eitaa logo
ققنوس
1.6هزار دنبال‌کننده
339 عکس
120 ویدیو
5 فایل
گاه‌نوشته‌های رحیم حسین‌آبفروش... نقدها و‌ نظرات‌تان به‌روی چشم: @qqoqnoos
مشاهده در ایتا
دانلود
«موکب حضرت قائم(عج) با حضور سید کاظم روحبخش» (اربعین‌نوشت۱؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |۳شنبه|۳۰ مرداد ۱۴۰۳|۱۵ صفر ۱۴۴۶| قسمت ۱از۲ • صبحی زنگ می‌زند و آمار مرزها را می‌گیرد، امسال هم می‌خواهد لحظه آخر از مرز عبور کند و سری به بچه‌های ستادهای استان‌های مرزی بزند... • خیلی وقت است که به ماشین نرسیده‌ام، یعنی اصلا یادم نمی‌آید که رسیده باشم! ماشین را قبل از سفر برای بالانس لاستیک‌ها و میزان فرمان می‌برم... • جوادآقای مجموعه کتاب‌های شهید آوینی را خواسته است، سر راه برگشت، می‌برم منزل‌شان و به رضا می‌رسانم... • از صبح ، پی‌گیر ماجرای پیاده‌روی روز اربعین یزد هست، خبر را از برنامه دیشب جهان‌آرا شنیده و به جد پی‌گیر است... اولین پیامد برنامه دیشب است... ماجرا خیلی پیچ خورده و‌ بالا گرفته، امیدوارم به نتیجه برسد... • برای رفتن، روح‌الله مملو از شوق است و من مالامال از خستگی... بالاخره نزدیک ساعت ۱۸ بیرون می‌زنیم... • به قصد خسروی حرکت کردیم، اما هم‌چنان تردید وجود دارد و گفت‌وگو بر سر مرز خروجی، ادامه دارد... خسروی، مهران، یا حتی باشماق... • حاج شیخ ، از شورای سیاست‌گذاری ائمه جمعه تماس می‌گیرد و جویای ماجرای یزد می‌شود، برایش توضیح می‌دهم... این هم دومین برکت از برنامه تلویزیونی دیشب... • در مسیر موکب‌های کوچک و بزرگ پراکنده زیاد هستند... نرسیده به یک موکب، بچه‌هایی به صف پرچم‌به‌دست، ماشین‌ها را به سمت موکب دعوت و راه‌نمایی می‌کنند... • به کناره جاده خیره هستم تا موکب ارکان‌الهدی و یا میقات‌الرضا(ع) را بیابم، خیمه بزرگ سال‌های پیش هم‌چنان برقرار بود، اما از موکب خبری نبود... • کمی جلوتر کنار ماهی‌فروشی، مجاور پارک قزل‌قلعه... موکب شهدای مدافع حرم خیرآباد، با طول و تفصیل فراوان برقرار بود... پرشکوه و منظم... در محوطه بیرونی، روی موکت نماز جماعت برپا است‌ و من در تحیر که شکسته بخوانم یا کامل! ماه شب پانزدهم صفر پهلوبه‌پهلوی شب‌چهارده می‌زند و وسط آسمان می‌درخشد... • داخل چادر سفره شام را چیده بودند، خیلی منظم و مرتب، ... آن طرف هم بساط میز و صندلی، فراهم بود... خیلی شیک و باکلاس! • جماعت دیگری هم هستند که از ظواهرشان معلوم است، راهی اربعین نیستند، اما بوی آب‌گوشت موکب مست و سپس جذب‌شان کرده... • زنگ می‌زند و خبر می‌دهد که قرار است فردا باشماق باشد، می‌گوید به سید بگو برای نماز مغرب‌وعشاء برسد تا برای‌مان سخنرانی هم داشته باشد... • در ادامه هم در مسیر، موکب‌ها سنگ تمام گذاشته‌اند... آن‌قدر موکب ریزودرشت هست که کسی، بی‌نصیب نمی‌ماند... موکب امام ‌رضای دانشگاه اراک، معلوم است مجهز و مرتب است، موکب شهید حججی...، بعدش موکب ابوزهرا، کمی بعدتر تابلوی شهری را می‌بینم که نوشته شهر شکوفه‌های آلبالو، مرکز عسل و شیره و خشکبار ایران! آن‌قدر این اوصاف جذاب است که نام شهر در یادم نمی‌ماند! در این شهر هم موکب علی بن موسی الرضا(ع) چشم‌نوازی می‌کرد... بعد از ملایر، موکب مردمی سیدالشهداء کرتیل‌آباد و... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2
ققنوس
«بودرةالأطفال لاموجود» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |جمعه|۲شهریور ۱۴۰۳|۱۸ صفر ۱۴۴۶|
