💚🖤💚🖤💚🖤
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
.
بسم الله الرحمن الرحیم مادر، یک کیسه‌ی سبز پارچه‌ای را سنجاق کرد به لباسم. روبه روم زانو زد و با انگشت‌های درشت پر ترک، چین‌های زیر سنجاق را صاف کرد. دست کشید به موهام و گفت اگر همیشه همراهم باشد دیگر از خواب‌های ترسناک خبری نیست. ربط یک تکه کوچک پارچه را با آن همه وحشت نمی‌فهمیدم اما در همان عالم چهار پنج سالگی حاضر بودم به هر دری بزنم تا از شر کابوس‌ها خلاص شوم. آخرین بار خودم را در یک بیابان تاریک دیده بودم. دو نفر دست‌هایم را گرفته بودند و کنار یک جاده‌ی ریلی می‌رفتیم. وسط آن همه سکوت و تاریکی یک خانه‌ی گلی بود. جلوی خانه ایستادیم. در باز شد و یک حجم تاریک پررنگ زد توی صورتم. آن دو نفر دست‌هایم را رها کردند. همان لحظه کسی از خانه آمد بیرون و تن کوچکم را کشید تو‌. مادر راست می‌گفت. بعد از آن روز که کیسه را به لباسم سنجاق کرد دیگر خواب بد ندیدم. اما ترس از گم شدن و گم کردن تا همین الآن توی دلم بی‌داد می‌کند. آن‌قدر که در دوران مدرسه حتی از گم کردن یک پاک‌کن و خودکار هم پریشان می‌شدم. یادم هست بعد از گم شدن کیف چادر و جانماز جشن تکلیف زینب چه تقلاها که نکردم. کیف را توی یک تاکسی قمی جا گذاشته بودیم. تمام دفترهای اسنپ و تاکسی‌رانی را پی ماشینی که هیچ نشانی ازش نداشتیم، گشتیم! در دوره‌ی نوجوانی همیشه توی مجله‌ها، خواندن داستان‌هایی از ماجرای گم شدن و پیدا شدن آدم‌ها برایم هیجان داشت. حتی فیلم‌هایی که عنوان‌هایی با ترکیب «گمشده» داشتند تپش‌های قلبم را بالا می‌برد. همیشه می‌خواستم به خودم ثابت کنم که پایان هر گم شدنی، یک پیدایی و وصلی هست. اما این روزها فهمیدم تمام تصورات من از « گم شدن» چیزی در حد همان فیلم و قصه بوده و آدمی که یک تکه از وجودش را گم کند، توی سکرات مرگ دست و پا می‌زند! صف‌های بلند و فشرده‌ی زن‌ها از همه طرف کش آمده بود. خطبه‌های نماز جمعه‌ی حرم باشکوه‌تر از همیشه پا گرفته بود. حرف از ابراهیم بود و هاجر و دعایی که از پسِ بی‌تابی اسماعیل راه گرفته بود توی زمان و شامل ما شده بود‌. با زینب سرگردان مانده بودیم و میان آن همه در بسته‌ی شکلاتی دنبال یک درِ باز می‌گشتیم. به شوخی گفتم:« امام رضا نمی‌ذاره بریم!» از تصورش توی دلم قند آب شد. باید می‌رفتیم. چیزی به حرکت قطار نمانده بود. محمدحسین زیر ستون ۱۸ منتظرمان بود و پدرش برای انجام کارهای نهایی برگشته بود هتل. قبل رفتن زنگ زده بود به من که قرارمان باشد زیر ستون ۱۸ صحن پیامبر اعظم! حالا ما مانده بودیم و درهای بسته‌ی دارالحجة. از بین زانوهای به هم چسبیده‌ی نمازگزارها رد می‌شدیم. به هر دری می‌زدیم امکان بیرون رفتن نداشتیم. از هر خادمی که می‌پرسیدیم می‌گفتند تا بعد نماز درها باز نمی‌شود! آخر هم نمی‌دانم چه‌طوری سر از کجا درآوردیم که دیدم باریکه‌ی نور از یکی از همان درهای شکلاتی پخش شده روی پله‌ها. هرچه جان و توان داشتیم با زینب دویدیم و پله‌ها را دوتا یکی رفتیم بالا. انگار که بخواهیم کار خلافی انجام بدهیم نامحسوس و یواشکی از در زدیم بیرون. جایی که بودیم ضلع مقابل صحن پیامبر بود و با آن همه درهم‌تنیدگی زائرها تا برسیم به محل قرار، لااقل بیست دقیقه زمان می‌برد. زیر هرم آفتاب با زینب می‌دویدیم و از لابه‌لای آدم‌ها مارپیچ عبور می‌کردیم. نمی‌دانم چقدر گذشت تا برسیم به ستون ۱۸. روی تک صندلی زیر سایه‌ی ستون، پیرمردی نشسته بود و هرچه نگاه کردم خبری از محمدحسین نبود! نور چشمم را پر کرده بود اما هرچه دو دوتا چهارتا کردم دیدم اگر زیر این اشعه‌ها نابینا هم می‌شدم و محمدم را نمی‌دیدم، خودش اگر بود و من را