eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.7هزار دنبال‌کننده
18.2هزار عکس
15هزار ویدیو
67 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ صلی‌الله‌علیه‌واله فرمودند: 🍀 لا تَضْرِبْهُ واهْجُرْهُ وَ لا تُطِلْ. 🍃 کودک را نزن، بلکه با او قهر کن، ولی نه به مدت طولانی. 📖 عده الداعی، ص 79 @ranggarang
روزى، یکى نزد شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت اى شیخ! آمده ام تا از اسرار حق، چیزى به من بیاموزى . شیخ گفت: بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت، شیخ فرمود تا آن روز موشى گرفتند و در حقه ( جعبه ) کردند و سر آن محکم بستند . روز دیگر آن مرد باز آمد و گفت:اى شیخ آنچه دیروز وعده دادی، امروز به جاى آر. شیخ فرمان داد که آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا که سر این حقه باز کنى .)) مرد جعبه را گرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست بکند و با خود گفت: آیا در این جعبه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند کوشید نتوانست که سر جعبه را باز نکند . چون سر جعبه باز کرد، موشى بیرون جست . مرد، پیش شیخ آمد و گفت: ((اى شیخ!من از تو سر خداى تعالى خواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شیخ گفت: ((اى درویش! ما موشى در جعبه به تو دادیم، تو پنهان نتوانستى بکنی؛ سرّ خداى را چگونه با تو بگوییم؟ )) اسرار التوحید، ص ۲۱۳، با اندکى تغییر در الفاظ. @ranggarang
✅فضایل حضرت علی علیه السلام ✍️حضرت محمد (ص) از امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام پرسیدند: اگر مردی را در حال ارتکاب فحشایی گناهی دیدی چه می‌کنی؟ مولا امیرالمؤمنین پاسخ دادند: او را می‌پوشانم رسول الله پرسیدند: اگر دوباره او را در حال ارتکاب گناه دیدی چه؟ مولا باز هم جواب دادند: او را می‌پوشانم. رسول الله سه مرتبه این سوال را پرسیدند و مولا امیرالمؤمنین هر سه بار، همان پاسخ را دادند. حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند: جوانمردی جز علی نیست. آنگاه رسول الله رو به اصحاب کردند و فرمودند: برای برادران خود پرده پوشی کنید 📚مستدرک الوسائل ، ج ۱۲ ، ص ۴۲۶ @ranggarang
🔘 کوتاه مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند. وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در آنجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر: از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دومی وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید، همان جایی که وارد شده بود! ... این داستان حکایت زندگی ماست. کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم (رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم. روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست. عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم. دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد. حساب و کتاب دارد. اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود. اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم. چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد. @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸سه راهکار مهم در مبارزه با نفس؛ 1⃣ ابليس، شاگرد نفس است، اگر شما بخواهيد اين نفس را که استاد شيطان است، بکوبيد و رامش کنيد، بايد خود را فقير کنيد، [يعنی] بايد خودتان را درمقابل عظمت حضرت حق، هيچ بدانيد. 