«طبر! سرویس شدیم!» (اربعین‌نوشت۵؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |شنبه|۳شهریور۱۴۰۳|۱۹صفر۱۴۴۶| قسمت ۱از۲ • می‌خواستیم ساعتی آن‌جا استراحت کنیم که... کار به درازا کشید و محبت سرشار گیلانی مردم سنگر، زمین‌گیرمان کرد و همان‌جا شب را سپری کردیم... موکبی نسبتاً کوچک و جمع‌وجور که البته برای شهر کوچکی مثل سنگر، خیلی هم عالی بود... در یک زمین خالی، دو چادر داربستی به پا کرده بودند، یکی برای خانم‌ها و دیگری برای آقایان، دو ابَردَمَنده قوی هم در دوسر چادرها زده بودند که هوای داخل چادرها را خنک می‌کرد... جهیزیه‌شان هم کامل بود، اتو ایستاده و چرخ خیاطی و... • من که از فرط خستگی، تخت خوابیده بودم، اما ظاهراً روح‌الله و مادرش تا صبح شب‌زنده‌داری داشتند... سرفه و آب‌ریزش بینی هم به عوارض قبلی روح‌الله اضافه شده بود... مادرش با عسل و آب‌لیمویی که از قم تدبیر کرده بود، کمی ظفت‌ورفتش کرده بود... اما من اصلاً نفهمیده بودم و تا نزدیک نماز صبح، مثل جنازه افتاده بودم، البته رفتن مکرر برق را متوجه می‌شدم، چون دمنده‌ها که خاموش می‌شدند، گرما آن‌قدر فشار می‌آورد که بر خواب غلبه می‌کرد... • برای نماز صبح، امام جماعت موکب رفته بود نجف و برنگشته بود، دشداشه‌ام کار دستم داد و به ناچار جلو انداختندم... نماز صبح که تمام شد مادر روح‌الله زنگ زد و از خوش‌خوابی دیشبم گلایه کرد! حق هم داشت، مادر است دیگر، پدرم دیگر... سفارش کرد که دوباره آب‌جوش، عسل و لیمو را آماده کنم و به روح‌الله بدهم، عسل و‌ آب‌لیمو را به میزان سفارش‌شده در ماگ (لیوان‌فلاسک‌گونه‌حافظ‌دمای‌مایع‌داخل‌خودش) ریختم و رفتم سمت پذیرش و پرسیدم که آب‌جوش هست؟ جوان باصفا و خودخوش‌تیپ‌پنداری که چند جوانه از موهای بالای بخش عقب سرش را سامورایی جمع کرده بود و کش بسته بود، آمد و با سختی از موانع گذشت و وارد چادر آشپزخانه شد تا در ماگ آب‌جوش بریزد، تأکید کردم کمی از نصف، کم‌تر... تقریباً تا خرخره پر کرد! بعد دیدم دارد خالی می‌کند! داد زدم نریز! عسل و آب‌لیمو داشت! متحیر و مستأصل نگاهم می‌کرد، چند ثانیه بعد گفت، ان‌شاءالله با همین هم درست می‌شه! فکرکنم بعدش رفت گوشه‌ای تا به اعمال زشت خودش فکر کنه! • اول صبح، سفره صبحانه را پهن می‌کنند، آشی شبیه کاچی خودمان بود، مختصر، اما مقوی... • قرارمان این می‌شود که تا عصر همین‌جا باشیم و بعد راهی موکب یافاطمةالزهراء(س) شویم... • در یکی از گروه‌ها پیام را خوانده بودند و توصیه کرده بودند: «سال آینده ان‌شاءالله پماد دیپروکل با خودت ببر، روح‌الله را هم به هم‌گنان خویش بسپار تا در جمع هم‌گنان همه چیز بهش بچسبد، حتی اگر عرق‌سوز شده باشد!» و ادامه داده بودند: «شیخ هم به تدریج باور خواهد کرد که روح‌الله ثمره‌ای است که وقت ایناعش رسیده و باید به گروه روح‌الله‌واره‌ها ملحق شود (مجتنی الثمرة لغیروقت ایناعها کالزارع بغیرارضه)» • آقا هم فرصت را مناسب دیده بود و چسبانده بود: «هرچی گفتیم روح‌الله بیاد تو تیم روح‌الله، عملیات داریم 😅 نشد که نشد.» • حاج هم در جایی نوشته شیخ را دیده بود، با همان سبک نگارش عجیب و خاص خودش که به سیاهه اخیر اشاره کرده بود و برایم فرستاد: «برای پیاده‌روی اربعین طلبه‌های مدرسه‌ی ازگل مسیر را بررسی می‌کرد. گفتم: از مسیر بغ‌داد بروید و سال به سال عقب بیایید تا از مرز خس‌روی و از تنگه‌ی مرصاد شروع کنید تا به شروع از خانه در طهران برسید. ام‌روز حاج رحیم از شیخ حسن و تبلیغ طلبه‌هاش بر جاده‌ی بغ‌داد به کربلاء نوشته بود...» • هم محبت کرده بودند و متن‌ها را دیده بودند و اظهار لطف کرده بودند: «من امسال در دقیقه نود مسأله‌ای برایم پیش آمد و از توفیق زیارت اربعین محروم شدم، از شما بسیار متشکرم که با نوشتن «اربعین نوشت»هایتان دل ما را با خود می‌برید، وفقکم الله لمرضاته و رزقنا الله و ایاکم زیارة الحسین فی الدنیا و الاخرة و شفاعته و الثبات فی طریقه و نصرته و نصرته ولده» و بعد هم: «من غالبا در دعاهایم به یاد شما هستم...» و عبارات دیگری که بی‌چاره‌ام می‌کنند... • فاطمه زنگ می‌زند و بیرون چادر دقایقی صحبت می‌کنیم، با ذوق و شوق می‌گوید اهل این‌جاست؟ و به موکب اشاره می‌کند، می‌گویم نه، دزفولی است، اما حاج‌آقای اهل سنگر هست... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2