▪️پریشانی رقیه
شبی با پریشانی از خواب پرید و گفت پدرم کجا رفت؟ اکنون او را دیدم! ساکنین خرابه، گریان شدند، فریاد زدند. یزید بیدار شد و پرسید چه خبر شده؟ ماجرا را شنید.
دستور داد سر پدر را برای او ببرند.
📚 سحاب رحمت، ص۷۴۴
#خانوم_سه_ساله
[ @pompos ]
بابا یکی من را به قصد کشت میزد
هربار گفتم یا علی با مشت میزد
یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را
دیدم که نـامردی لگد از پشت میزد
#خانوم_سه_ساله
[ @pompos ]