دیده بود می‌دوید به سمتم و تن داغ کوچکش را یله می‌داد توی بغلم! نبود! دلم پهن شد کف حیاط حرم! می‌گفتند توی حرم کسی گم نمی‌شود، اما من در آن لحظه هیچ چیزی را باور نمی‌کردم به غیر از این‌که پیراهن سبز پسرم را لابه‌لای آن همه نور و رنگ، نمی‌بینم! با زینب چهار طرف همه‌ی ستون‌ها را می‌گشتیم. زینب شده بود مادرم! گفت:« نگران نشو، شاید همراه باباست!» زیر برق آفتاب به وضوح می‌لرزیدم و اطمینان داشتم اگر می‌توانستم خودم را توی آینه ببینم، شبیه زنی بودم که مو پریشان کرده و لب‌هاش از خشکی پر از کبودی و شیار‌های خونی شده! محمدحسین نبود! کلمه‌ها اثر خودشان را گذاشته بودند. در آن حال پریشان یاد هاجر افتادم و دویدن‌هایش پی چند قطره آب برای اسماعیل. من تا آن لحظه هیچ‌وقت به حضرت هاجر متوسل نشده بودم. حتی آن لحظه هم نتوانستم یک اتصال درست درمان برقرار کنم؛ فقط ته تاریکی ذهنم زنی را میان دو کوه دیدم که پریشان و سرگردان می‌دود. محمدحسین نبود. تلفن همراه همسر قطع شده بود و من مانده بودم و آن همه ستون خالی و امام رضا! از حرم رفتیم بیرون. مردمک‌‌های چشمم توی همان چند دقیقه از حال رفته بود. دویدم توی خیابان و کوچه‌ها!
محمدحسین نبود و این واضح‌ترین و تنهاترین و هولناک‌ترین اتفاق دنیا بود. گلویم می‌سوخت. اشک‌هام می‌ریخت روی چادر و هق‌هقم بند نمی‌آمد. رسیده بودم به همان فصل چهارسالگی! کسی دست‌هایم را توی هجوم وحشت و تاریکی رها کرده بود. محمدحسین گم شده بود، من گم‌تر! دوباره رفتم توی حرم. از این سر تا آن سر فقط می‌دویدم. نمی‌دانستم با آن همه بی رمقی، پاهایم چطور روی زمین بند نیست! منی که در تمام دوران مدرسه سر نتوانستن‌ها و ندویدن‌هایم، نمره‌ی تربیت‌بدنی را به زور پاس کرده بودم! محمدحسین نبود و نبودنش مثل یک هیولای ترسناک دهن باز کرده بود و داشت همه‌ی وجودم را می‌بلعید. می‌دانستم دیر آمدنم باعث ترسش شده. می‌دانستم طاقت انتظار کشیدن ندارد. هزار تا قصه توی سرم، سرهم شد که بعد از آن همه ترسیدن، چه کاری می‌توانسته انجام دهد! شاید خودش راه افتاده توی صحن‌ها تا من را پیدا کند. این، خیلی خوش‌بینانه و دور از ذهن بود. نمی‌خواستم دنباله‌ی بقیه‌ی قصه‌های احتمالی را بگیرم. قصه‌هایی که به ندیدن‌های همیشگی پسرم ختم می‌شد. چیزی نمانده بود همان‌جا تسلیم ملک‌الموت شوم. چیزی که بهش ایمان داشتم این بود که زندگی را حتی یک لحظه بدون محمدحسین نمی‌خواستم. درست لحظه‌ای که داشتم فرو می‌ریختم رو به امام رضا دویدم و قسمش دادم به یکی‌یک‌دانه پسرش. همان لحظه مردی روبه‌روم ظاهر شد. صورتش را تار می‌دیدم. لباس سفید پوشیده بود. نمی‌دانم چطور من را شناخت که گفت:« شما مادر محمدحسینید؟» بهشت اگر آن‌جا و آن‌لحظه نبود، پس چه بود؟! کار، کار خود امام بود! خودش پیرنگ چیده بود. خودش اوج ویرانگی یک مادر را دیده بود و در آخر به تعادل رسانده بود. مرد سفیدپوش نشانی‌اش را داد. اتاق مادر و کودک. چشمم سیاهی می‌رفت. تقریبا دیگر جایی را نمی‌دیدم. چشم بسته و اتاق به اتاق دنبال گمشده‌ام می‌گشتم. حالا دیگر فقط دلشوره‌ی ترسیدنش را داشتم. می‌دانستم محمدحسین هم شبیه خودم از همه‌ی گم شدن‌ها وحشت دارد. قالب‌تهی می‌کند. لب‌هاش می‌لرزد و ته ذهنش هزارتا قصه‌ می‌بافد که هیچ کدام به وصال ختم نمی‌شود. نمی‌دانم کجا بود اما حجره به حجره دویدم و بی‌هوا کشیده شدم به یکی از درهای بسته. حتی یادم نیست در زدم یا کسی از آن‌طرف شستش خبردار شد که مادری از رمق افتاده این سوی در دارد آخرین نفس‌هایش را می‌کشد. در که باز شد صدای گریه‌ام رفت بالاتر. انگار شک داشتم. پاهام یاری نمی‌کرد بروم تو. دو تا خادم را روبه‌روم