به جز تخت و پتو و بالشتم، هیچکسی رو ندارم. اینا همدم تنهاییها و گریههام هستن:)
هزار بار بهم گفتی بگو کدوم رفتارم آزارت میده تا دیگه انجامش ندم، ولی هربار خواستم بگم پشیمون شدم. نمیخوام بگم این کارو نکن که اذیت بشی، راحت باش به همین روند ادامه بده، مهم نیست که من دارم زجر میکشم و مرگ تدریجی رو تجربه میکنم، آخه من هیچوقت مهم نبوده و نیستم و نخواهم بود. بالاخره یه موجود بیخاصیت و اضافی و مزاحم نبایدم مهم باشه. تو راحت باش به منم نمیخواد فکر کنی :]
دوست دارم برم بیرون ولی هرچی فکر میکنم جایی رو ندارم که برم. بازم بشینم تو خونه؟
- منِ واقعیتر .
میدونم تو این گرما پیاده روی شکنجه است برای خودم، ولی بهش نیاز داشتم (:
من شبها تو تجمع از شدت گرما حالم بد میشه، بعد الان سر ظهر اومدم پیاده روی.🙏🏻