2⃣ بعد از اين مرحله، مرحله شب_زنده_داری است. اين دو راه، راه مبارزه با نفس است. 🔸بايد نه آنقدر تنبل باشيد که مردم بگويند وبال جامعه است و نه آنقدر فعاليت در دنيا داشته باشيد که عرف بگويد چهار دست و پا افتاده روی دنيا. 3⃣ اگر اراده کنی که خودت را از گناه حفظ کنی، پروردگار هم در هنگام ارتکاب معاصی، برای تو ايجادمانع می کند. 📚آيت الله حق شناس رحمه الله علیه، نشريه قدر، شمار ۲۱ @ranggarang
🎬: ام البنین خودش را به بشیر رساند، همان مردی که هم آوازی خوش داشت و هم اشعار زیبا می سرود، اما اینک نغمه ی صدایش پر از غم بود و اشعارش دل آدم را آتش میزد ام البنین همانطور که نفس نفس میزد گفت: بشیر! برایم بگو چه شده؟! این چه شعریست که می خوانی؟! حسینم کجاست؟! بشیر که انگار روی نگاه کردن در چشمان ام البنین را نداشت گفت: بانوی بزرگوار! پسرانت را در کرببلا شهید کردند، عبدالله، عثمان....ام البنین به میان حرف بشیر دوید و گفت: من از حسین می پرسم و تو از پسرانم می گویی؟! بگو حسینم چه شده؟! بشیر اشک از چشمانش روان شد و گفت: من در کربلا نبودم، از شام همراه کاروان بنی هاشم شدم،اما می گویند عباست را کشتند، تیر به دو چشمش زدند و دستانش را قطع کردند... اینبار ام البنین با صدای بلند تری سوال کرد: بشیر! نگفتم عباسم چه شد، از تو می پرسم حسینم چه شده؟! بغض گلوی بشیر را چنگ میزد و با صدایی گرفته تر از قبل گفت: حسین را با لب تشنه در حالیکه در کنار فرات بود کشتند و شمر جلوی چشمان زیبنب و اهل بیتش سر از تن مبارکش جدا کرد و ... تا این حرف از دهان بشیر بیرون آمد، ام البنین که انگار تا آن لحظه انتظار داشت، کسی به او بگوید که حسین زنده است و هر چه گفته اند و شنیده است، همه خواب بوده است، در حالیکه با دو دست بر سر می کوبید و حسین حسین می کرد به سمت دروازه ی مدینه می دوید آنقدر غرق ماتم بود که باز چندین بار بر زمین خورد بر خواست. ام البنین می دوید و ذکر لبش حسین بود، روی می خراشید واحسینا می گفت، تا اینکه به کاروانی غم زده رسید. بشیر که به دنبال او می دوید صدا زد کجا میروی ام البنین؟! ام البنین گریه کنان گفت: می خواهم فرزندان زهرا را بیینم... بشیر گفت: فقط زینب و کلثوم مانده اند، پاره های جگر زهرا را کرکسانی خون آشام با ظلم و قساوت از هم دریده اند. آن خیمه ی روبه رو، خیمه ی زینب است، آخر او سپهسالار کاروان حسین بود...آخر تمام مردان کاروان کشته شدند و فقط سجاد با بدنی تبدار زنده مانده و زینب مرد این کاروان است. ام البنین با جگری آتش گرفته از غم به سمت خیمه رفت، همانطور که پرده ی خیمه را بالا میزد گفت: پاره ی جگرم، امید زندگی ام، کجایی دخترم زینب.... @ranggarang
🎬: پرده ی اشک جلوی چشمان ام البنین را گرفته بود اما آینه ی چشمانش از پس این پرده پیرزنی را میدید که قدش خمیده بود و تکیه به عصا داده بود و اما آغوشش برای ام البنین باز بود. ام البنین که فکر می کرد خیمه را اشتباه آمده گفت: به من گفتند خیمه ی زینب اینجاست، به گمانم اشتباه نشانی دادند، بگو تو کیستی و زینبم کجاست... زینب قدمی پیش آمد و گفت: سلام مادر! منم زینبت، نگاه به قد کمانم نکن،من همان زینبم..غم بزرگی کشیدیم ام البنین، غمی بزرگتر از شهادت حسن و تیرباران پیکرش، غمی بزرگتر از فرق به خون نشسته ی پدرم، غمی بزرگتر از پهلوی بشکسته ی مادرم... زینب خود در آغوش ام البنین انداخت و شروع به گریستن کرد، گویی او بوی حسین و عباسش را از ام البنین طلب می نمود و ام البنین هم سخت او را در آغوش گرفته بود،چرا که زینب نشانی از حسین داشت. زینب ناله اش بلند شد: تا به اینجا که آمدم، علی رغم تمام بلاهایی که به سرم آمد، خم به ابرو نیاوردم و نگذاشتم کسی اشکم را ببیند، آخر زینبِ دلسوخته شده بود امید یک کاروان ماتم زده و اسیر، اگر من می شکستم، هیچ کس زنده نمی ماند، اگر من گریه می کردم، دیگران دق می کردند، اما....اما...حالا می خواهم در آغوش نامادری که همچون مادر مرا پرورش داد و سرشار از مهرم نمود، واگویه کنم. می خواهم بگویم وقتی علی اکبرم را همان که شبیه ترین به پیامبر بود، ارباً اربا دیدم، قلبم در سینه سنگینی می کرد و می خواست از قفس تنم بیرون بزند. وقتی قاسم و عون و جعفر و عثمان و تمام پاره های جگرم به میدان می رفتند و سرشان بر نی میشد، مرغ روح زینب به تلاطم بود و اگر مقدر خداوند نبود، روح زینب هم همراه با عزیزانش به ملکوت میرفت و امیدم به بودن حسین و عباس بود مادرم....ای مهربان! آیا می دانی عباس و باقی پسرانت را کشتند؟! ام البنین ناله اش بلند شد و گفت: اگر هزاران پسر هم داشتم فدای یک تار موی حسینم می کردم، خاک بر سرم که اینک من زنده ام و حسین در این دنیا نیست، زینبم! فقط یک سؤال دارم، من عباس و برادرانش را به دنیا نیاوردم مگر برای سربازی در رکاب ولیّ خدا، من آنان را تربیت نکردم و جنگاوری نیاموختم مگر آنکه ذخیره ای شوند برای روزهای سخت و بی کسی حسین...آیا تربیتم به جا بوده؟! آیا پسرانم مرا سرافراز کردند؟! آیا آنگونه که من آرزو دارم پسرانم فدایی ذبیح الله شدند؟! بگو بدانم ام البنین اینک سربلند است یا سر افکنده؟! زینب که صورتش از اشک چشمانش خیس شده بود، بوسه ای بر پیشانی ام البنین زد، قطرات اشک زینب بر صورت ام البنین نشست و اشک های دو شیر زن مدینه در هم آمیخت زینب با صدایی گرفته از بغض فرمود: مژده می دهم که تو خوب مادری بود، تو خوب استاد و معلمی بودی، فرزندانت هر کدام در کرببلا صحنه هایی خلق کردند که کسی به پایشان نمی رسد. عباس برای حسین و فرزندانش دو چشم و دو دستش فدا کرد، عباسم همچون پدرم علی فرقش شکافته شد، تا او زنده بود قامت حسین راست بود، اما خودم دیدم، زمانی که بر بالای پیکر بی دست عباس ایستاد، ناله زد: خدایا کمرم شکست... مادر جان! به خدا قسم که عباس پناه حسین بود و حسین پناه عباس...هر مصیبتی که به حسین می رسید، سر در آغوش عباس می برد. ام البنین! مرحبا بر تو چه شاه پسرهایی تربیت کردی، وقتی قامت عباس را در لباس رزم میدیدم، به یاد پدرم علی می افتادم، حقا که عباس برازنده ی مادری چون توست و نمی دانی چه برمن و حسینم گذشت پس از شهادت عباس...نمی دانی ام البنین...عباس سقای دشت نینوا بود، امید کودکان تشنه لب در عباس خلاصه می شد، وقتی عباس کشته شد، هیچ کس جرأت نداشت به خیمگاه و پیش بچه ها این خبر را ببرد...آخر عباس برای طفلان کربلا همانند علی بود برای یتیمان کوفه... زینب می گفت و ام البنین قربان صدقه ی عباسش می رفت....ام البنین می گفت و زینب می گریست... @ranggarang
‍ ✨بار الها ✨تنها کوچه‌ای ✨که بن بست نيست ✨کوچه ياد توست ✨ازتو خالصانه ميخواهم ✨که دوستان خوبم وهيچ انسانی ✨در کوچه پس کوچه‌های ✨زندگی اسير و گرفتار ✨هيچ بن بستی نگردد @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ » اللّهمَّ عَجَّل لِوَلیّکَ الفَرَج اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عجل الله)