﴾﷽﴿
❤️#رمان_آیه_های_جنون
❤️ #پارت_1
آرام چشمانم را باز میڪنم،با چشم هاے خواب آلود اطرافم را دید میزنم،نشستہ روے زمین خوابم بردہ!
خمیازہ اے میڪشم و دستم را میان موهایم مے لغزانم،دست راستم را روے تخت میگذارم و بلند میشوم.
بہ سمت در میروم،چشم هاے نیمہ بازم را بہ در مے دوزم و دستگیرہ را مے فشارم،با قدم هاے بلند بہ سمت آشپزخانہ قدم برمیدارم.
با قدم هاے تندم ڪنارہ هاے شلوار نخے گشاد مشڪے رنگم تڪان میخورد.
سردے سرامیڪ ها حالم را خوب میڪند!
مثل خودم هستند!
سرد،
بے روح!
چشمانم را ڪامل باز میڪنم و سرم را ڪمے پایین مے اندازم.
زل میزنم بہ شڪم برآمدہ ام ڪہ از زیر بلوز مشڪے خودنمایے میڪند.
نگاهم را از شڪمم میگیرم.
نزدیڪ آشپزخانہ میرسم،میخواهم وارد آشپزخانہ شوم ڪہ صداے فریاد ڪشیدن پدرم مے آید.
چند ثانیہ بعد صداے مادرم هم بلند میشود،مدام اسم من را میگویند.
باز دعوا بر سر من!
بدون توجہ وارد آشپزخانہ میشوم و بہ سمت یخچال میروم.
عادت دارم!
در یخچال را باز میڪنم و از طبقہ ے اول شیشہ ے شڪلات صبحانہ را برمیدارم.
صداے پدرم بلندتر میشود.
پوفے میڪنم و نگاهے بہ ڪابینت ڪنار ظرف شویے مے اندازم.
جا قاشقے روے آن ڪابینت بود،میخواهم بہ سمتش بروم ڪہ درد بدے زیر دلم مے پیچید.
دست آزادم را زیر شڪمم میگذارم و ڪمے خم میشوم.
صورتم از شدت درد درهم رفتہ!
نہ الان وقتش نیست!
صداے پدرم دوبارہ اوج میگیرد.
شیشہ ے شڪلات صبحانہ از دستم مے افتد،هم زمان با افتادنش آخ بلندے میگویم و روے زمین مے نشینم.
صداے "چے بود" پدرم مے آید.
صداها توے گوشم میپیچید!
صداے قدم هاے ڪسے ڪہ با عجلہ بہ سمت آشپزخانہ مے آید.
صداے خندہ هاے روزبہ ڪنار گوشم!
صداے آن مامور لعنتے!
صداے فریاد مادرم!
درد امانم را بریدہ،روے زمین دراز میڪشم.
صداها بیشتر مے شود.
صداے تاپ تاپ هاے قلب موجود زندہ اے ڪہ توے شڪمم بود.
دوبارہ صداے نگران مادرم:آیہ!مامان!
صداے ملتمس و بغض آلود روزبہ ڪنار گوشم:آیہ غلط ڪردم!
صداے گریہ هاے مریم!
صداے دلدارے دادن هاے نساء!
صداے خندہ هاے نورا و شیطنت هایش!
آخ نورا...!
زیر لب نامش را زمزمہ میڪنم:نورا...!
انگار مثل همیشہ میگوید:چے میگے فسقلے؟!
بغضم گلویم را میفشارد.
نفس هایم بہ شمارہ مے افتدند،محڪم لبم را مے گزم.
صداے فریاد یاسین پردہ ے گوشم را مے دَرَد:آبجے!آبجے چے شدے؟
و باز صداے تاپ تاپ هاے قلب آن موجود زندہ!
حضور مادر و برادرم را ڪنارم احساس میڪنم،نمیتوانم جوابشان را بدهم!
حرف هاے یڪ پرستار یادم مے آید،سریع روے پهلوے چپ میخوابم.
بخاطرہ آن موجود زندہ.
پدرم با عجلہ ڪنارم مے نشیند،یاسین التماس میڪند بلند بشوم!
همہ ے صداها قطع میشوند،هیچ صدایے نمے آید جز صداے تاپ تاپِ قلبش!
صداے قلب پسرم...
با چشمان نیمہ باز بہ مادرم خیرہ میشوم،دستم را میفشارد.
_چقد گفتم تو خودت نریز!تو این شیش ماہ یہ قطرہ اشڪ نریختے!
سپس بلند میگوید:یاسین زنگ زدے بہ آمبولانس؟!
مے خواهم مثل همیشہ بہ حرفش گوش ڪنم،قطرہ ے اشڪے از گوشہ ے چشم راستم مے چڪد.
یڪ قطرہ اشڪ!
بعد از شش ماہ!
نہ بعد از شش سال!
خوابم مے آید!
قطرہ هاے اشڪ آرام روے گونہ هایم سر میخورند،چشمانم را مے بندم...!
صداے آخر گوشم را ڪَر میڪند:تو آیہ ے جنون منے...آیہ...!
نویسنده:
#لیلی_سلطانی 💕
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
﴾﷽﴿
❤️#رمان_آیه_های_جنون
❤️#پارت_2
_آیہ!
با شنیدن صداے پدرم ڪہ بلند نامم را صدا زد شیشہ ے استون از دستم افتاد!
لبم را بہ دندان گرفتم و با دلهرہ بہ شیشہ ے استونے ڪہ روے فرش افتادہ بود نگاہ ڪردم.
سریع روے زانو خم شدم و شیشہ را برداشتم!
با استرس نگاهے بہ در انداختم مبادا ڪسے بیاید!
دستے بہ فرش ڪشیدم،خیس شدہ بود اما بو نمیداد!
بوے استونش تند نبود.
صداے پدرم نزدیڪ تر شد!
-مگہ با تو نیستم دختر؟!
سریع بلند شدم!
شیشہ ے استون را در مشتم فشردم.
نگاهم بہ ڪولہ ے قهوہ اے رنگ مدرسہ ام ڪہ ڪنار دیوار بود افتاد.
زیپش باز بود،نفسے ڪشیدم و استون را داخل ڪولہ انداختم!
در اتاق باز شد.
شوڪہ شدم و هین بلندے گفتم.
بہ سمت در برگشتم.
پدرم با اخم نگاهم ڪرد و خشڪ گفت:چتہ؟! جن دیدے؟!
دستانم را پشت ڪمرم گذاشتم.
احساس میڪردم اگر دستانم را ببیند متوجہ خواهد شد ڪہ لاڪ زدہ بودم!
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:ببخشید!
دختر بے سر و زبانے نبودم نہ!
همیشہ سعے میڪردم احترام پدر و مادرم با اینڪہ خیلے تضاد داشتیم را نگہ دارم.
با اینڪہ پدرم ظلم میڪرد!
پدر بود و احترامش واجب.
من،آیہ اے ڪہ هزار متر زبان داشت و عصیان گر بود بہ قول مادرم براے پدرم آهوے رامے بودم!
پدرم تشر زد:بیا برو دیگہ!
بہ خودم آمدم همانطور ڪہ ڪولہ ام را برمیداشتم با ملایمت گفتم:چشم بابا جونم.
سرم پایین بود نگاہ سنگین پدرم را حس میڪردم.
بدنم ڪمے سرد شدہ بود،با قدم هاے بلند بہ سمت رخت آویز رفتم.
ترسو نبودم،از فریادها و ڪتڪ زدن هایش نمے ترسیدم از حرمت بین مان میترسیدم!
مخصوصا منے ڪہ تحمل حرف غیر منطقے نداشتم و نمیتوانستم ڪم بیاورم.
هفدہ سالہ بودم و سرم داغ!
از طرفے اعتقاداتم اجازہ ے تندے با پدرم را نمیداد.
چادرم را برداشتم و جلوے صورتم باز ڪردم.
پدرم هنوز ایستادہ بود!
چادرم را سر ڪردم،در حالے ڪہ ڪِشِ چادر سادہ ام را دور سرم تنظیم میڪردم بہ سمت در رفتم.
از ڪنار پدرم رد شدم و بلند گفتم:خدافظ!
چادرم مرتب بود،دستے هم بہ جلوے مقنعہ ے سرمہ اے رنگم ڪشیدم.
وارد پذیرایے شدم،نورا خواهرم بہ پشتے قهوہ اے و ڪرم رنگ تڪیہ دادہ بود،حدود بیست سے تا ڪانوا دور خودش انداختہ بود و مرتب شان میڪرد.
مادرم در حالے ڪہ دستش را روے ڪمرش گذاشتہ بود از حیاط وارد خانہ شد و گفت:ناهار خوردے؟
نگاهش ڪردم و گفتم:آرہ مامانے!
ڪش و قوسے بہ بدنش داد و خستہ گفت:پس برو تا دیرت نشدہ!
بدون حرف سرم را تڪان دادم،بہ سمت نورا برگشتم و
دستم را برایش تڪان دادم و گفتم:خدافظ آبجے!
سرش را بلند ڪرد،همانطور ڪہ ڪانواے قرمز رنگے را میپیچید گفت:بہ سلامت فسقلے!
نگاہ سرزنش گرانہ اے نثارش ڪردم و وارد حیاط شدم.
در ظاهر دوست نداشتم مرا ڪوچڪ خطاب ڪند،اما عاشق همین فسقلے گفتن هایش بودم!
عاشق شیطنت هاے مظلومانہ اش!
پنج خواهر و برادر بودیم،مریم،نساء،نورا و من!
یاسین برادرم از ما جدا بود!
پسر بود و مایہ ے افتخار پدر!
مادربزرگم براے نام گذارے همہ قرآن باز ڪردہ بود بہ جز من!
متفاوتشان بودم!
بعدها فهمیدم آن ها واقعا سورہ بودند و
من آیہ هایشان!
نشانہ شدم!
زمزمہ ام ڪردند!
آیہ بودم،او چہ خطابم ڪرد؟!
آیہ ے جنون!
بار اولے ڪہ این حرف را شنیدم نفهمیدم یعنے چہ!
یاسین هفت سالہ ساڪت در حالے ڪہ ڪیفش را در بغل داشت ڪنار در حیاط ایستادہ بود.
ڪتونے هاے مدل جین آل استارم ڪنار پادرے جفت بود،بے حوصلہ براشان داشتم و با عجلہ پا ڪردم.
ڪولہ ام را روے شانہ ے راست انداختم،نگاهے بہ حیاط لختمان و دیوارهاے سیمانے اش انداختم و
بہ سمت یاسین رفتم.
_بیا یاسین!
بہ سمتم دوید و دستم را محڪم گرفت،با لبخند دندان نمایے گفت:بریم آبجے!
دلم برایش ضعف رفت،با لبخند خم شدم و گونہ اش را بوسیدم.
خیلے دوستش داشتم،تحت تاثیر رفتار تبعیض آمیزانہ و پسر دوستانہ ے پدرم لوس و قلدر نشدہ بود.
در را باز ڪردم،باهم وارد ڪوچہ شدیم.
در ڪوچہ پرندہ پر نمیزد،فقط چند بنا و مهندس ڪہ تازگے ها براے ساخت یڪ مجتمع مسڪونے خانہ هاے رو بہ روے ما را خریدہ بودند مشغول صحبت و نگاہ ڪردن بہ نقشہ بودند.
خانہ یمان در یڪے از محلہ هاے متوسط تهران بود،وضع مالے متوسط اما گویے فقیر!
پدرم عقاید خودش را داشت،پول خرج نمیڪرد.
اهل اسراف نبود!
بہ قول خودش آرزوے دختر ڪہ نداشت چهارتایش آن هم پشت سر هم نصیبش شد!
یاسین بسش بود!
اختلاف سنے هر چهارتایمان دوسال دوسال بود.
#ادامہ_دارد...
نویسنده :
#لیلی_سلطانی💕
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
خاطره جانمایی شهدای گمنام.mp3
10.68M
روایتگری شهدایی قسمت727
فایل صوتی
📻انتشار برای اولین بار
🎤خاطراتی ازجانمایی محل تدفین شهدای گمنام
در جریان جانمایی شهدای گمنام پادگان هفت تپه خوزستان (پادگان لشکر۲۵ کربلای مازندران در ایام دفاع مقدس )
🎙راوی : سردار سید محمد باقرزاده
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#شهیدسیدهاشم_هاشمی
در سال 1322 در روستای ساقران سفلی از توابع تاکستان ودر خانواده ای روحانی ودر محیطی پر از معنویت وصفا دیده به جهان گشود ودر دامان مادری مؤمنه وعفیفه ودر کنار پدری فاضل وروحانی رشد وتربیت یافت.
وی علاقه مند به دروس حوزوی وعلوم قرآنی بود وبدین ترتیب برای درک مفاهیم بلند اسلامی راهی حوزه علمیه قزوین شد واز اساتید حوزه بهره مند گردید.علاقه ذاتی اش به علم ودانش اورا به شهر مقدس قم کشاند تا درحوزه علمیه این شهر به تحصیل ادامه دهد.بعد از اتمام دوره عالی تحصیلی به ایران وزادگاهش بازگشت ودر سال 1344 با مشکلات فراوان وسختگیری رژیم در دادن گذرنامه او دوباره راهی نجف اشرف شد واز جمله افرادی بود که در ارسال اعلامیه ونوار سخنرانی حضرت امام خمینی (ره) نقش داشت.وی بعد از درگذشت پدربه قصد عزیمت به نجف راهی منطقه غرب شد ولی این بار در قصر شیرین توسط نیروهای ساواک دستگیر وراهی زندان شد وحدود 40 روز در زندانهای مخوف رژیم محبوس بود.وی در 25 خرداد سال 61 همراه نیروهای بسیجی وسپاهی از قزوین عازم جبهه های جنوب شد وبه نیروهای جبهه اسلام پیوست.وی عاشق واقعی امام زمان (عج) بود ودر عملیات رمضان این شهید بزرگوار بعد از پیروزی پرچمی را که در دست داشت با خود به بالای تپه ای برد وهنگام نصب پرچم با اصابت تیر وترکش دشمن به شهادت رسید.
او در 24 تیرماه سال 1361 در منطقه شلمچه روح الهی اش به ملکوت پرکشید.
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
#شهیدسیدهاشم_هاشمی در سال 1322 در روستای ساقران سفلی از توابع تاکستان ودر خانواده ای روحانی ودر محی
#وصیتنامه
#روحانی_شهیدسیدهاشم_هاشمی
انسان روزي بهدنيا ميآيد و روزي هم از دنيا ميرود؛ پس چه بهتر که در راه خدا و براي رضاي خدا جان خود را فدا کند. من نيز اين عقيده را دارم که انسان بايد در راه هدف خود قيام کند و هدف من هم الله است. من در راه [خداوند] قادر متعال، جان بيمقدار خود را فدا ميکنم. انسان تا خدا دارد چه غم دارد. ملت ما شهيد دادند اما چون خدا داشتند، غمي بر صورت خود آشکار نکردند. اميدوارم که خداوند پيروزي نهايي را هرچه زودتر به ملت برساند.
اگر خدا به من افتخار شهادت داد و جنازة مرا آوردند، از فرزندانم و خانوادهام ميخواهم که براي من گريه نکنند و عکس رهبر انقلاب را در جلوي جنازة من نگهدارند تا به احترام عکس رهبر انقلاب، شايد خداوند از تقصيرات من بگذرد.
#خاطرات
#روحانی_شهیدسیدهاشم_هاشمی
امکلثوم حیدری، همسر شهید: ساعت هشت صبح بود. بچهها خواب بودند. «سید» از خواب بیدار شده و نمازش را خوانده و حرفهایش را با معبود خود زده بود. همه را بوسید. قرآن و آینه آوردیم و او را از زیرش رد کردیم. با نگاهی که از شوق لبریز بود، با همه خداحافظی کرد. چند قدمی که دور شد، «فاطمه» ـ دخترم ـ کاسهی آب را پشت سرش پاشید. انگار آب سردی روی سرم ریخته باشند، دلم هُری ریخت و پاهایم سست شد و نشستم زمین. داشتم رفتنش را نگاه می کردم، که برگشت و خندهکنان گفت: «با این همه سفارش، هنوز نرفته، دلت لرزید؟ پاشو شیرزن!» من بلند شدم و او خندید و رفت. شب بیست و یکم ماه «رمضان»، شب عملیات بود. دل تو دلم نبود. «سحری» را نفهمیدم چه طوری خوردم. نماز صبح را خواندم و روی رختخواب دراز کشیدم. همسرم را دیدم که پرچم سبزی با نوشتهی «یا مهدی ادرکنی» به دست دارد و می دود. به من که رسید ایستاد و گفت: «دیدی؟ دیدی همهی جاها پر شده بود؛ ولی پرچم را به هیچ کس نداده بودند، تا من آمدم و پرچم را به من دادند؟! … فردا از «قزوین» با شما تماس میگیرند و میگویند که من زخمی شدهام. خبر را که دادند، نه خودت گریه کن و نه بگذار بچهها در کنار جنازهام گریه کنند. عمامهام را هم دور شکمم، که ترکش خورده، ببندید ....» هراسان از خواب پریدم. ساعت هفت صبح بود و تلفن زنگ میزد! ...
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
طبق روال شــبانه هر بزرگواری 14 صلوات به
نیابت از
#شهیدروحانی_سیدهاشم_هاشمی
جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج»
و سلامتی رهبر عزیزمان شفای همه بیماران عاقبت بخیری شما عزیزان ....
» اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم 🌸
#التماس_دعای_فرج
ســـلام و صــلوات خــدا بر شـــهدا و امام شـــ.❤️ـــهدا
🕊ســـلام بـر شــــ🌷ــهید
#شهیدروحانی_سیدهاشم_هاشمی
#اللهم_الرزقنا_توفیق_الشهادة_فی_سبیلک_مع_رفقائنا_به_حق_دماء_الشهدا
#ملتمس_بهترین_دعا
#من_ماسک_میزنم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
9.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
💠دعـــــاے فـــرج💠
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