دیدم و هیچ بچه‌ای آن‌جا نبود. بریده بریده گفتم:« محمدحسین...» و نمی‌دانم از کدام طرف بود که پسرم همه‌ی وجود خالی‌ام را در آغوش کشید... پارچه‌ی سبز کیسه‌ی کوچکی بود که تن یک تکه کاغذ را به نرمی در خودش پناه داده بود. بعدها شنیدم تنها حرز امام جواد می‌تواند آن همه ترس و تنهایی و وحشت را از آدم دور کند. یادم هست بعد از سنجاق کردن آن حرز به لباسم دیگر توی خواب‌هام گم نشدم و دیگر کسی من را نکشت و دیگر هیچ کجا تاریک نبود. اما هنوز از گم شدن و گم کردن می‌ترسیدم. حتی وقتی در شش سالگی دکلمه‌خوان مراسم یکی از شهدا شدم، وسط آن همه زن سیاه‌پوش وقتی خواندم:« گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را...» دلم از اضطراب مالش رفت. دلم می‌خواست مراسم زودتر تمام شود و برگردم خانه. هنوز از گم شدن می‌ترسم. از گم کردن هم! بیشتر از هر زمان دیگری. از آن روز تا حالا به خیلی چیزها فکر می‌کنم. به همه‌ی گم‌شده‌ها و سرنوشتشان. به قصه‌ای که نمی‌دانم چطور سر از آخرین ساعت زیارتم درآورد و به هاجر واسماعیل و عطش. به دویدن‌های حضرت زینب پی گم‌شدن بچه‌های حرم در شام عاشورا. به اضطرار دل همه‌ی زن‌ها. و بیشتر از هرچیز به مادران شهدای مفقودالاثر که هنوز که هنوز است دارند در به در دنبال عزیز دردانه‌شان می‌گردند. به مادرهای میناب... @pichakeghalam
هدایت شده از پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
من این‌جا منتظر بازخوردها و نظراتتون نشستم📝 اینم لینک ناشناس خدمت اهالی پیچک👇 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fogjtij&btn=پیچک.کوچک.من
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
.
تلویزیون حسینیه را که نشان می‌داد می‌نشستم روبه‌روش. گوشم به صداش بود چشمم بین مردم دو دو می‌زد. راستش دنبال جا می‌گشتم! جایی که زاویه‌ی دیدم روی صورتش دقیق باشد. نزدیک نزدیک. که اگر روزی رسید که دست روزگار به بهانه‌ای بکشاندم به حسینیه، بنشینم روی کنده‌ی زانو. آن‌قدر بهش زل بزنم که چشمم بعد از آن هیچ چیز دیگری را نبیند. بعد همان موقع دلشوره می‌گرفتم که نکند دیر برسم و از دیدنش حتی توی حسینیه محروم بشوم. باید حسابی تحقیق می‌کردم. باید ساعت رفت و آمدم را دقیق می‌چیدم. باید قاعده‌ها را یاد می‌گرفتم. گاهی آن‌قدر در خاطرات خیالیِ نیامده غرق می‌شدم که ناخوداگاه به آن یک تکه گلیم سفید آبی حسینیه احساس مالکیت پیدا می‌کردم. بعد از شهادتش، شنیدن خبر موشک خوردن حسینیه بیچاره‌ام کرد. نمی‌دانم چرا یاد آیات سوره‌ی زلزال افتادم و اخباری که قرار است روزی از زبان آن تکه زمین حسینیه برملا شود! از تمام آدم‌هایی که ایستاده و نشسته، در رکوع و سجود، گریان و خندان روی آن گلیم‌های زبر حاضر شده‌اند و لابد لابه‌لای خبرها از قلب تکه‌پاره‌ی من که حسرت یک آن حضور در آن نقطه را به گور برده هم چیزی می‌گوید! من به آن تکه زمینی که هیچ‌وقت رویش ننشستم احساس مالکیت داشتم! این عکس را زهرا برایم فرستاد. عکس دو تکه بتن! من، نمی‌دانم آن روز بتن‌ها هم می‌توانند اخبار توی دلشان را بیرون بریزند یا نه! نمی‌دانم وقتی به حرف بیایند و این همه راز مگو را که بریزند بیرون، بعد از آن‌که این همه دلتنگی از سر و روی قیامت شره کند و آیه‌های زلزال در زمین و آسمان بپیچد، تکلیف ماها چه می‌شود؛ اما بعد از این‌که زهرا عکس این دو تکه بتن را برایم فرستاد احساس کردم از تمام دنیا، سند همین دو تکه‌ی خاکی خط‌خطی روی قلب مچاله‌ام تا ابد مُهر شده! من به این دو تکه احساس مالکیت دارم... @pichakeghalam
نصر و فیل و فتحتون به راهه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا